「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 96
✦.................................
آنیا: بالاخره جواب دادی! از دیشب هرچی زنگ زدم یا خواب بودی یا غیب شده بودی
آیلین خودش را روی مبل انداخت و خمیازهای کشید
+ چون آدمها بعضی وقتا استراحت هم میکنن
آنیا: خیلی خب خانوم استراحت، یه خبر دارم
+ امیدوارم ارزش بیدار کردن منو داشته باشه
آنیا: امشب جیمین مهمونی گرفته
آیلین ابرویی بالا انداخت.
+ مهمونی؟
آنیا: آره. یه دورهمی خودمونی. همه هستن.
+ همه یعنی کیا؟
آنیا: من، تو، لینا، جیمین، بقیه بچهها...
چند لحظه مکث کرد
آنیا: تهیونگ هم هست
آیلین همان لحظه چشمهایش را بست و سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
+ خب الان دقیقاً چرا فکر کردی این بخشش منو تشویق میکنه بیام؟
آنیا خندید
آنیا: چون میدونم آخرش میای.
+ اعتماد به نفستو دوست دارم.
آنیا: من فقط حقیقتو میگم.
آیلین بالش کوچکی را بغل کرد.
+ حقیقت اینه که هنوز تصمیم نگرفتم.
آنیا: یعنی داری بهش فکر میکنی.
+ یعنی دارم به خوابیدن تو خونه هم فکر میکنم
آنیا خندید.
آنیا: آیلین...
+ هوم؟
آنیا: بیا دیگه. مدتهاست درست دور هم جمع نشدیم.
آیلین لبش را جمع کرد. برای چند لحظه چیزی نگفت و با انگشت گوشه بالش را بازی داد.
+ باشه... شاید.
آنیا فوری گفت:
آنیا: شایدِ آیلین یعنی آره
آیلین خنده کوتاهی کرد.
+ از خودت قانون درمیاری؟
آنیا: سالهاست
خنده آیلین این بار بلندتر شد
+ باشه بعداً خبر میدم
آنیا: منتظرم
تماس قطع شد، آیلین گوشی را کنار خودش انداخت و چند لحظه بیحرکت به سقف خیره ماند، مهمونی... جیمین... بچهها... و تهیونگ.
بیاختیار تصویر نگاه دیشبش از ذهنش گذشت؛ همان نگاه کوتاهی که بیشتر از هر جملهای ذهنش را به هم ریخته بود.
آیلین سریع اخم ریزی کرد و سرش را تکان داد.
+ نه... اصلاً نمیخوام بهش فکر کنم
اما خودش بهتر از هر کسی میدانست که احتمالاً تا شب بارها و بارها به آن فکر خواهد کرد و حس عجیبی به او میگفت که آن مهمونی قرار نبود به سادگی بگذرد...
آیلین هنوز روی مبل نشسته بود و با نوک انگشتش روی قاب گوشی ضرب گرفته بود. نگاهش به تلویزیون خاموش بود اما ذهنش جای دیگری میچرخید.
صدای قدمهایی از راهرو آمد
آیلین سرش را بالا آورد
تهیونگ از پلهها پایین میآمد؛ لباس مشکی سادهای پوشیده بود و موهایش هنوز کمی از حمام صبحگاهی نم داشت. در یک دستش فنجان قهوه بود و در دست دیگرش چند برگه.
مثل همیشه، مرتب، آرام؛ دور از هرجومرجی که معمولاً دور آیلین وجود داشت.
آیلین چند ثانیه نگاهش کرد بعد بیهوا گفت:
+ میدونی امروز مدرسه تعطیله؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، روی صندلی کنار میز نشست.
_ میدونم
+ میدونستی؟
_ خبرش صبح اعلام شد
آیلین لبهایش را جمع کرد
+ بعضی وقتا فکر میکنم تو قبل از بقیه مردم از همه چیز خبر داری.
این بار گوشه نگاه تهیونگ به سمتش رفت.
_ شغلم همینطوریه
+ ترسناکه
_ برای کی؟
+ برای من
تهیونگ جرعهای از قهوهاش نوشید.
_ خوشبختانه چیزی برای پنهان کردن نداری.
آیلین فوری گفت:
+ از کجا معلوم؟
نگاهشان برای یک لحظه در هم گره خورد.
بعد تهیونگ خیلی آرام گفت:
_ ازت معلومه.
و دوباره نگاهش را به برگهها برگرداند.
قلب آیلین بیدلیل یک ضربان جا انداخت؛ همیشه همین بود بدون اینکه بخواهد بدون اینکه متوجه شود. دو کلمه میگفت و ذهن آدم را ساعتها درگیر میکرد.
برای فرار از آن حس عجیب، سریع موضوع را عوض کرد.
+ راستی...
تهیونگ سرش را بالا نیاورد
+ آنیا زنگ زده بود
_ خب؟
+ امشب جیمین مهمونی گرفته
دست تهیونگ روی برگهها مکث کوتاهی کرد فقط کوتاه.
آنقدر کوتاه که شاید هر کس دیگری متوجه نمیشد.
_ میدونم.
+ تو هم دعوتی؟
_ آره
آیلین خودش را عقب انداخت
+ عجب
+ هیچوقت نفهمیدم جیمین چطور راضیت میکنه بری مهمونی
این بار تهیونگ واقعاً نگاهش کرد.
_ معمولاً نمیره
+ پس این بار چرا میری؟
چند ثانیه سکوت بینشان نشست بعد تهیونگ خیلی ساده گفت:
_ دلیلی دارم
آیلین کنجکاو شد، خیلی هم کنجکاو شد. اما تهیونگ از آن آدمهایی نبود که ادامه جمله را خودش بگوید.
باید میکشیدی بیرون
+ چه دلیلی؟
_ شخصیه.
+ اوه، چه مرموز
تهیونگ چیزی نگفت؛ فقط فنجانش را روی میز گذاشت.
آیلین اخم ریزی کرد.
+ از این اخلاقتم بدم میاد
_ کدوم اخلاق؟
+ اینکه نصف جمله رو میگی بعد ادامهشو نمیگی
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 96
✦.................................
آنیا: بالاخره جواب دادی! از دیشب هرچی زنگ زدم یا خواب بودی یا غیب شده بودی
آیلین خودش را روی مبل انداخت و خمیازهای کشید
+ چون آدمها بعضی وقتا استراحت هم میکنن
آنیا: خیلی خب خانوم استراحت، یه خبر دارم
+ امیدوارم ارزش بیدار کردن منو داشته باشه
آنیا: امشب جیمین مهمونی گرفته
آیلین ابرویی بالا انداخت.
+ مهمونی؟
آنیا: آره. یه دورهمی خودمونی. همه هستن.
+ همه یعنی کیا؟
آنیا: من، تو، لینا، جیمین، بقیه بچهها...
چند لحظه مکث کرد
آنیا: تهیونگ هم هست
آیلین همان لحظه چشمهایش را بست و سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
+ خب الان دقیقاً چرا فکر کردی این بخشش منو تشویق میکنه بیام؟
آنیا خندید
آنیا: چون میدونم آخرش میای.
+ اعتماد به نفستو دوست دارم.
آنیا: من فقط حقیقتو میگم.
آیلین بالش کوچکی را بغل کرد.
+ حقیقت اینه که هنوز تصمیم نگرفتم.
آنیا: یعنی داری بهش فکر میکنی.
+ یعنی دارم به خوابیدن تو خونه هم فکر میکنم
آنیا خندید.
آنیا: آیلین...
+ هوم؟
آنیا: بیا دیگه. مدتهاست درست دور هم جمع نشدیم.
آیلین لبش را جمع کرد. برای چند لحظه چیزی نگفت و با انگشت گوشه بالش را بازی داد.
+ باشه... شاید.
آنیا فوری گفت:
آنیا: شایدِ آیلین یعنی آره
آیلین خنده کوتاهی کرد.
+ از خودت قانون درمیاری؟
آنیا: سالهاست
خنده آیلین این بار بلندتر شد
+ باشه بعداً خبر میدم
آنیا: منتظرم
تماس قطع شد، آیلین گوشی را کنار خودش انداخت و چند لحظه بیحرکت به سقف خیره ماند، مهمونی... جیمین... بچهها... و تهیونگ.
بیاختیار تصویر نگاه دیشبش از ذهنش گذشت؛ همان نگاه کوتاهی که بیشتر از هر جملهای ذهنش را به هم ریخته بود.
آیلین سریع اخم ریزی کرد و سرش را تکان داد.
+ نه... اصلاً نمیخوام بهش فکر کنم
اما خودش بهتر از هر کسی میدانست که احتمالاً تا شب بارها و بارها به آن فکر خواهد کرد و حس عجیبی به او میگفت که آن مهمونی قرار نبود به سادگی بگذرد...
آیلین هنوز روی مبل نشسته بود و با نوک انگشتش روی قاب گوشی ضرب گرفته بود. نگاهش به تلویزیون خاموش بود اما ذهنش جای دیگری میچرخید.
صدای قدمهایی از راهرو آمد
آیلین سرش را بالا آورد
تهیونگ از پلهها پایین میآمد؛ لباس مشکی سادهای پوشیده بود و موهایش هنوز کمی از حمام صبحگاهی نم داشت. در یک دستش فنجان قهوه بود و در دست دیگرش چند برگه.
مثل همیشه، مرتب، آرام؛ دور از هرجومرجی که معمولاً دور آیلین وجود داشت.
آیلین چند ثانیه نگاهش کرد بعد بیهوا گفت:
+ میدونی امروز مدرسه تعطیله؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، روی صندلی کنار میز نشست.
_ میدونم
+ میدونستی؟
_ خبرش صبح اعلام شد
آیلین لبهایش را جمع کرد
+ بعضی وقتا فکر میکنم تو قبل از بقیه مردم از همه چیز خبر داری.
این بار گوشه نگاه تهیونگ به سمتش رفت.
_ شغلم همینطوریه
+ ترسناکه
_ برای کی؟
+ برای من
تهیونگ جرعهای از قهوهاش نوشید.
_ خوشبختانه چیزی برای پنهان کردن نداری.
آیلین فوری گفت:
+ از کجا معلوم؟
نگاهشان برای یک لحظه در هم گره خورد.
بعد تهیونگ خیلی آرام گفت:
_ ازت معلومه.
و دوباره نگاهش را به برگهها برگرداند.
قلب آیلین بیدلیل یک ضربان جا انداخت؛ همیشه همین بود بدون اینکه بخواهد بدون اینکه متوجه شود. دو کلمه میگفت و ذهن آدم را ساعتها درگیر میکرد.
برای فرار از آن حس عجیب، سریع موضوع را عوض کرد.
+ راستی...
تهیونگ سرش را بالا نیاورد
+ آنیا زنگ زده بود
_ خب؟
+ امشب جیمین مهمونی گرفته
دست تهیونگ روی برگهها مکث کوتاهی کرد فقط کوتاه.
آنقدر کوتاه که شاید هر کس دیگری متوجه نمیشد.
_ میدونم.
+ تو هم دعوتی؟
_ آره
آیلین خودش را عقب انداخت
+ عجب
+ هیچوقت نفهمیدم جیمین چطور راضیت میکنه بری مهمونی
این بار تهیونگ واقعاً نگاهش کرد.
_ معمولاً نمیره
+ پس این بار چرا میری؟
چند ثانیه سکوت بینشان نشست بعد تهیونگ خیلی ساده گفت:
_ دلیلی دارم
آیلین کنجکاو شد، خیلی هم کنجکاو شد. اما تهیونگ از آن آدمهایی نبود که ادامه جمله را خودش بگوید.
باید میکشیدی بیرون
+ چه دلیلی؟
_ شخصیه.
+ اوه، چه مرموز
تهیونگ چیزی نگفت؛ فقط فنجانش را روی میز گذاشت.
آیلین اخم ریزی کرد.
+ از این اخلاقتم بدم میاد
_ کدوم اخلاق؟
+ اینکه نصف جمله رو میگی بعد ادامهشو نمیگی
- ۷۷۱
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط