{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو به من خندیدی

تو به من خندیدی
از لب حادثه تا غربتِ شب
و نمی دانستی
دلهره در دل من
سیب سرخِ سر آن شاخه ی در باغ نبود...
باغبان در پی من تند دوید
در کفِ دستِ من اما.........
سیبی از حسرتِ چشمانِ تو دید
سیب دندان زده را لمس نکرد
باغبان اخم نکرد
آنچه افتاد به خاک
بذرِ تردیدِ تو در پشتِ همین حادثه بود
تو که در پرتوء هر ثانیه ای 
خش خشِ گامِ مرا می شنوی
وقتِ خندیدنِ یک غنچه ی گل...
از خودت پرسیدی؟؟
تو اگر باغچه ی کوچکتان سیب نداشت
چه کسی در سبدِ خنده ی من
هوسِ چیدنِ یک سیب گذاشت
خش خشِ مضطربِ گامِ عبوری
که تو از سمتِ افق می شنوی
گامِ تردیدِ کسیست
که در این همهمه تکرار کنان
به غمِ باغچه ی کودکیه رهگذری می نگرد
که خودش سیبِ نگاه دل یک خاطره را می شکند
آری آن سیب که از دستِ من افتاد به خاک
حاصل شکِ تو در باور این حادثه بود
و همین فاجعه بود
بعدازآن لحظه ولی....
تو به تردید گذشتی 
و به تسکینِ دلت
در خیالِ شبِ خود
نایِ آهنگِ قدمهای مرا می شنوی
ومنِ گمشده در وعده ی دیدارِ نخست
سالهاست....
سیبِ تسلیم به دست
غرقِ این افکارم
که چرا شاخه تقدیرِ شبِ لحظه ی تو...
شوقِ تصمیم نداشت....

    
دیدگاه ها (۱)

فراتر از خویش

دختر و پارتی

پدرم نیست ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️هیچ‌کس حرکت نکرد.جنا هنوز دست پاندورا را گ...

RESPECT OR DIE :پارت یازدهم — الو؟چند ثانیه گذشت...صدای خش‌خ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p87شاخه‌های سرو در باد آروم تکون می‌خورد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط