{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی تهیونگ

درخواستی تهیونگ
موضوع : اسلاید دوم

پارت اول


عنوان: سایه‌ای در کوچه‌ی تنک

ساعت دقیقاً ۲:۰۶ بامداد بود.
چراغ‌های زرد و ضعیف خیابون به‌زور خودشونو به آسفالت خیس می‌رسوندن.
هوا بوی الکل، دود و رطوبت می‌داد.
"ات" با کفش‌های پاشنه‌بلندش، که یکی‌ش لق شده بود، تلو‌تلو می‌خورد.
لباسش براق و تنگ بود، از همون لباس‌هایی که تو کلوپ می‌درخشه، ولی حالا فقط خنکی شب رو بیشتر به بدن لرزونش می‌رسوند.

چشم‌هاش قرمز بود؛ از گریه یا مشروب، نمی‌دونست.
باباش سرش داد زده بود. گفته بود:

"اگه یه بار دیگه پاتو بذاری بیرون، دیگه برنگرد."

و اونم دیگه برنگشت... شاید دیگه نتونست.


کوچه‌ای که ازش رد می‌شد، معروف بود به سکوتش.
همیشه تاریک، همیشه خلوت.
قدم‌هاش روی آسفالت مثل طبل تو مغزش می‌کوبیدن.
صداهایی ضعیف از دور می‌اومدن، شاید گربه‌ای، شاید باد توی پنجره‌ها.
ولی یه صدا بود که آروم پشت سرش راه می‌اومد... با همون ضرب‌آهنگ قدم‌هاش.

اول فکر کرد توهمه.
برگشت.
کسی نبود.

ولی تهیونگ اونجا بود.
از اولش هم بود.
سایه‌ای آرام، بی‌صدا، مثل بوی خون تو هوای سرد.

اون مرد همیشه همینطوری شکار می‌کرد. وقتی شب کامل می‌شد، وقتی آدم‌ها دیگه نمی‌تونستن فرق بین واقعیت و توهم تشخیص بدن.

تهیونگ چهره‌ای معصوم داشت.
چشمانی نافذ، با لبخندی که هیچ‌وقت تا ته نمی‌رسید.
یه بار گفته بود:

"خدا وقتی منو ساخت، حوصله نداشت روح بذاره."

ات بدون اینکه بفهمه، وارد تاریکی شد.
موبایلش خاموش بود.
باتری تموم شده بود.
ذهنش پر از صداهای درهم‌برهم.
صدای باباش، صدای موسیقی، صدای خودش وقتی گریه می‌کرد توی دستشویی کلوپ...

تا اینکه صدای یه نفس نزدیک گوشش اومد.

– "گم شدی، ات؟"

سرش رو چرخوند.
تهیونگ ایستاده بود.
نه با عجله، نه با ترس.
انگار مال اون کوچه بود، مال اون شب. لبخندش عمیق‌تر شد.

– "کمک نمی‌خوای؟"

ات لب‌هاشو باز کرد، ولی چیزی نگفت. انگار کلماتش گم شده بودن ته شیشه‌ی مشروبی که ساعت‌ها پیش خورده بود.

تهیونگ قدمی جلو اومد.
صدای قدم‌هاش توی سکوت مثل چاقو بود.

– "می‌دونی چرا اینجایی؟ چون همه ولت کردن. ولی من اینجام... همیشه اینجام."

دستش رو دراز کرد، به‌آرومی، بدون خشونت. ولی چشماش می‌درخشیدن. نه از عشق، نه از ترحم. از هیجان.

همون لحظه صدای زنگ موبایل کسی از دور اومد.
یه لحظه‌ کمرنگ از واقعیت.
ات برگشت، به امید یه نفر... ولی وقتی برگشت سمت تهیونگ، دیگه اونجا نبود.

فقط یه بوی تند خون و عطر مردونه مونده بود.

...

اما این تازه شروع کابوس ات بود.
چون تهیونگ، فقط یه قاتل نبود.
اون ذهن قربانی‌هاش رو با خودش می‌برد، تیکه‌تیکه.
و ات... هنوز زنده بود.
هنوز.

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم نفسش تند بود. صداهای مبهمی می‌شنید. بوی مواد ضدعفون...

پارت سومات روی صندلی فلزی نشسته بود. دست‌هاش با بندهای چرمی ...

پارت دوم (اخر)یونگی سرش رو پایین انداخت. گفت: «من هنوز دو*ست...

درخواستی یونگی موضوع : اسلاید دوم پارت اولزمستان، سئول. سکوت...

پارت ۴ وکه یهو وقتی ات رسید دستشویی ، نشست رو زمین و دستاشو ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ کوک  : سلام جوجه ...

چندپارتی☆درخواستی>>>p.3[لطفا تو کار ادمین دخالت نشه]دیگه شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط