فصل قسمت
﴿ فصل ۱ قسمت ۵۴ ﴾
صدای آژیر آمبولانس در سکوت خیابان میپیچید و دل هر شنوندهای را میلرزاند. تکنسینهای اورژانس با سرعت آنیا را که غرق در خون و بیهوش بود، داخل آمبولانس گذاشتند. باربد و آراد، هر دو با چشمانی وحشتزده، میخواستند همراه او سوار شوند، اما مامور اورژانس مانع شد.
بدون هیچ حرفی، هر دو به سمت ماشینهایشان دویدند. صدای جیغ لاستیکها بلند شد؛ باربد و آراد، پا را روی پدال گاز فشار میدادند و مثل سایه، پشت سر آمبولانس لایی میکشیدند. برای اولین بار، آنها نه برای جنگ با هم، بلکه برای یک هدف مشترک میتاختند: زنده ماندن آنیا.
به محض رسیدن به بیمارستان، برانکاردِ آنیا با سرعت به سمت بخش مراقبتهای ویژه و سپس اتاق عمل هدایت شد. آراد و باربد، پشت درِ بسته ماندند؛ خسته، خونی و ویران. دقایقی که مثل ساعت میگذشت، با سکوتی مرگبار همراه بود تا اینکه سرانجام چراغِ بالای در اتاق عمل خاموش شد.
دکتر، با چهرهای خسته و چشمانی که نشان از یک جراحیِ دشوار داشت، ماسک پلاستیکی را از روی صورتش برداشت و بیرون آمد. باربد و آراد همزمان به سمت او هجوم بردند.
دکتر نگاهی به هر دوی آنها انداخت و با صدایی لرزان گفت: وضعیت خیلی بحرانی بود... ضربه شدیدی به رحم وارد شده و خونریزی داخلی خیلی بالاست. ما در شرایطی هستیم که فقط میتونیم یک تصمیم بگیریم؛ زمان نداریم. باید انتخاب کنید... جون دوقلوها رو نجات بدیم یا بانو؟
جمله دکتر هنوز تمام نشده بود که انگار زمین و زمان ایستاد. باربد و آراد، بدون حتی یک لحظه فکر کردن، بدون اینکه به چشمان هم نگاه کنند، با صدایی که تمام راهروی بیمارستان را لرزاند، یکصدا فریاد زدند:آنیا را نجات بدید!
دکتر که از این اتحادِ ناگهانی و قاطعیت آنها جا خورده بود، سری تکان داد و سریع به داخل اتاق عمل برگشت. باربد روی صندلی رها شد و سرش را میان دستانش گرفت، و آراد به دیوار تکیه داد و برای اولین بار، اشکهایش بیاختیار روی گونههایش جاری شد. حالا آنها در انتظاری تلختر بودند؛ انتظار برای زنی که شاید دیگر هیچوقت نخواهد به صورتِ هیچکدامشان نگاه کند...
......
جایزه بدون حمایت نمیشه ها
صدای آژیر آمبولانس در سکوت خیابان میپیچید و دل هر شنوندهای را میلرزاند. تکنسینهای اورژانس با سرعت آنیا را که غرق در خون و بیهوش بود، داخل آمبولانس گذاشتند. باربد و آراد، هر دو با چشمانی وحشتزده، میخواستند همراه او سوار شوند، اما مامور اورژانس مانع شد.
بدون هیچ حرفی، هر دو به سمت ماشینهایشان دویدند. صدای جیغ لاستیکها بلند شد؛ باربد و آراد، پا را روی پدال گاز فشار میدادند و مثل سایه، پشت سر آمبولانس لایی میکشیدند. برای اولین بار، آنها نه برای جنگ با هم، بلکه برای یک هدف مشترک میتاختند: زنده ماندن آنیا.
به محض رسیدن به بیمارستان، برانکاردِ آنیا با سرعت به سمت بخش مراقبتهای ویژه و سپس اتاق عمل هدایت شد. آراد و باربد، پشت درِ بسته ماندند؛ خسته، خونی و ویران. دقایقی که مثل ساعت میگذشت، با سکوتی مرگبار همراه بود تا اینکه سرانجام چراغِ بالای در اتاق عمل خاموش شد.
دکتر، با چهرهای خسته و چشمانی که نشان از یک جراحیِ دشوار داشت، ماسک پلاستیکی را از روی صورتش برداشت و بیرون آمد. باربد و آراد همزمان به سمت او هجوم بردند.
دکتر نگاهی به هر دوی آنها انداخت و با صدایی لرزان گفت: وضعیت خیلی بحرانی بود... ضربه شدیدی به رحم وارد شده و خونریزی داخلی خیلی بالاست. ما در شرایطی هستیم که فقط میتونیم یک تصمیم بگیریم؛ زمان نداریم. باید انتخاب کنید... جون دوقلوها رو نجات بدیم یا بانو؟
جمله دکتر هنوز تمام نشده بود که انگار زمین و زمان ایستاد. باربد و آراد، بدون حتی یک لحظه فکر کردن، بدون اینکه به چشمان هم نگاه کنند، با صدایی که تمام راهروی بیمارستان را لرزاند، یکصدا فریاد زدند:آنیا را نجات بدید!
دکتر که از این اتحادِ ناگهانی و قاطعیت آنها جا خورده بود، سری تکان داد و سریع به داخل اتاق عمل برگشت. باربد روی صندلی رها شد و سرش را میان دستانش گرفت، و آراد به دیوار تکیه داد و برای اولین بار، اشکهایش بیاختیار روی گونههایش جاری شد. حالا آنها در انتظاری تلختر بودند؛ انتظار برای زنی که شاید دیگر هیچوقت نخواهد به صورتِ هیچکدامشان نگاه کند...
......
جایزه بدون حمایت نمیشه ها
- ۱۱۹
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط