Nameالماس کوچولو
Name💎:الماس کوچولو
Tag: #الماس_کوچولو
Part:2
بعد از پوشیدن یک تیشرت و شلوار گشاد خانگی به شمت تخت هجوم برد قطعا فردا روز سختی خواهد بود.....
روزی خاص که فقط خدا میدانست چه میشود.......
دیداری که حتی خود دخترک هم از ان خبر نداشت........
"صبح ⁵:³⁰"
با صدای الارم رو مخ اش بیدار شد ناله ای از خستگی به در داد و بلند شد پنجره اتاق را باز کرد و هوای سرد را وارد اتاق کرد
:اه زمستون خیلی قشنگه
همه جا پوشیده شده از برف های سفید بود.فکری به ذهن دخترک هجوم اورد تصمیم گرفت کودک درون خودش را برای شاید مدت کوتاهی ازاد کند و برف بازی کند.....
یک کاپشن پف پفی سفید با دستکش و کلاه وشالگردن سفید استایل خود را به اتمام رساند. چکمه های سفید اش را پوشید و دوان دوان خود را روی کوهی از برف پرتاب کرد،ناخوداگاه لبخندی بزرگ به لبش امد داشت توی برف غلت میزد بی خبر از انکه چندتا بادیگارد او را زیر نظر دارند البته که جئون حونگکوک بزرگ بدون تحقیق با کسی دیدار نمیکند.
دخترک بی خبر از خطر های دور و اطراف اش داشت با کودک درون خود خوش میگذراند و ادم برفی درست میکرد،خیلی موقع ها کشنده بود و البته خطرناک ولی الان فقط مانند دختر کوچولویی بود که داشت به تنهایی بازی میکرد اما او نمیدانست که با این تغیر حالت هایش بیشتر جئون را مجذوب خود میکند.
فیلم ها و ویدئو های مختلف از دخترک مرتب به دست جئون میرسید اما این یکی اول برف بازی بعد هم ادم کشتن؟ خدایا این دختر نوبر بود! شخصیت های مختلفی داشت و میدانست هر کدام را کجا استفاده کند.
دقیقه ها و ساعت ها دخترک محو برف بازی بود اما وقتی نگاهی به ساعت اش انداخت دیر شده بود برای رفتن به معامله بزرگ.
:اه لعنتی دارم دیر میکنم
جیغی کشید و به سمت خانه هجوم برد.
این دفعه لباس مشکی پوشید کت اور سایز با پیراهن دکمه دار و کراوات و شلوار بارچه ای.ماسکش را زد و دوباره ان چتری هایش جلوی چشمانش را میگرفت.
دقیقه ای بعد به محل معامله رسید یک کارخانه خالی و ظاهرا قدیمی با قدم های محکم به سمت جئون رفت محموله ها اماده بودند ولی کی از قصد شیطانی جئون خبر داشت؟هدف او دخترک بود نه پول یا اصلhه.جئون ادامه داد
:اوه پرنسس دیر کردی.
پوذخندی برلب داشت و این حرف را طعنه امیز به دخترک گفت.
اما دخترک کم نمیاورد هیچ وقت اصلا امکان نداشت.
:ببخشید که مزاحم گoه خوریت میشم ولی من وقت با ارزشمو برای بحث کردن با تو هدر نمیدم حالا اون لعنتی ها رو رد کن بیاد.
پسرک با خود نقشه های دیگری میچید اینکه چطوری تصاحب اش کند،خورد اش کند و به او را شیفته ی خودش کند ولی میدانست دخترک اینقدر راحت تسلیم نمیشود در هر کاری!
پسر علامت کوچکی داد و تمام تک تیرانداز های دخترک و ¹⁰بادیگارد هایی که همراه اش بودند کشته شدند دخترک خشک شده بود برای لحظه ای مات اش برد در حالی که او داشت محموله ها را برسی میکرد تمام افراد اش مرده بودند زیر لب ناسزایی گفت و دست اش را به چاقوی مخصوص اش محکم گرفت.
پسرک با قدم های شمرده به دخترک نزدیک میشد در حالی که دختر هنوز سر اش را بالا نیاورده بود جونگکوک چانه اش را گرفت و در همان لحظه دختر سعی کرد به او چاقو بزند جنگکوک جاخالی داد و به بادیگارد هایی که روی دختر اصلحه گذاشته بودندعلامت داد که اصلحه هایشان را پایین بیاورند
Tag: #الماس_کوچولو
Part:2
بعد از پوشیدن یک تیشرت و شلوار گشاد خانگی به شمت تخت هجوم برد قطعا فردا روز سختی خواهد بود.....
روزی خاص که فقط خدا میدانست چه میشود.......
دیداری که حتی خود دخترک هم از ان خبر نداشت........
"صبح ⁵:³⁰"
با صدای الارم رو مخ اش بیدار شد ناله ای از خستگی به در داد و بلند شد پنجره اتاق را باز کرد و هوای سرد را وارد اتاق کرد
:اه زمستون خیلی قشنگه
همه جا پوشیده شده از برف های سفید بود.فکری به ذهن دخترک هجوم اورد تصمیم گرفت کودک درون خودش را برای شاید مدت کوتاهی ازاد کند و برف بازی کند.....
یک کاپشن پف پفی سفید با دستکش و کلاه وشالگردن سفید استایل خود را به اتمام رساند. چکمه های سفید اش را پوشید و دوان دوان خود را روی کوهی از برف پرتاب کرد،ناخوداگاه لبخندی بزرگ به لبش امد داشت توی برف غلت میزد بی خبر از انکه چندتا بادیگارد او را زیر نظر دارند البته که جئون حونگکوک بزرگ بدون تحقیق با کسی دیدار نمیکند.
دخترک بی خبر از خطر های دور و اطراف اش داشت با کودک درون خود خوش میگذراند و ادم برفی درست میکرد،خیلی موقع ها کشنده بود و البته خطرناک ولی الان فقط مانند دختر کوچولویی بود که داشت به تنهایی بازی میکرد اما او نمیدانست که با این تغیر حالت هایش بیشتر جئون را مجذوب خود میکند.
فیلم ها و ویدئو های مختلف از دخترک مرتب به دست جئون میرسید اما این یکی اول برف بازی بعد هم ادم کشتن؟ خدایا این دختر نوبر بود! شخصیت های مختلفی داشت و میدانست هر کدام را کجا استفاده کند.
دقیقه ها و ساعت ها دخترک محو برف بازی بود اما وقتی نگاهی به ساعت اش انداخت دیر شده بود برای رفتن به معامله بزرگ.
:اه لعنتی دارم دیر میکنم
جیغی کشید و به سمت خانه هجوم برد.
این دفعه لباس مشکی پوشید کت اور سایز با پیراهن دکمه دار و کراوات و شلوار بارچه ای.ماسکش را زد و دوباره ان چتری هایش جلوی چشمانش را میگرفت.
دقیقه ای بعد به محل معامله رسید یک کارخانه خالی و ظاهرا قدیمی با قدم های محکم به سمت جئون رفت محموله ها اماده بودند ولی کی از قصد شیطانی جئون خبر داشت؟هدف او دخترک بود نه پول یا اصلhه.جئون ادامه داد
:اوه پرنسس دیر کردی.
پوذخندی برلب داشت و این حرف را طعنه امیز به دخترک گفت.
اما دخترک کم نمیاورد هیچ وقت اصلا امکان نداشت.
:ببخشید که مزاحم گoه خوریت میشم ولی من وقت با ارزشمو برای بحث کردن با تو هدر نمیدم حالا اون لعنتی ها رو رد کن بیاد.
پسرک با خود نقشه های دیگری میچید اینکه چطوری تصاحب اش کند،خورد اش کند و به او را شیفته ی خودش کند ولی میدانست دخترک اینقدر راحت تسلیم نمیشود در هر کاری!
پسر علامت کوچکی داد و تمام تک تیرانداز های دخترک و ¹⁰بادیگارد هایی که همراه اش بودند کشته شدند دخترک خشک شده بود برای لحظه ای مات اش برد در حالی که او داشت محموله ها را برسی میکرد تمام افراد اش مرده بودند زیر لب ناسزایی گفت و دست اش را به چاقوی مخصوص اش محکم گرفت.
پسرک با قدم های شمرده به دخترک نزدیک میشد در حالی که دختر هنوز سر اش را بالا نیاورده بود جونگکوک چانه اش را گرفت و در همان لحظه دختر سعی کرد به او چاقو بزند جنگکوک جاخالی داد و به بادیگارد هایی که روی دختر اصلحه گذاشته بودندعلامت داد که اصلحه هایشان را پایین بیاورند
- ۳۲
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط