「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 95
✦.................................
_ بشین
+ خودم میدونم باید بشینم…
آیلین با همان لحن نیمهلجباز جواب داد و روی تخت نشست هنوز کامل جا نیفتاده بود که صورتش ناخودآگاه جمع شد، انگار یک موج درد از مچ پایش بالا کشیده باشد.
تهیونگ همان لحظه نگاهش را تیز کرد
_ درد میکنه؟
آیلین لبش را روی هم فشرد، انگار میخواست درد را کوچک تر از چیزی که هست نشان بدهد.
+ یکم...
ابروی تهیونگ بالا رف، نگاهش دقیقتر شد
_ یکم؟
آیلین نفسش را بیرون داد و با دلخوری نگاهش کرد
+ فرمانده، چرا گیر دادی به این یکم؟
تهیونگ بدون اینکه پلک بزند جواب داد:
_ چون هر وقت میگی یکم، یعنی اوضاع خوب نیست.
سکوت افتاد؛ آیلین نگاهش کرد، تهیونگ هنوز ایستاده بود؛ صاف، جدی، همیشگی... اما چیزی در نگاهش برای یک لحظه نرمتر شد. همان یک لحظه کافی بود که دل آیلین بیقرار شود. نگاهش را سریع دزدید.
تهیونگ نفس کوتاهی کشید و بدون حرف از اتاق بیرون رفت... چند دقیقه بعد برگشت، جعبه کمکهای اولیه در دستش بود.
آیلین با دیدنش خندید، بیاختیار و سبک.
+ وای نه..
تهیونگ در را بست
_ چیه؟
+ دارم فکر میکنم دیشب من داشتم زخمتو پانسمان میکردم...
گوشه لب تهیونگ خیلی کم بالا رفت، چیزی شبیه یک سایه از لبخند.
+ امروز تو داری منو درمان میکنی
دستش برای لحظهای مکث کرد
_ فرق داره.
آیلین سرش را کمی کج کرد، نگاهش بازیگوشتر شد.
+ چه فرقی؟
تهیونگ نگاه کوتاهی به مچ پایش انداخت، بعد آرام گفت:
_ من حواسم نبود.
سکوت کوتاهی افتاد، آیلین نفسش را آهسته بیرون داد، بعد با صدایی نرمتر گفت:
+ من فقط خوردم زمین
_ چون داشتی میدویدی
+ چون داشتم دنبال لینا میدویدم
_ چون بچهای.
آیلین لبخند زد، بدون مقاومت.
+ خودمم همینو میگم.
برای اولین بار، لب تهیونگ واقعاً تکان خورد. یک لبخند خیلی کوتاه، محو، اما واقعی.
آیلین دیدش و انگار چیزی در دلش روشن شد.
تهیونگ سریع نگاهش را برگرداند، کنار پای او نشست. پماد را باز کرد، کمی روی انگشتش زد و آرام نزدیک مچ پای آیلین آورد.
آیلین ناخودآگاه خودش را عقب کشید.
+ خودم میتونم...
_ نمیخوام.
+ خیلی هم بلدم.
_ نه
اخم آیلین عمیقتر شد.
+ خیلی لجبازی...
_ تو هم خیلی دردسرسازی
آیلین دیگر چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
تهیونگ پماد را آرام روی مچ پایش کشید. حرکتش دقیق بود، کنترلشده، اما عجیب نرم... انگار نمیخواست حتی یک ذره بیشتر درد بگیرد.
آیلین نفسش را آهسته بیرون داد
+ مرسی...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را بالا بیاورد، کوتاه گفت:
_ حرف نزن.
آیلین لبخند خیلی کمرنگی زد.
تهیونگ دستش را جمع کرد، سرش را کمی بالا آورد.
_ بخواب دیگه.
آیلین پلک زد، انگار هنوز چیزی در ذهنش مانده باشد
+ تو نمیری؟
_ میرم
+ الان؟
_ الان.
سکوت دوباره بینشان نشست.
آیلین نگاهش را پایین انداخت، انگشتانش را روی پتو جمع کرد.
_ درو قفل کن.
+ باشه...
تهیونگ بلند شد، اما چند ثانیه همانجا ایستاد نگاهش روی آیلین ماند، طولانیتر از حد معمول بعد بدون حرف اضافه، از اتاق بیرون رفت.
صدای بسته شدن در که آمد، اتاق برای آیلین بزرگتر به نظر رسید چند لحظه همانطور به در خیره ماند، بعد آرام روی تخت دراز کشید چشمهایش که بسته شد، هنوز رد نگاه تهیونگ روی مچ پایش مانده بود...
〔 صبح 〕
نور طلایی آفتاب از لای پرده های نازک اتاق عبور کرده بود و روی صورت آیلین افتاده بود
آیلین چند لحظه با چشمهای بسته روی تخت ماند، بعد با بیحوصلگی دستش را روی صورتش کشید و گوشی را از روی پاتختی برداشت.
همین که صفحه روشن شد، نگاهش روی پیام مدرسه ثابت ماند.
«تعطیل»
چند ثانیه خیره ماند بعد ناگهان صاف نشست
+ وایسا...
دوباره پیام را خواند
+ نههه...
چشمهایش کمکم گرد شد
+ مدرسه تعطیله؟!
و لحظه بعد خودش را روی تخت انداخت.
+ بهترین خبری که میشد اول صبح بشنوم...
لبخندش آنقدر واقعی بود که اگر کسی میدید، فکر میکرد قرعهکشی چند میلیاردی را برده است.
چند دقیقه بعد از حمام بیرون آمد، موهایش هنوز کمی نم داشت و قطرههای ریز آب روی نوک موهایش برق میزدند
یک کراپ سفید ساده با شلوار بگ کرم روشن پوشید، عطر ملایمش را روی مچ دست و گردنش زد و در حالی که موهایش را با انگشت مرتب میکرد از اتاق بیرون آمد.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که گوشیاش شروع به زنگ خوردن کرد.
«روی صفحه اسم آنیا دیده میشد» لبخند زد و تماس را جواب داد:
+ بگو ببینم این بار چی شده؟
صدای آنیا بلافاصله داخل گوشی پیچید:
...
شرط نمیزارم چون حالم خوب نیست و شاید فعلا نتونم پارت بزارم ولی هروقت خوب شدم میزارم
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 95
✦.................................
_ بشین
+ خودم میدونم باید بشینم…
آیلین با همان لحن نیمهلجباز جواب داد و روی تخت نشست هنوز کامل جا نیفتاده بود که صورتش ناخودآگاه جمع شد، انگار یک موج درد از مچ پایش بالا کشیده باشد.
تهیونگ همان لحظه نگاهش را تیز کرد
_ درد میکنه؟
آیلین لبش را روی هم فشرد، انگار میخواست درد را کوچک تر از چیزی که هست نشان بدهد.
+ یکم...
ابروی تهیونگ بالا رف، نگاهش دقیقتر شد
_ یکم؟
آیلین نفسش را بیرون داد و با دلخوری نگاهش کرد
+ فرمانده، چرا گیر دادی به این یکم؟
تهیونگ بدون اینکه پلک بزند جواب داد:
_ چون هر وقت میگی یکم، یعنی اوضاع خوب نیست.
سکوت افتاد؛ آیلین نگاهش کرد، تهیونگ هنوز ایستاده بود؛ صاف، جدی، همیشگی... اما چیزی در نگاهش برای یک لحظه نرمتر شد. همان یک لحظه کافی بود که دل آیلین بیقرار شود. نگاهش را سریع دزدید.
تهیونگ نفس کوتاهی کشید و بدون حرف از اتاق بیرون رفت... چند دقیقه بعد برگشت، جعبه کمکهای اولیه در دستش بود.
آیلین با دیدنش خندید، بیاختیار و سبک.
+ وای نه..
تهیونگ در را بست
_ چیه؟
+ دارم فکر میکنم دیشب من داشتم زخمتو پانسمان میکردم...
گوشه لب تهیونگ خیلی کم بالا رفت، چیزی شبیه یک سایه از لبخند.
+ امروز تو داری منو درمان میکنی
دستش برای لحظهای مکث کرد
_ فرق داره.
آیلین سرش را کمی کج کرد، نگاهش بازیگوشتر شد.
+ چه فرقی؟
تهیونگ نگاه کوتاهی به مچ پایش انداخت، بعد آرام گفت:
_ من حواسم نبود.
سکوت کوتاهی افتاد، آیلین نفسش را آهسته بیرون داد، بعد با صدایی نرمتر گفت:
+ من فقط خوردم زمین
_ چون داشتی میدویدی
+ چون داشتم دنبال لینا میدویدم
_ چون بچهای.
آیلین لبخند زد، بدون مقاومت.
+ خودمم همینو میگم.
برای اولین بار، لب تهیونگ واقعاً تکان خورد. یک لبخند خیلی کوتاه، محو، اما واقعی.
آیلین دیدش و انگار چیزی در دلش روشن شد.
تهیونگ سریع نگاهش را برگرداند، کنار پای او نشست. پماد را باز کرد، کمی روی انگشتش زد و آرام نزدیک مچ پای آیلین آورد.
آیلین ناخودآگاه خودش را عقب کشید.
+ خودم میتونم...
_ نمیخوام.
+ خیلی هم بلدم.
_ نه
اخم آیلین عمیقتر شد.
+ خیلی لجبازی...
_ تو هم خیلی دردسرسازی
آیلین دیگر چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
تهیونگ پماد را آرام روی مچ پایش کشید. حرکتش دقیق بود، کنترلشده، اما عجیب نرم... انگار نمیخواست حتی یک ذره بیشتر درد بگیرد.
آیلین نفسش را آهسته بیرون داد
+ مرسی...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را بالا بیاورد، کوتاه گفت:
_ حرف نزن.
آیلین لبخند خیلی کمرنگی زد.
تهیونگ دستش را جمع کرد، سرش را کمی بالا آورد.
_ بخواب دیگه.
آیلین پلک زد، انگار هنوز چیزی در ذهنش مانده باشد
+ تو نمیری؟
_ میرم
+ الان؟
_ الان.
سکوت دوباره بینشان نشست.
آیلین نگاهش را پایین انداخت، انگشتانش را روی پتو جمع کرد.
_ درو قفل کن.
+ باشه...
تهیونگ بلند شد، اما چند ثانیه همانجا ایستاد نگاهش روی آیلین ماند، طولانیتر از حد معمول بعد بدون حرف اضافه، از اتاق بیرون رفت.
صدای بسته شدن در که آمد، اتاق برای آیلین بزرگتر به نظر رسید چند لحظه همانطور به در خیره ماند، بعد آرام روی تخت دراز کشید چشمهایش که بسته شد، هنوز رد نگاه تهیونگ روی مچ پایش مانده بود...
〔 صبح 〕
نور طلایی آفتاب از لای پرده های نازک اتاق عبور کرده بود و روی صورت آیلین افتاده بود
آیلین چند لحظه با چشمهای بسته روی تخت ماند، بعد با بیحوصلگی دستش را روی صورتش کشید و گوشی را از روی پاتختی برداشت.
همین که صفحه روشن شد، نگاهش روی پیام مدرسه ثابت ماند.
«تعطیل»
چند ثانیه خیره ماند بعد ناگهان صاف نشست
+ وایسا...
دوباره پیام را خواند
+ نههه...
چشمهایش کمکم گرد شد
+ مدرسه تعطیله؟!
و لحظه بعد خودش را روی تخت انداخت.
+ بهترین خبری که میشد اول صبح بشنوم...
لبخندش آنقدر واقعی بود که اگر کسی میدید، فکر میکرد قرعهکشی چند میلیاردی را برده است.
چند دقیقه بعد از حمام بیرون آمد، موهایش هنوز کمی نم داشت و قطرههای ریز آب روی نوک موهایش برق میزدند
یک کراپ سفید ساده با شلوار بگ کرم روشن پوشید، عطر ملایمش را روی مچ دست و گردنش زد و در حالی که موهایش را با انگشت مرتب میکرد از اتاق بیرون آمد.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که گوشیاش شروع به زنگ خوردن کرد.
«روی صفحه اسم آنیا دیده میشد» لبخند زد و تماس را جواب داد:
+ بگو ببینم این بار چی شده؟
صدای آنیا بلافاصله داخل گوشی پیچید:
...
شرط نمیزارم چون حالم خوب نیست و شاید فعلا نتونم پارت بزارم ولی هروقت خوب شدم میزارم
- ۵.۰k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط