پارت هفتم
پارت هفتم:
داستان از دیدگاه یونگی: با جیمین به پارکینگ کمپانی رفتن ، به جیمین میومد فراری سوار شه ولی این رنگ ؟ قرمز شرابی ، اول که نزدیک ماشین شدن یونگی فکر کرد شاید اشتباه شده اما وقتی جیمین سمت ماشین رفت و از طرف راننده سوار ماشین شد ، فهمید که نه ماشین خود جیمینه ، برای رفتن به حومه شهر باید از آزادراه میرفتن ، برای رسیدن به آزادراه هم باید از کوچه پس کوچه های شهر میرفتن چون خیابان کمپانی معمولاً شلوغ بود ، وارد آزادراه شدن ، یونگی گفت: کجا میریم ؟ جیمین گفت: اسم یانگ سیتو رو شنیدی ؟ یونگی گفت: بله ، استاد روانشناسی اجتماعی در دانشگاه سئول که اصالتا اهل بوسان هست و هم اکنون مقیم بانکوک پایتخت تایلند است. جیمین لبخند بزرگی زد و گفت: تو اطلاعاتت از من کامل تره . یونگی گفت: حالا چرا میریم پیشش ؟ جیمین گفت: اوایل ۱۵ سالگیم ، دورانی که باید انتخاب رشته برای شغلم میکردم ، مامان و بابام گیر داده بودن که باید وکالت بخونم و مثل بابام قاضی یا مثل مامانم وکیل بشم ، اون دوران زیاد درگیر بودیم ، مامانم هم با خانم یانگ سیتو تماس گرفت و ازش خواست تا زمانی که در سئول هست ، چند جلسه ای پیشش برم و شغل مورد علاقه خودمو با کمکش پیدا کنم ، با کمک خانم سیتو تونستم بفهمم عاشق آیدلی هستم و در کمپانی عضو شدم ، یک ماهی هست که خوابای بد میبینم ، تو که برنامه ماهانه منو دادی ، یادم افتاد که اومده سئول چون ۴ روز قبل باهاش تماس گرفته بودم، الان میریم خونه اون ، نخواستم تنها برم برا همین یا تو میرم . یونگی با سر تایید کرد ، یکم رفته بودن که در آزادراه به دلیل آسفالت ریزی ترافیک بود ، یونگی گفت: داستان قوی سیاه و سفید رو شنیدی؟ جیمین به نشانه خیر سرتکون داد ، یونگی شروع کرد به تعریف کردن ( داستان در اولین فیکشن ) ، جیمین یهو ماشین رو کنار جاده نگه داشت ، چشماش به سیاهی رفت و ناگهان ، خودشو تو زندگی قبلیش دید ، اون، یونگی ، آرانا ، مونکوت ، یوجین ، اروکو ، هیکاپ، لوکاس ، آره ، یونگی و جیمین در زندگی قبلیشون باهم بودن ولی به هم نرسیدن ، الان خدا به این دوتا شانس دوباره داده بود تا اگه بتونن به هم برسند ، در واقع الان صورت خیلی هارو بهتر میدید ، لوکاس مشاورش که الان مدیر لایلا بود ، یوجین وزیر جنگ یونگی الان دوست پسر مونکوت بود ، مونکوت دختر دایه یونگی که الان دختر خاله اش بود ، اما خیلی چیز ها سر جایش بود ، آرانا ، والدین خودش ، آشنا شدنش با یونگی ، خیلی چیز هارو الان میفهمید ، یهو چشماش باز شد و مقابل صورتش ، یونگی رو دید که به صورت جیمین آب میپاشید ، یونگی گفت: جیمین شی خوبی ؟ جیمین ناخودآگاه یونگی رو بغل کرد و گفت: تو همونی ، تو یونگی هستی . یونگی که فکر میکرد جیمین دیوانه شده برا همین گفت: میخوای من برونم ماشین رو ؟ جیمین، یونگی رو بیشتر به خودش چسبوند و مقداری آب خورد ، بعد همه چیز رو به یونگی تعریف کرد ، یونگی هم متوجه شد که جیمینی که دنبالشه همون مرد خوابهاش بود ، باهم پیش یانگ سیتو رفتن و باهاش حرف زدن ، سیتو تاکید کرد که به همدیگه توجه کنند و همدیگه رو از دست ندن ، جیمین و یونگی هم دیگه شروع کرده بودن به قرار گزاشتن و باهم صمیمی تر شده بودن ، حالا جریان جالب تر هم میشه ......
پارت هفتم 🫗
داستان از دیدگاه یونگی: با جیمین به پارکینگ کمپانی رفتن ، به جیمین میومد فراری سوار شه ولی این رنگ ؟ قرمز شرابی ، اول که نزدیک ماشین شدن یونگی فکر کرد شاید اشتباه شده اما وقتی جیمین سمت ماشین رفت و از طرف راننده سوار ماشین شد ، فهمید که نه ماشین خود جیمینه ، برای رفتن به حومه شهر باید از آزادراه میرفتن ، برای رسیدن به آزادراه هم باید از کوچه پس کوچه های شهر میرفتن چون خیابان کمپانی معمولاً شلوغ بود ، وارد آزادراه شدن ، یونگی گفت: کجا میریم ؟ جیمین گفت: اسم یانگ سیتو رو شنیدی ؟ یونگی گفت: بله ، استاد روانشناسی اجتماعی در دانشگاه سئول که اصالتا اهل بوسان هست و هم اکنون مقیم بانکوک پایتخت تایلند است. جیمین لبخند بزرگی زد و گفت: تو اطلاعاتت از من کامل تره . یونگی گفت: حالا چرا میریم پیشش ؟ جیمین گفت: اوایل ۱۵ سالگیم ، دورانی که باید انتخاب رشته برای شغلم میکردم ، مامان و بابام گیر داده بودن که باید وکالت بخونم و مثل بابام قاضی یا مثل مامانم وکیل بشم ، اون دوران زیاد درگیر بودیم ، مامانم هم با خانم یانگ سیتو تماس گرفت و ازش خواست تا زمانی که در سئول هست ، چند جلسه ای پیشش برم و شغل مورد علاقه خودمو با کمکش پیدا کنم ، با کمک خانم سیتو تونستم بفهمم عاشق آیدلی هستم و در کمپانی عضو شدم ، یک ماهی هست که خوابای بد میبینم ، تو که برنامه ماهانه منو دادی ، یادم افتاد که اومده سئول چون ۴ روز قبل باهاش تماس گرفته بودم، الان میریم خونه اون ، نخواستم تنها برم برا همین یا تو میرم . یونگی با سر تایید کرد ، یکم رفته بودن که در آزادراه به دلیل آسفالت ریزی ترافیک بود ، یونگی گفت: داستان قوی سیاه و سفید رو شنیدی؟ جیمین به نشانه خیر سرتکون داد ، یونگی شروع کرد به تعریف کردن ( داستان در اولین فیکشن ) ، جیمین یهو ماشین رو کنار جاده نگه داشت ، چشماش به سیاهی رفت و ناگهان ، خودشو تو زندگی قبلیش دید ، اون، یونگی ، آرانا ، مونکوت ، یوجین ، اروکو ، هیکاپ، لوکاس ، آره ، یونگی و جیمین در زندگی قبلیشون باهم بودن ولی به هم نرسیدن ، الان خدا به این دوتا شانس دوباره داده بود تا اگه بتونن به هم برسند ، در واقع الان صورت خیلی هارو بهتر میدید ، لوکاس مشاورش که الان مدیر لایلا بود ، یوجین وزیر جنگ یونگی الان دوست پسر مونکوت بود ، مونکوت دختر دایه یونگی که الان دختر خاله اش بود ، اما خیلی چیز ها سر جایش بود ، آرانا ، والدین خودش ، آشنا شدنش با یونگی ، خیلی چیز هارو الان میفهمید ، یهو چشماش باز شد و مقابل صورتش ، یونگی رو دید که به صورت جیمین آب میپاشید ، یونگی گفت: جیمین شی خوبی ؟ جیمین ناخودآگاه یونگی رو بغل کرد و گفت: تو همونی ، تو یونگی هستی . یونگی که فکر میکرد جیمین دیوانه شده برا همین گفت: میخوای من برونم ماشین رو ؟ جیمین، یونگی رو بیشتر به خودش چسبوند و مقداری آب خورد ، بعد همه چیز رو به یونگی تعریف کرد ، یونگی هم متوجه شد که جیمینی که دنبالشه همون مرد خوابهاش بود ، باهم پیش یانگ سیتو رفتن و باهاش حرف زدن ، سیتو تاکید کرد که به همدیگه توجه کنند و همدیگه رو از دست ندن ، جیمین و یونگی هم دیگه شروع کرده بودن به قرار گزاشتن و باهم صمیمی تر شده بودن ، حالا جریان جالب تر هم میشه ......
پارت هفتم 🫗
- ۷۹۲
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط