پارت دوم
پارت دوم
نفسش تند بود.
صداهای مبهمی میشنید.
بوی مواد ضدعفونی.
نور سردی که از پنجرهای کوچک، از بالای دیوار میتابید.
پلکهاش سنگین بودن.
سرش درد میکرد.
ات چشمهاش رو باز کرد.
سقفی سفید، بیروح.
اتاقی خالی.
تخت فلزی.
پتو نازک.
دیوارها پوشیده از صفحات فلزی بود.
هیچ پنجرهای نبود، جز همون دریچهی بالای دیوار.
در اتاق فلزی و سنگین بود.
اما عجیبتر از همه، صدای موسیقی کلاسیکی بود که خیلی آروم از یه بلندگوی نامرئی پخش میشد. یه ملودی غمگین، مثل لالایی برای دیوونهها.
"من... کجام؟"
صداش خشن و گرفته بود.
به سختی بلند شد و به اطراف نگاه کرد. هیچ چیز آشنا نبود.
نه گوشی، نه کیف، نه حتی کفشهاش. لباسش عوض شده بود یه پیراهن بلند سفید تنش بود، نازک، مثل لباس بیماران روانی.
در همون لحظه، صدای قفل در شنیده شد.
در بهآرومی باز شد. صدای قدمهایی نرم، مثل کسی که نمیخواست شنیده بشه. بعد تهیونگ وارد شد.
همون لبخند.
همون نگاه بیرحمانه که از پشت چشمای بهظاهر مهربونش بیرون میزد.
– "صبح بخیر، ات."
ات عقب رفت. خودش رو به دیوار کوبید.
– "تو... تو کی هستی؟ چرا من اینجام؟"
تهیونگ نزدیکتر شد، دستهاش پشت سرش.
– "گفتم که... من همیشه اینجام. تو گم شدی. کسی دنبالت نیومد، ات. حتی بابات... من پیدات کردم."
ات چشماش پر از اشک شد، اما نمیخواست گریه کنه. صدایی توی ذهنش گفت:
«فرار کن. هر طور شده.»
اما تهیونگ جلوتر اومد، خم شد و بهآرومی دستش رو روی گونهی ات گذاشت.
– "تو خاصی. من معمولاً نمیذارم کسی اینقدر زنده بمونه."
چشمهاش برق زد.
– "اما تو فرق داری. میخوام چیزی نشونت بدم."
در همون لحظه، در عقبتر باز شد.
نور قرمزی از پشت در تابید.
تهیونگ بهش اشاره کرد.
– "بیا یا میخوای تو این اتاق بمونی و کمکم یادت بره کی بودی؟ چون باور کن... تو قبلاً یه نفر بودی. ولی اون آدم دیگه وجود نداره."
ات تردید داشت.
اما نیرویی مرموز، یا شاید ترس خالص، مجبورش کرد قدم برداره.
اونا از راهرویی عبور کردن.
دیوارها پر از عکس بود.
عکس زنهایی که خندیده بودن... یا شاید جیغ زده بودن.
با رد خون.
با اسامی زیرشون.
و تهیونگ هر بار که رد میشد، لبخند میزد.
ات فهمید که اینجا یه آسایشگاه نبود.
اینجا، شکارگاه بود.
و تهیونگ... فقط یه قاتل نبود.
یه هنرمند بود.
که با ذهن آدما نقاشی میکشید.
ادامه دارد....
نفسش تند بود.
صداهای مبهمی میشنید.
بوی مواد ضدعفونی.
نور سردی که از پنجرهای کوچک، از بالای دیوار میتابید.
پلکهاش سنگین بودن.
سرش درد میکرد.
ات چشمهاش رو باز کرد.
سقفی سفید، بیروح.
اتاقی خالی.
تخت فلزی.
پتو نازک.
دیوارها پوشیده از صفحات فلزی بود.
هیچ پنجرهای نبود، جز همون دریچهی بالای دیوار.
در اتاق فلزی و سنگین بود.
اما عجیبتر از همه، صدای موسیقی کلاسیکی بود که خیلی آروم از یه بلندگوی نامرئی پخش میشد. یه ملودی غمگین، مثل لالایی برای دیوونهها.
"من... کجام؟"
صداش خشن و گرفته بود.
به سختی بلند شد و به اطراف نگاه کرد. هیچ چیز آشنا نبود.
نه گوشی، نه کیف، نه حتی کفشهاش. لباسش عوض شده بود یه پیراهن بلند سفید تنش بود، نازک، مثل لباس بیماران روانی.
در همون لحظه، صدای قفل در شنیده شد.
در بهآرومی باز شد. صدای قدمهایی نرم، مثل کسی که نمیخواست شنیده بشه. بعد تهیونگ وارد شد.
همون لبخند.
همون نگاه بیرحمانه که از پشت چشمای بهظاهر مهربونش بیرون میزد.
– "صبح بخیر، ات."
ات عقب رفت. خودش رو به دیوار کوبید.
– "تو... تو کی هستی؟ چرا من اینجام؟"
تهیونگ نزدیکتر شد، دستهاش پشت سرش.
– "گفتم که... من همیشه اینجام. تو گم شدی. کسی دنبالت نیومد، ات. حتی بابات... من پیدات کردم."
ات چشماش پر از اشک شد، اما نمیخواست گریه کنه. صدایی توی ذهنش گفت:
«فرار کن. هر طور شده.»
اما تهیونگ جلوتر اومد، خم شد و بهآرومی دستش رو روی گونهی ات گذاشت.
– "تو خاصی. من معمولاً نمیذارم کسی اینقدر زنده بمونه."
چشمهاش برق زد.
– "اما تو فرق داری. میخوام چیزی نشونت بدم."
در همون لحظه، در عقبتر باز شد.
نور قرمزی از پشت در تابید.
تهیونگ بهش اشاره کرد.
– "بیا یا میخوای تو این اتاق بمونی و کمکم یادت بره کی بودی؟ چون باور کن... تو قبلاً یه نفر بودی. ولی اون آدم دیگه وجود نداره."
ات تردید داشت.
اما نیرویی مرموز، یا شاید ترس خالص، مجبورش کرد قدم برداره.
اونا از راهرویی عبور کردن.
دیوارها پر از عکس بود.
عکس زنهایی که خندیده بودن... یا شاید جیغ زده بودن.
با رد خون.
با اسامی زیرشون.
و تهیونگ هر بار که رد میشد، لبخند میزد.
ات فهمید که اینجا یه آسایشگاه نبود.
اینجا، شکارگاه بود.
و تهیونگ... فقط یه قاتل نبود.
یه هنرمند بود.
که با ذهن آدما نقاشی میکشید.
ادامه دارد....
- ۱۲.۰k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط