{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بخون حالشو ببر از این پستا کم گیرت میاد

بخون حالشو ببر از این پستا کم گیرت میاد
چهار شمع به آرامی می سوختند،در محیط آرام ولطیف وبیصدا ،اولی گفت :
من صلح هستم !دیگر هیچکس نمی تواندمرا روشن نگهدارد معتقدم که بزودی خاموش خواهم شد،همین را گفت وشعله اش بسرعت کم شدو کاملا خاموش شد.
دومی گفت:
من ایمان هستم !
اغلب مردم دیگر نیازی به من حس
نمی کنند از اینرو دیگر دلیلی ندارد بیش ازاین روشن بمانم
نسیمی به آرامی وزید وآن را خاموش کرد.
شمع سوم با اندوه گفت :
من عشق هستم !
من آنقدر قوی نیستم که بتوانم روشن بمانم ،مردم مرا کنار گذاشته اند واهمیت مرا نمی دانند،حتی فراموش کرده اند چگونه به نزدیکترین کسانشان عشق بورزند،و بیش از این صبر نکرد وخاموش شد.
ناگهان ....
کودکی وارد اتاق شد ودید یک شمع بیشتر روشن نیست وباقی خاموشند.

"چرا شما نمی سوزید؟قرار بود شما تا آخر دنیا روشن بمانید"
کودک این را گفت وشروع به گریه کرد
در این حین شمع چهارم گفت :
نترس تا زمانیکه من روشنم ما می توانیم شمعهای دیگر را روشن کنیم

"چون من امیدم "
کودک با چشمانی درخشان شمع امید را بر داشت وبا آن شمعهای دیگر را روشن کرد.
شعله های امید تان هیچگاه خاموش نگردد.
دیدگاه ها (۱)

سنگ ها را نمی دانماما گنجشک ها مفت نیستند ....قلبشان می تپد ...

در پس انتظارم دلخوش به لطافت باران بودمکه با آمدنشغبار از چه...

اهالی روستایی از ملانصدرالدین دعوت می کنندکه در روستایشان سخ...

همیشه هر چقدرم سنگ باشی به ظاهر آدمی بی رنگ باشیتظاهر میکنی ...

عاشقانه های شبنم

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت هــفتم 𓆪 🖤🥀ساعت از سه...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت سی‌وهشتم 𓆪 🖤🥀در با صدای آرامی پشت سرشان بسته...

تکاپو پارت 92:تاریکی🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از عصر، باران بی‌وقفه می‌بارید...

𓆩 پــارت دهــم 𓆪 🖤🥀ساعت چهار صبح بود.عمارت قدیمی در میان مه ...

LESSON

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

سناریو اوبیکاکا

when silence became a scream last part

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط