{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو انگیری

ویو انگیری
به بچه های دسته اول حمله کردن
داریم با اسمایلی و میتسویا و چیفویو میرم
دخلشون رو بیاریم
دو نفر از اعظای گروهشون رو گیر آوردیم
اسمایلی گفت :وایسید ازتون سوال داریم
بعد ده دقیقه کتک زدنشون فهمیدیم مخفیگاه تنجیکو کجاست
راه افتادیم
رفتیم داخل مخفی گاه می خواستیم کتک کاری رو شروع کنیم که یه یارویی اومد تو اون اون همون شینیگامی اومد داخل و رئیس گفت :بالاخره پیداتون شد تومان و انگار یه مهمون دیگه هم داریم
کاکوچو گفت:تو شینیگامی هستی اره اون ماسکت رو در بیار و بیا مبارزه کنیم
شینیگامی گفت :نه
کاکوچوبه اعضای گروه گفت :برید بیرون
اعضای گروه :چی ولی رئیس
کاکوچو بلند گفت :برید بیرون
و اعضای تنجیکو رفتن
کاکوچو منتظر به شینیگامی نگاه کرد
شینیگامی خندید و گفت :خودمم می خواستم ماسکم رو در بیارم
بعد ماسکش رو در آورد همه با تعجب بهش نگاه کردن
همه باهم : تاکه میچی
تاکه هیچ واکنشی نشون نداد
کاکوچو گفت :خیلی وقت بود ندیده بودم تورو تاکه میچی
تاکه بازم هیچ حرفی نزد
چیفویو گفت:تاکه تو این همه مدت کجا بودی
تاکه بالاخره به حرف اومد گفت :یه سری کار داشتم فقط همین
انگیری گفت :یعنی تمام مدت تو شینیگامی بودی
تاکه میچی:آره
راستی کاکوچو یه چیزی هست این نامه رو بده به ایزانا
و داد دست کاکوچو و گفت :بهش بگو هنوز یادته اون پاییز بارونی رو
کاکوچو گفت منظورت چیه
تاکه میچی گفت بهش بگو اون خودش می‌فهمه
ذهن میتسویا چی تو فکر تاکه میچی این همه مدت کجا بود یعنی اون ایزانا رو می شناسه
کاکوچو گفت :حداقل یه مبارزه ای کنیم ببینم هنوزم ضعیفی
تاکه گفت باشه





🤗نظر بزارید
دیدگاه ها (۱)

شیپ کاکوچو و ایزاناپارت یک از زبان کاکوچو اون قهرمان منه می ...

ویو کیساکیکنار ایزانا نشسته بودم بالای یه ساختمون بودیم که ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط