گویی روح پیش از آنکه در کالبد این لحظه حلول کند یکبار
گویی روح، پیش از آنکه در کالبدِ این لحظه حلول کند، یکبار تمامِ این صحنه را در پشتِ پردهی رویا یا در حافظهی پنهانِ کائنات دیده است. همان دم که عطری آشنا، در فضایی غریبه میپیچد، یا جملهای را میشنوی که انعکاسش سالها پیش در دهلیزهای ذهنت طنینانداز شده بود؛ گویی واقعیت، برای لحظهای دچار «لکنت» میشود تا به ما یادآوری کند که زندگی، شاید نه یک خطِ مستقیم، که دایرهای است بیپایان.
شاید دژاوو، تنها یک خطای حافظه نباشد؛ بلکه دریچهای کوچک باشد به سوی این حقیقت که ما، بازیگرانِ نمایشی هستیم که سناریوی آن را بارها در عوالمی دیگر تمرین کردهایم. شاید در آن ثانیهی کوتاه، «منِ امروز» با «منِ دیروز» یا «منِ در جهانی موازی»، در نقطهای به نام «خاطره» با هم ملاقات میکنند.
این حسِ غریب، تذکری است بر اینکه ما بزرگتر از ظرفِ زمان هستیم. دژاوو، یعنی ما در این جهان غریبه نیستیم؛ یعنی حتی در بکرترین لحظات، ردپایی از حضورِ پیشینِ خود را مییابیم. شاید این، روشِ مخفیانهی هستی است برای آنکه بگوید: «نترس، تو قبلاً هم از این طوفانها گذشتهای و باز هم از پسِ آن برخواهی آمد.»
دژاوو، نامِ دیگرِ دلتنگیِ روح برای خانهای است که آدرسش را گم کردهایم، اما نشانههایش را در گوشه و کنارِ این زندگیِ گذرا، مدام بازمیشناسیم.
شاید دژاوو، تنها یک خطای حافظه نباشد؛ بلکه دریچهای کوچک باشد به سوی این حقیقت که ما، بازیگرانِ نمایشی هستیم که سناریوی آن را بارها در عوالمی دیگر تمرین کردهایم. شاید در آن ثانیهی کوتاه، «منِ امروز» با «منِ دیروز» یا «منِ در جهانی موازی»، در نقطهای به نام «خاطره» با هم ملاقات میکنند.
این حسِ غریب، تذکری است بر اینکه ما بزرگتر از ظرفِ زمان هستیم. دژاوو، یعنی ما در این جهان غریبه نیستیم؛ یعنی حتی در بکرترین لحظات، ردپایی از حضورِ پیشینِ خود را مییابیم. شاید این، روشِ مخفیانهی هستی است برای آنکه بگوید: «نترس، تو قبلاً هم از این طوفانها گذشتهای و باز هم از پسِ آن برخواهی آمد.»
دژاوو، نامِ دیگرِ دلتنگیِ روح برای خانهای است که آدرسش را گم کردهایم، اما نشانههایش را در گوشه و کنارِ این زندگیِ گذرا، مدام بازمیشناسیم.
- ۱.۸k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط