بعد راه افتادن تو راه تاکه ماسکش رو گذاشت و گفتبه یه شرط
بعد راه افتادن تو راه تاکه ماسکش رو گذاشت و گفت:به یه شرط باهاتون میام که به هیچکس نگید من شینیگامی هستم
اسمایلی و انگیری گفت :باشه تاکه میچی
میتسویا گفت :باشه
چیفویو :باشه همکار و راه افتادن
وقتی رسیدن
یه یارویی از تومان :تو دیگه کی هستی نکنه جاسوس یا همچین چیزی هستی
چیفویو گفت:اون جاسوس نیست اون یه مهمونه و کسی حق چپ چپ نگاه کردن بهش رو هم نداره
بعد همه رفتن پیش مایکی و
مایکی:تو شینیگامی هستی تو اینجا چیکار میکنی
تاکه میچی اهمیت نداد چون حوصله نداشت یه گوشه نشست
میتسویا در گوش مایکی گفت راستش رو بخوای اون اون
مایکی :اون چی
میتسویا گفت:اون تاکه میچیه
دراکن و مایکی گفت : چییی
تاکه ماسکش رو در آورد و
مایکی و دراکن و کوکو و اینوپی :چی تو تو تاکه میچیییی
تاکه خمیازه کشید و دراز میکشه رو زمین
و گفت :من خوابم میاد پس ساکت شید
و می خوابه
چیفویو داستان رو تعریف میکنه
و کوکو میگه :که اینطور
مایکی میگه :تاکه چرا رفتار هاش تغییر کرده چرا انقدر بی حاله
چیفویو گفت خودم هم نمیدونم
و راستی به زور مجبورش کردیم که بیاد
مایکی گفت که اینطور
اسمایلی و انگیری گفت :باشه تاکه میچی
میتسویا گفت :باشه
چیفویو :باشه همکار و راه افتادن
وقتی رسیدن
یه یارویی از تومان :تو دیگه کی هستی نکنه جاسوس یا همچین چیزی هستی
چیفویو گفت:اون جاسوس نیست اون یه مهمونه و کسی حق چپ چپ نگاه کردن بهش رو هم نداره
بعد همه رفتن پیش مایکی و
مایکی:تو شینیگامی هستی تو اینجا چیکار میکنی
تاکه میچی اهمیت نداد چون حوصله نداشت یه گوشه نشست
میتسویا در گوش مایکی گفت راستش رو بخوای اون اون
مایکی :اون چی
میتسویا گفت:اون تاکه میچیه
دراکن و مایکی گفت : چییی
تاکه ماسکش رو در آورد و
مایکی و دراکن و کوکو و اینوپی :چی تو تو تاکه میچیییی
تاکه خمیازه کشید و دراز میکشه رو زمین
و گفت :من خوابم میاد پس ساکت شید
و می خوابه
چیفویو داستان رو تعریف میکنه
و کوکو میگه :که اینطور
مایکی میگه :تاکه چرا رفتار هاش تغییر کرده چرا انقدر بی حاله
چیفویو گفت خودم هم نمیدونم
و راستی به زور مجبورش کردیم که بیاد
مایکی گفت که اینطور
- ۱۱۱
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط