{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 97
✦.................................

برای اولین بار لبخند خیلی محوی گوشه لب تهیونگ نشست.

_ باعث میشه کمتر حرف بزنم.

آیلین بالش روی مبل را برداشت و سمتش پرت کرد؛ بالش به شانه‌اش خورد. تهیونگ حتی پلک هم نزد فقط به بالش روی زمین نگاه کرد

بعد دوباره به آیلین.

_ تموم شد؟

آیلین خنده‌اش گرفت

+ فعلاً

اما تهیونگ هنوز نگاهش می‌کرد؛ آرام ساکت، طولانی‌تر از حد معمول و برای چند ثانیه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند همان چند ثانیه‌ای که از بیرون کاملاً معمولی به نظر می‌رسید

اما برای هر دوشان کمی بیش از حد طول کشید.

---

چند دقیقه بعد تهیونگ دوباره مشغول کارهایش شد و آیلین هم روی مبل لم داد اما بیشتر از پنج دقیقه طول نکشید که حوصله‌اش سر رفت گوشی را برداشت و شماره مادرش را گرفت؛ تماس بعد از چند بوق وصل شد.

خانم لی: بالاخره یادمون کردی؟

آیلین خندید و خودش را روی مبل جمع کرد.

+ مامان انگار سه ساله ندیدمتون

خانم لی: برای تو شاید سه ساعت باشه، برای من سه سال

صدای خنده آقای لی هم از آن طرف خط شنیده شد

آقای لی: بذار نفس بکشه زن.

+ ممنون بابا. بالاخره یکی منو درک کرد.

خانم لی: آره آره، خیلی مظلومی

چند دقیقه‌ای با آن‌ها حرف زد. از سفرشان، از دریا، ازدعوا های همیشگی لیندا و نامجون سر انتخاب رستوران و از این‌که همه منتظر برگشتنش بودند.
وقتی تماس تمام شد، آیلین لبخند کوچکی روی لبش داشت.

خانه ناگهان خیلی ساکت شده بود اما نه برای مدت طولانی چون چند ثانیه بعد در اتاقش باز شد

لینا مثل طوفان وارد شد

لینا: آماده شو برای خرید

+ نه.

لینا: چرا؟

+ چون حوصله ندارم

لینا چند ثانیه خیره نگاهش کرد بعد خیلی آرام گفت:

لینا: تهیونگ هم امشب میاد

آیلین بالش را برداشت و سمتش پرت کرد

+ گمشو بیرون

لینا خندید

لینا: یعنی میای

+ اصلاً همچین معنی‌ای نداشت

لینا: داشت

نیم ساعت بعد هر دو داخل مرکز خرید بودند.

آیلین هنوز معتقد بود به زور آورده شده، اما این موضوع مانع نشد که بعد از دیدن اولین ویترین، مسیرش را عوض کند.

لینا با دست به او اشاره کرد

لینا: دیدی؟

لینا: ده دقیقه پیش می‌گفتی نمیام.

+ اون موقع این لباسا رو ندیده بودم

چند ساعت بعد با چند کیسه خرید از مرکز خرید بیرون آمدند؛ خورشید آرام آرام پایین می‌رفت و هوا رنگ نارنجی گرفته بود. وقتی به خانه برگشتند، تقریباً زمان زیادی تا مهمانی باقی نمانده بود.

آیلین بعد از دوش کوتاهی جلوی آینه ایستاد؛ موهایش را مرتب کرد و لباس جدیدی را که عصر خریده بود پوشید؛ پیراهن کوتاه صورتی رنگ با جزئیات ظریف و آستین‌های نازک که به طرز عجیبی هم شیک بود و هم ساده.

کمی عطر زد، گردنبند ظریفی دور گردنش بست و برای چند ثانیه به تصویر خودش در آینه خیره ماند بعد سریع اخم کرد.

+ داری میری مهمونی. نه مراسم ازدواج

و از اتاق بیرون رفت چند دقیقه بعد پایین در هال، کنار لینا ایستاده بود لینا هم آماده شده بود و روی مبل نشسته بود.

لینا: ده دقیقه دیگه میاد.

+ کی؟

لینا ابرویی بالا انداخت

لینا: تهیونگ

+ من اسمشو نیاوردم

لینا لبخند مشکوکی زد

لینا: لازم هم نبود

آیلین فوراً نگاهش را از او گرفت و به ساعت دیواری خیره شد؛ اما خودش هم متوجه شد که برای سومین بار در کمتر از یک دقیقه دارد به در ورودی نگاه می‌کند و همین موضوع باعث شد بیشتر از قبل حرصش بگیرد.

چند دقیقه بعد صدای موتور آرام آسانسور در عمارت پیچید و بعد در ورودی باز شد.

آیلین ناخودآگاه سرش را بلند کرد. و همان لحظه برای چند ثانیه کاملاً ساکت ماند.

تهیونگ وارد هال شده بود؛ کت و شلوار مشکی کاملاً اندازه تنش نشسته بود. ساعت نقره‌ای روی مچ دستش زیر نور لوستر برق میزد و موهای مشکی‌اش مرتب‌تر از همیشه روی پیشانی‌اش قرار گرفته بودند

نه تلاش خاصی برای جلب توجه کرده بود و نه حتی نگاهش دنبال کسی می‌گشت، اما حضورش به تنهایی کافی بود که تمام فضا را عوض کند.

آیلین بی‌اختیار خیره ماند شاید فقط دو ثانیه شاید بیشتر

در همان لحظه نگاه تهیونگ هم روی او نشست و دیگر جابه‌جا نشد؛ پیراهن کرم‌رنگ آیلین زیر نور گرم هال رنگ ملایمی گرفته بود. چند تار مو کنار صورتش افتاده بود و برق ظریف گردنبندش روی پوست گردنش دیده می‌شد.

برای چند ثانیه فقط نگاه کردند بی‌صدا بی‌حرکت انگار هیچ‌کدام متوجه زمان نشده بودند.

تا اینکه... لینا محکم با آرنج به بازوی آیلین زد

آیلین از جا پرید

+ آخ!

لینا خیلی آرام زیر لب گفت:

لینا: دهنتو ببند

+ چی؟

لینا: داری زل میزنی

+ خودت داری زل میزنی

لینا لبخند خبیثی زد.

لینا: من؟ عزیزم من دارم شما دوتارو نگاه می‌کنم
دیدگاه ها (۲)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 98✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 99✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 96✦.....

فیکشن‌ها و داستان‌های نویسنده‌ها فقط چند صفحه متن نیستن؛ حاص...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 93✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 92 ✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط