{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐

✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐

پارت دهم: میخوام دوست باشیم!

ناروتو هنوز داشت می‌خندید.

ساسوکه هم هنوز داشت به قانون‌های بشدت مهم اش نگاه می‌کرد.📝

...

بعد ناگهان...

ناروتو برگه را از دستش گرفت.

ـ «عه؟!»

مچاله.

...

_«چیییی؟!»

ساسوکه با عصبانیت به گلوله‌ی کاغذی نگاه کرد.

ناروتو خیلی راحت آن را داخل جیب شلوارش چپاند.👖

ـ «خب!»

ـ «خب؟!»

ـ «من دیگه باید برم!»

ـ «صبر کن!»

ـ «خدافظ شاهزاده!»👋🏻

...

و بعد...

از پنجره پرید.

...

ساسوکه با وحشت نگاه کرد.

ـ «احمق!»

او با عجله خودش را به پنجره رساند.

ـ «هی!»

اما وقتی به پایین نگاه کرد...

خشکش زد.

در میان تاریکی شب، روباهی بزرگ در آسمان اوج گرفته بود به سمت ستاره ها.🦊☄️🪐🌠

ناروتو روی پشت گذربال نارنجی نشسته بود.

یک دستش را بالا آورده بود و با لبخندی بزرگ برایش دست تکان می‌داد.

ـ «شب بخیر شاهزاده!»

باد صدایش را تا برج آورد.

و چند لحظه بعد...

آن دو میان دریایی از ستاره‌ها دور شدند.

دورتر.

و دورتر.

تا جایی که فقط نقطه‌ای کوچک در آسمان بودند.

...

ساسوکه همان‌جا کنار پنجره ایستاد.

و نگاهش را از آسمان برنداشت.

حس عجیبی داشت.

خیلی عجیب.

او برای دیدن ستاره‌ها به این برج می‌آمد.

برجی متروکه ی خیلی بزرگ و بلند.

هر شب.

از صدها پله بالا می‌رفت.

تلسکوپ را سر هم میکرد.🔭

نقشه‌ی آسمان می‌کشید.🌠

فقط برای اینکه کمی به ستاره‌ها نزدیک‌تر شود.

اما آن دردسرساز موطلایی...

هر وقت دلش می‌خواست...

در میان آسمان پرواز می‌کرد.

انگار خودش بخشی از آن بود.

...

آن شب با همین فکرها به پایان رسید.

ساسوکه آرام به عمارت اوچیها بازگشت.

اما برای اولین بار...

ذهنش بیشتر از ستاره‌ها درگیر یک نامه‌رسان بود.🧡

...

روز زوج گذشت.

بعد روز فرد رسید.

...

نیمه‌شب.

ساسوکه دوباره به برج آمد.

از پله‌های مارپیچ بالا رفت.

در چوبی را باز کرد.

و همان لحظه متوقف شد.

ـ «...»

کنار پنجره...

یک نفر نشسته بود.

موهای طلایی.

لباس های کهنه و ماجراجویانه.

و یک ساندویچ نصفه.🥪

...

ـ «تو اینجا چه‌کار می‌کنی؟!»

ناروتو با خوشحالی دست تکان داد.

ـ «عهههههه! سلام شاهزاده!»

ـ «...»

ـ «منتظرت بودم!»

ساسوکه پلک زد.

ـ «چرا؟»

ـ «هوممم...»

ناروتو چند ثانیه فکر کرد.

بعد لبخند زد.

ـ «چون میخوام دوست باشیم!»🫂

...

سکوت.

...

سکوت بیشتر.

...

سکوت خیلی بیشتر.

...

ناروتو سرش را کج کرد.

ـ «چرا هیچی نمیگی؟»

ساسوکه بالاخره به خودش آمد.

ـ «چی؟!»

ـ «دوست بشیم دیگه!»

ـ «نه.»

ـ «هاه؟»

ـ «یک شاهزاده هرگز با یه نامه‌رسان دوست نمیشود.»

...

ناروتو چند لحظه خیره نگاهش کرد.

بعد گفت:

ـ «چه قانون مسخره‌ای.»

ـ «مسخره نیست.»

ـ «هست.»

ـ «نیست.»

ـ «هست.»

ـ «نیست.»

ـ «هست!»

🗿...

ساسوکه آه کشید.

ـ «تو چرا اینقدر لجباز هستی؟»

ـ «چون تو اینقدر لجبازی.»

ـ «این جواب حساب نمیشود.»

ـ «برای من حساب میشه.»

🗿...

چند لحظه بعد ناروتو از جایش بلند شد.

دست‌هایش را پشت سرش قلاب کرد.

ـ «باشه.»

ـ «باشه؟»

ـ «باشه. دوست نشیم.»😏

ساسوکه ابرویی بالا انداخت.

عجب.

بالاخره کوتاه آمد؟

...

اما ناروتو ادامه داد:

ـ «پس اول آشنا میشیم.»

ـ «چی؟»

ـ «بعد دوست میشیم.»

ـ «من همچین برنامه‌ای ندارم.»

ـ «دیگه داری.»

ـ «ندارم.»

ـ «داری.»

ـ «ندارم.»

ـ «داری.»

...

کوراما از پایین برج غرشی کشید.🦊

انگار می‌گفت:

««دوباره شروع شد...»»🤦🏻‍♀️

...

ناروتو خندید.

بعد ناگهان گفت:

ـ «راستی.»

ـ «چی؟»

ـ «اسمت چیه؟»

...

ساسوکه مکث کرد.

عجیب بود.

تمام این مدت با هم دعوا کرده بودند.

اما حتی اسم همدیگر را نمی‌دانستند.

...

ـ «ساسوکه اوچیها.👑»

ـ «ساسوکه؟»

ـ «آره.»

ـ «اسم قشنگیه.»

...

ساسوکه برای لحظه‌ای ساکت شد.

و خیلی آرام نگاهش را دزدید.

او تاحالا دوستی نداشت...
و تقریبا کسی نبود که بخواد بهش اسمش را بگویید تا آشنا شوند...
...

ناروتو متوجه نشد.

یا شاید هم متوجه شد.

...

بعد با لبخند به خودش اشاره کرد.

ـ «منم ناروتوام! ناروتو اوزوماکی.☄️»

...

باد میان پنجره‌ی برج وزید.

ستاره‌ها بالای سرشان می‌درخشیدند.

و برای اولین بار...

دعوا میانشان بدون فریاد کشیدن تمام شد.

هرچند هیچ‌کدام حاضر نبودند اعتراف کنند که از دانستن اسم دیگری خوشحال شده‌اند.💞

***
دیدگاه ها (۷)

سلام!خب یه چیزی الان یادم اومد که قبلا یادم رفته بود اونم ای...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت هشتم: شا...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت نهم: قوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط