{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل دوستی غیرمنتظره

**فصل ۷۶: دوستی غیرمنتظره

در حین تلاش برای نزدیک شدن به چارلی، جوعل و لعو با وگی و امیلی برخورد کردند. وگی بلافاصله جوعل را به یک مسابقه رقص دعوت کرد و امیلی برای لعو یک آهنگ کوچک نواخت.

لعو با اشک شوق گفت: "کسی تا به حال برای من آهنگ نساخته بود!"
جوعل که تحت تأثیر مهربانی آن ها قرار گرفته بود،شروع به شک کردن به ماموریتشان کرد. "راف، فکر می‌کنم داریم اشتباه می‌کنیم."

---

**فصل ۷۷: رویارویی نهایی

راف در نهایت چارلی را در یک راهروی خلوت به دام انداخت. "متأسفم، عزیزم. هیچ چیز شخصی نیست. فقط business."

اما پیش از آن که بتواند کاری کند، جوعل، وگی، امیلی و لعو وارد شدند. جوعل فریاد زد: "راف، صبر کن! این درست نیست!"

چارلی با مهربانی همیشگی‌اش گفت: "می‌دانم که شما آدم های بدی نیستید. کسی به شما دروغ گفته."

---

**فصل ۷۸: حقیقت آشکار

گروه با همکاری یکدیگر، منبع واقعی نامه—سایه‌ای که در پس همه ماجراها بود—را ردیابی کردند. راف که از مورد استفاده قرار گرفتنش عصبانی بود، با خشم گفت: "هیچ کس رافائل لعوری را دست می‌اندازد!"

او به تیم کشته‌شونده فوری پیوست تا با تهدید واقعی روبرو شوند—میمزی شرور که این بار با یک ارتش از سربازان بعدی بازگشته بود.

---

**فصل ۷۹: همکاری شیطانی-فراطبیعی

یک نبرد حماسی درگرفت. راف و جوعل با کارایی مرگبار اما مسخره‌آمیز خود با سربازان میمزی درگیر شدند. لعو با اطلاعات حیاتی کمک می‌کرد. وگی، امیلی و چارلی با قدرت دوستی خود یک مانع محافظتی ایجاد کردند.

راف با حیرت گفت: "وای! این قدرت 'دوستی' واقعاً مؤثر است!"
جویل در پاسخ گفت:"بعداً در موردش حرف می‌زنیم، عزیزم!"

---

**فصل ۸۰: آشتی و یک شروع جدید

پس از شکست میمزی شرور (برای بار چندم)، راف و جوعل به عنوان قهرمانان جدید هتل هازبین شناخته شدند. آن ها یک شعبه جدید برای شرکت خود باز کردند: "کشته‌شونده فوری: بخش حل تعارض بین‌ابعادی".

راف با غرور گفت: "می‌بینید؟ ما هم می‌توانیم کاری بیش از کشتن انجام دهیم."
لعو با خوشحالی گفت:"حالا می‌توانم هر چقدر که می‌خواهم براق باشد!"
جویل با لبخند به وگی و امیلی نگاه کرد:"و شاید... حتی دوست پیدا کنیم."

---

**فصل ۸۱: مهمانی پایانی (یا شاید نه?)

هتل هازبین یک مهمانی بزرگ دیگر برگزار کرد. این بار با حضور فرشته‌ها، گرگ‌نهنگ‌ها، هیولاها، شیاطین و سه تازه‌وارد از دوزخ. راف و آلستور در مورد مدل‌های قدیمی صحبت می‌کردند، جوعل با چارلی در مورد اخلاقیات گفتگو می‌کرد و لعو با هوسیفر بر سر یک تکه ماهی بحث می‌کرد.

چارلی با خوشحالی گفت: "این واقعاً رویای من است—همه با هم در صلح."
راف یک لیوان شراب به دست گرفت و زیر لب گفت:"چیز بدی نیست."

و در اعماق سرداب، یک پرتوی جدید از نور مرموز شروع به چشمک زدن کرد...
پایان؟ (قطعاً نه!)



حتماً! اضافه کردن گابریل (فرض میکنم منظور گابریل، فرشتهٔ اعظم از سری بازی Ultrakill است) به این ترکیبِ از قبل پرهرج و مرج، یک لایه کاملاً جدید از "خشونت مقدس" و هرج و مرج به داستان اضافه می‌کند. بیایید ببینیم چه اتفاقی می‌افتد:

---

فصل ۸۲: ورود یک فرشتهٔ بسیار خشمگین

آسمان بالای هتل هازبین نه با پرهای نقرهای، بلکه با آتش شکافته شد. صاعقه‌ای از نور خالص بر زمین کوبیده شد و موجودی بلندقامت با زرهی طلایی و چهار بال پر از چشم، در میان لابی ظاهر شد. او گابریل، فرشتهٔ اعظم بود و صورتش تنها با تاجی درخشان و خشمگین پوشیده شده بود.

"من شعله‌ای را در این مکان کفرآمیز احساس کردم! جایی که مرزهای جهان‌ها در هم می‌شکند! این توهین به ارادهٔ پروردگار باید پاک شود!"

همه در سکوتی مرگبار فرورفتند. حتی راف برای یک لحظه لباسش را صاف کرد.

---

فصل ۸۳: قضاوت بی‌رحم

گابریل شمشیر آتشینش را به سوی چارلی گرفت. "تو... دختر نور. چرا با شیاطین و ساکنان دوزخ همپیمان شده‌ای؟ این ناپاکی باید سوزانده شود!"

گالیم با شجاعت جلو آمد. "برادر گابریل! در اینجا صلح برقرار است! اینجا مکانی برای آشتی است، نه برای قضاوت!"

گابریل سرش را تکان داد، صدایش پر از تحقیر. "گالیم... تو ضعیف شده‌ای. آشتی با گناه، خود بزرگ‌ترین گناه است."

---

فصل ۸۴: هرج و مرج و یک پیشنهاد غیرمنتظره

در میان این جو سنگین، رافائل لعوری با بی‌تفاوتی جلو آمد و کارت کسب و کارش را به گابریل داد.
"رافائل لعوری،مدیر عامل کشته‌شونده فوری. به نظر می‌رسد شما یک 'مشکل وجودی' دارید که نیاز به حل شدن دارد. نرخ ما برای فرشته‌های اعظم بسیار رقابتی است."

گابریل برای یک لحظه، آنقدر شوکه شده بود که سکوت کرد.
دیدگاه ها (۰)

فصل ۸۵: اتحاد برای بقاگابریل بدون هدر دادن وقت بیشتری، حمله ...

فصل ۹۱: مهمان دائمی جدیدهتل هازبین اکنون یک محافظ فرشتهٔ اعظ...

فصل ۶۷: پیامدهابا از کار افتادن سیستم، انرژی رها شده شروع به...

فصل ۵۳: اتاق کنترل پنهاندر اعماق سرداب‌های هتل، جایی زیر کتا...

فصل ۴۴: جاذبه‌های متضادوگی نگاهش به عزرائیل افتاد. "وای! تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط