{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

﴿ فصل ۱ قسمت ۵۸ ﴾

﴿ فصل ۱ قسمت ۵۸ ﴾
آنیا با پاهایی که به زور روی زمین کشیده می‌شد، از سر مزار مادرش بلند شد. بدنش تیر می‌کشید، اما کشش عجیبی او را به سمت قطعه‌ی کودکان و مزار خواهر کوچکش می‌برد. انگار در آن سیاهی شب، فقط آغوشِ سردِ خاکِ خانواده‌اش می‌توانست به او آرامش بدهد.
به مزار خواهرش که رسید، دوباره روی زمین نشست. دستش را روی خاک کشید و زمزمه کرد:آبجی... ببخشید که دست‌خالی اومدم. می‌خواستم برات هم‌بازی بیارم، اما... اما اونا هم رفتن پیش تو.
درست در همان لحظه که سکوت قبرستان را فقط صدای باد می‌شکست، آنیا احساس کرد تنها نیست. سنگینیِ نگاهی را روی شانه‌هایش حس کرد. موهای تنش سیخ شد. به آرامی سرش را چرخاند و در چند قدمی‌اش، زیر سایه‌ی سنگین و سیاه یک درخت کاج کهن‌سال، متوجه حضور کسی شد.
یک نفر آنجا ایستاده بود. کاملاً در سایه غرق شده بود و فقط طرحی نامشخص از قد و قامت بلندش دیده می‌شد. آنیا ابتدا فکر کرد شاید باربد یا آراد است که او را تعقیب کرده‌اند، اما آن شخص هیچ حرکتی نمی‌کرد؛ فقط مثل یک مجسمه‌ی سنگی، در سکوت محض به او خیره شده بود.
آنیا با صدایی که از ترس و ضعف می‌لرزید، بلند شد و گفت: کی اونجاست؟ باربد تویی؟ آراد؟
هیچ جوابی نیامد. آن شخص یک قدم از سایه بیرون آمد. نور ضعیفِ ماهِ نیمه‌شب، روی بخشی از صورتش افتاد. آنیا با دیدن او، نفس در سینه‌اش حبس شد. آن شخص نه باربد بود و نه آراد.
او نیکی بود!
نیکی با لباس‌های تماماً مشکی و لبخندی کج که در آن تاریکیِ قبرستان، بیشتر شبیه به چهره‌ی شیطان بود، به آنیا نگاه می‌کرد. نیکی به آرامی لبه‌ی شال مشکی‌اش را جابه‌جا کرد و با صدایی که مثل کشیده شدنِ چاقو روی شیشه بود، گفت: شنیدم بچه‌هات رو خاک کردی، آنیا... اومدم بهت تسلیت بگم. ولی موهای سفیدت رو که دیدم، فهمیدم چقدر پیر شدی. حیفِ اون موهای نارنجی نبود؟
آنیا با تمام وجود لرزید. نیکی نه تنها پشیمان نبود، بلکه آمده بود تا در بدترین لحظه‌ی زندگیِ آنیا، آخرین ضربه را به روحِ او بزند.


.......
نایییی
دیدگاه ها (۸)

﴿ فصل ۱ قسمت ۵۹ ﴾آنیا که توانِ ایستادن نداشت، دستش را به سنگ...

﴿ فصل ۱ قسمت ۵۷ ﴾شب، آرام و سرد روی شهر پهن شده بود. بیمارست...

﴿ فصل ۱ قسمت ۵۶ ﴾آنیا هنوز با همان چشمانِ بی‌روح و نگاهِ ناف...

﴿ فصل 1قسمت 15﴾ سه ساعت بعد=16:30باربد با نامجون رفتند که آن...

﴿ فصل 1قسمت36﴾باربد با خشمی که در چشمانش شعله می‌کشید، بازوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط