{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
ده سال دور و تنها، تنها به جرم این که:
او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم
ده سال می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید، من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد، وقتی غروب می شد:
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم.
(محمد علی بهمنی)
دیدگاه ها (۲)

تورا گم میکنم هرروز و پیدا میکنم هرشب/بدین سان خواب ها را با...

شبانه های مرا می شود سحر باشی؟و می شود که از این نیز خوبتر ب...

با همه ی بی سر و سامانی امباز به دنبال پریشانی امطاقت فرسودگ...

لحظه ی دیدار نزدیک است.باز من دیوانه ام، مستم.باز می لرزد، د...

آدمی گاهی در میانه‌ی این جاده‌های بی‌سرانجام،بیش از هر چیزی ...

آدمی گاهی در میانه‌ی این جاده‌های بی‌سرانجام،بیش از هر چیزی ...

✦ اولین گناه ✦فصل هفتم: هیچ‌کس اینجا نبود---از پنجره بیرون پ...

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

The Joke That Broke Us

اربعین که می‌آید، انگار تمامِ زمین و زمان در یک بغضِ طولانی ...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط