فصل قسمت
﴿ فصل ۱ قسمت ۵۶ ﴾
آنیا هنوز با همان چشمانِ بیروح و نگاهِ نافذش به باربد و آراد خیره بود؛ نگاهی که سنگینیاش استخوانهای آنها را خرد میکرد. در همین لحظه، صدای قدمهای لرزانی در راهرو پیچید و نیما با چهرهای آشفته و لباسهایی که نشان میداد روزهاست رنگِ آرامش را ندیده، وارد شد.
نیما وقتی به پشت شیشه رسید و صحنه را دید، پاهایش سست شد. نگاهش ابتدا به جنازههای کوچکِ توی پارچه افتاد و بعد روی چهرهی تغییر کردهی آنیا قفل شد. با دیدن تارهای سفیدِ انبوه در میان موهای نارنجی آنیا، هقهقِ گریهاش بلند شد. او لرزان لرزان به شیشه نزدیک شد و دستش را روی آن گذاشت.
آنیا نگاهش را از باربد و آراد گرفت و به نیما دوخت. نیما با صدایی که از شدت گریه به سختی شنیده میشد، لب زد: ببخش... آنیا فقط ببخش... ما رو سیاهبخت کردن... همهمون رو نابود کردن.
نیما که دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند، ناگهان به سمت باربد برگشت و با مشت به سینهی او کوبید: دیدی چیکار کردیم؟ دیدی سارا و نیکی چه جهنمی درست کردن؟ اونا داشتن همین الان توی خونه برای پیروزیشون جشن میگرفتن و ما... ما اینجا داریم تیکه پارههای جیگرِ این زن رو تماشا میکنیم!
آنیا با شنیدن اسم جشن، ناگهان انگار جانی دوباره در رگهای مردهاش دمیده شد. او به آرامی، با همان دستانی که سرم به آنها وصل بود، پارچههای سفید را دوباره روی جنازهی بچههایش کشید. با کمک لبهی تخت، سعی کرد بنشیند. پرستار جلو آمد تا مانعش شود، اما آنیا با چنان قدرتی دست او را پس زد که همه در جایشان خشکشان زد.
او لبهی تخت نشست، پاهایش را لرزان روی زمین گذاشت و در حالی که به خونِ خشک شده روی لباسِ بیمارستانش نگاه میکرد، رو به نیما و بقیه که پشت شیشه بودند، با صدایی که از شدتِ سردی، لرزه به تنشان میانداخت گفت::نیما... گفتی دارن جشن میگیرن؟
او پوزخند تلخی زد که در آن هیچ نشانی از آنیای مهربان نبود. ادامه داد: بهشون بگو لباسهای مشکیشون رو تنشون کنن... چون این آخرین جشنی بود که توی عمرشون گرفتن. من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم، و این یعنی از همهتون خطرناکم...
سفیدیِ موهایش در نورِ مهتابیِ اتاق بیمارستان میدرخشید و آنیا، بر خلاف انتظار همه، به جای گریه، حالا لبخندی ترسناک بر لب داشت؛ لبخندی که خبر از یک طوفانِ ویرانگر میداد...
..........
بچه ها از پارت ۵۲ تا ۵۸ جایزه است ولی حمایت فراموش نشه
آنیا هنوز با همان چشمانِ بیروح و نگاهِ نافذش به باربد و آراد خیره بود؛ نگاهی که سنگینیاش استخوانهای آنها را خرد میکرد. در همین لحظه، صدای قدمهای لرزانی در راهرو پیچید و نیما با چهرهای آشفته و لباسهایی که نشان میداد روزهاست رنگِ آرامش را ندیده، وارد شد.
نیما وقتی به پشت شیشه رسید و صحنه را دید، پاهایش سست شد. نگاهش ابتدا به جنازههای کوچکِ توی پارچه افتاد و بعد روی چهرهی تغییر کردهی آنیا قفل شد. با دیدن تارهای سفیدِ انبوه در میان موهای نارنجی آنیا، هقهقِ گریهاش بلند شد. او لرزان لرزان به شیشه نزدیک شد و دستش را روی آن گذاشت.
آنیا نگاهش را از باربد و آراد گرفت و به نیما دوخت. نیما با صدایی که از شدت گریه به سختی شنیده میشد، لب زد: ببخش... آنیا فقط ببخش... ما رو سیاهبخت کردن... همهمون رو نابود کردن.
نیما که دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند، ناگهان به سمت باربد برگشت و با مشت به سینهی او کوبید: دیدی چیکار کردیم؟ دیدی سارا و نیکی چه جهنمی درست کردن؟ اونا داشتن همین الان توی خونه برای پیروزیشون جشن میگرفتن و ما... ما اینجا داریم تیکه پارههای جیگرِ این زن رو تماشا میکنیم!
آنیا با شنیدن اسم جشن، ناگهان انگار جانی دوباره در رگهای مردهاش دمیده شد. او به آرامی، با همان دستانی که سرم به آنها وصل بود، پارچههای سفید را دوباره روی جنازهی بچههایش کشید. با کمک لبهی تخت، سعی کرد بنشیند. پرستار جلو آمد تا مانعش شود، اما آنیا با چنان قدرتی دست او را پس زد که همه در جایشان خشکشان زد.
او لبهی تخت نشست، پاهایش را لرزان روی زمین گذاشت و در حالی که به خونِ خشک شده روی لباسِ بیمارستانش نگاه میکرد، رو به نیما و بقیه که پشت شیشه بودند، با صدایی که از شدتِ سردی، لرزه به تنشان میانداخت گفت::نیما... گفتی دارن جشن میگیرن؟
او پوزخند تلخی زد که در آن هیچ نشانی از آنیای مهربان نبود. ادامه داد: بهشون بگو لباسهای مشکیشون رو تنشون کنن... چون این آخرین جشنی بود که توی عمرشون گرفتن. من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم، و این یعنی از همهتون خطرناکم...
سفیدیِ موهایش در نورِ مهتابیِ اتاق بیمارستان میدرخشید و آنیا، بر خلاف انتظار همه، به جای گریه، حالا لبخندی ترسناک بر لب داشت؛ لبخندی که خبر از یک طوفانِ ویرانگر میداد...
..........
بچه ها از پارت ۵۲ تا ۵۸ جایزه است ولی حمایت فراموش نشه
- ۹۷
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط