{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان_شب...

#داستان_شب...

گاوچرانی وارد شهر شد و برای نوشیدن چیزی ، کنار یڪ مهمان‌خانه ایستاد.

بدبختانه، کسانی که در آن شهر زندگی می‌کردند عادت بدی داشتند که سر به سر غریبه‌ها می‌گذاشتند.

وقتی او نوشیدنی‌اش را تمام کرد، متوجه شد که اسبش دزدیده شده است.

او به کافه برگشت، و ماهرانه اسلحه‌اش را درآورد و سمت بالا گرفت و بالای سرش گرفت بدون هیچ نگاهی به سقف یه گلوله شلیڪ کرد و خیلی مقتدرانه فریاد زد:

«کدام یک از شما #اسب من رو دزدیده؟!»

کسی پاسخی نداد.

«بسیار خوب، من یک نوشیدنی دیگه میخورم، و تا وقتی آن را تمام می‌کنم اسبم برنگردد، کاری را که در تگزاس انجام دادم انجام می‌دهم! و اصلن دوست ندارم آن کاری رو که در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم!»‼ ️

بعضی از افراد خودشان را جمع و جور کردند. آن مرد، بر طبق حرفش، نوشیدنی دیگری نوشید، بیرون رفت، و اسبش به سرجایش برگشته بود. اسبش را زین کرد و آماده‌ی حرکت شد.

کافه چی به آرامی از کافه بیرون آمد و پرسید: هی رفیق قبل از اینکه بروی بگو، در تگزاس چه اتفاقی افتاد؟

گاوچران برگشت و گفت: مجبور شدم پیاده برم خونه ...!

#آرامش داشته باش و با #اقتدار ابراز وجود کن ؛ نتیجه خواهی گرفت.»
دیدگاه ها (۳)

این کتاب در ۱۰ سال ۳۰۰ هزار نسخه فروش داشته و برخی از نوبت‌ه...

نرم افزارحذف عکسهای تکراری درگوشیبسیار کاربردی و ساده..نصب ا...

آدم وقتی فقیر میشود خوبیهایش هم حقیر میشوند .اما کسی که زر د...

#ضرب_المثل_امروز..★چونَش چُییده ! چانه اش سرد شده ،قدرت حرف ...

پارت

وقتی دوستید شروع پارت ۲ : قلبم می خواست از داخل بدنم بیاد بی...

با اینکه پارت یکشدو لایک نکردین گذاشتمش براتونوقتی دوستید شر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط