فیک بی پایان
فیک بی پایان
پارت 6
(علامت کوک_)
ویو ا/ت
برگشتم سمتش و نگاش کردم که همزمان روشو به سمت من برگردوند.
احساس کردم نمیتونم نگاهمو از روش بردارم، پوست صاف و لطیفش، چشمای خوش فرمی که رنگ شب رو داشت، موهای بلند و مشکلی ک چند تا تارش روی صورتش ریخته بود، محو صورتش شده بودم
_عامم انالیز کردنت تموم شد؟
به خودم اومدم دیدم سه ساعته بهش زل زدم
_انقد جذابم؟؟
منم ک عمرا کم بیارم با چهره خنثی همیشگیم گفتم
+خب بله زیبایی شما قطعا هر فردیو مجذوب خودش میکنه
ویو جونگکوک
از جوابش شکه شدم ولی به روی خودم نیاوردم
_اوه اصلا انتظار چنین جوابی رو نداشتم خانم؟؟
+ا/ت هستم، کیم ا/ت. و افتخار اشنایی با چه کسی رو دارم؟
_جونگکوک، جئون جونگکوک
دستمو دراز کردم سمتش
_خوشبختم
+همچنین
باهم دست دادیم و به همون پزیشن قبلی برگشتیم
سکوتی که بینمون بود اذیتم میکرد ولی انگار اون باهاش مشکلی نداشت
خیلی دلم میخواست بفهمم کیه جدا از اسمش اون چهره خیلی آشنایی داشت
اون موهای بلند و خرمایی و چشمای طوسی با رگه های ابی منو یاد یه نفر مینداخت اما نمیدوستم کی
_راستی یه سوال، چرا وقتی معرفیت کردن خیلیا شکه شدن؟
ویو ا/ت
نمیخواستم به سوالش جواب بدم ولی انگار یه جیزی مانعم میشد ادم اجتماعی نیستم و حرف زدن با کسی که نمیشناسمش برام سخته ولی انگار با اون پسر همچین حسی نداشتم
+خب احتمالا میدونی مافیا توی خیلی از خانواده ها ارثیه. مثل خانواده من
پنج سال پیش یه مافیا خانواده منو کشت، و طبق رسم من و برادرم باید وارد مافیا میشدیم ولی چون من اماده نبودم تهیونگ یه مرگ جعلی برام درست کرد و همه فکر کردن من مردم، برای همینم زمان معرفیم شکه شدن
_اووو، راستی بابت مرگ خانوادت متاسفم
...+
نمیدونستم چی بگم
+حالا تو یه بیوگرافی از خودت بده
ویو جونگکوک
چی بهش میگفتم؟ داستان زندگیمو؟ خیلی وقت بود کسی راجب من چیزی نپرسیده بود.
حالا اگه میومدم و میگفتم مطمئن بودم نمیتونم جلوی خودمو بگیرمو بغضم میشکنه من شاید به ظاهر یه ادم سرد، جدی و بی احساس بودم ولی از درون خیلی شکننده بودم
پس ترجیح دادم سکوت کنم
+چی شد؟؟
_یه سوال دیگه بپرس
+یااااا من گفتم پس توهم باید بگی
_نگفتم نمیگم، ولی اینجا نمیشه
+مگ اینحا چشه؟
_چیزیش نی ولی داستان من خیلی طولانیه و اینجام راحت نیستم
+هووووف دهنت
تک خنده ریزی کردم
+پس کِی میگی؟؟
از این که داشت از فضولی میمرد خندم گرفته بود
وقتی خندمو دید نگاهشو سوالی بهم داد
+به چی میخندی؟
_به این که داری از فضولی میمیری
+زهر مااار من فقط کنجکاوم، اصلا ب درک نگو
پارت 6
(علامت کوک_)
ویو ا/ت
برگشتم سمتش و نگاش کردم که همزمان روشو به سمت من برگردوند.
احساس کردم نمیتونم نگاهمو از روش بردارم، پوست صاف و لطیفش، چشمای خوش فرمی که رنگ شب رو داشت، موهای بلند و مشکلی ک چند تا تارش روی صورتش ریخته بود، محو صورتش شده بودم
_عامم انالیز کردنت تموم شد؟
به خودم اومدم دیدم سه ساعته بهش زل زدم
_انقد جذابم؟؟
منم ک عمرا کم بیارم با چهره خنثی همیشگیم گفتم
+خب بله زیبایی شما قطعا هر فردیو مجذوب خودش میکنه
ویو جونگکوک
از جوابش شکه شدم ولی به روی خودم نیاوردم
_اوه اصلا انتظار چنین جوابی رو نداشتم خانم؟؟
+ا/ت هستم، کیم ا/ت. و افتخار اشنایی با چه کسی رو دارم؟
_جونگکوک، جئون جونگکوک
دستمو دراز کردم سمتش
_خوشبختم
+همچنین
باهم دست دادیم و به همون پزیشن قبلی برگشتیم
سکوتی که بینمون بود اذیتم میکرد ولی انگار اون باهاش مشکلی نداشت
خیلی دلم میخواست بفهمم کیه جدا از اسمش اون چهره خیلی آشنایی داشت
اون موهای بلند و خرمایی و چشمای طوسی با رگه های ابی منو یاد یه نفر مینداخت اما نمیدوستم کی
_راستی یه سوال، چرا وقتی معرفیت کردن خیلیا شکه شدن؟
ویو ا/ت
نمیخواستم به سوالش جواب بدم ولی انگار یه جیزی مانعم میشد ادم اجتماعی نیستم و حرف زدن با کسی که نمیشناسمش برام سخته ولی انگار با اون پسر همچین حسی نداشتم
+خب احتمالا میدونی مافیا توی خیلی از خانواده ها ارثیه. مثل خانواده من
پنج سال پیش یه مافیا خانواده منو کشت، و طبق رسم من و برادرم باید وارد مافیا میشدیم ولی چون من اماده نبودم تهیونگ یه مرگ جعلی برام درست کرد و همه فکر کردن من مردم، برای همینم زمان معرفیم شکه شدن
_اووو، راستی بابت مرگ خانوادت متاسفم
...+
نمیدونستم چی بگم
+حالا تو یه بیوگرافی از خودت بده
ویو جونگکوک
چی بهش میگفتم؟ داستان زندگیمو؟ خیلی وقت بود کسی راجب من چیزی نپرسیده بود.
حالا اگه میومدم و میگفتم مطمئن بودم نمیتونم جلوی خودمو بگیرمو بغضم میشکنه من شاید به ظاهر یه ادم سرد، جدی و بی احساس بودم ولی از درون خیلی شکننده بودم
پس ترجیح دادم سکوت کنم
+چی شد؟؟
_یه سوال دیگه بپرس
+یااااا من گفتم پس توهم باید بگی
_نگفتم نمیگم، ولی اینجا نمیشه
+مگ اینحا چشه؟
_چیزیش نی ولی داستان من خیلی طولانیه و اینجام راحت نیستم
+هووووف دهنت
تک خنده ریزی کردم
+پس کِی میگی؟؟
از این که داشت از فضولی میمرد خندم گرفته بود
وقتی خندمو دید نگاهشو سوالی بهم داد
+به چی میخندی؟
_به این که داری از فضولی میمیری
+زهر مااار من فقط کنجکاوم، اصلا ب درک نگو
- ۱۰.۱k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط