پارت
پارت ۲۳
(پارت خاک تو سری، از همین اول هشدار میدم که شاید تر زده باشم توش چون خودم همینجوری نوشتم)
فلش بک میزنم به همون موقعی که دکتر گم شد بیرون، بسم الله:
H:"مادارا جاش اینجا نیست بخدا، من شکر خوردم."
و سعی کرد از روی تخت در برود. مادارا او را دوباره کوباند سر جایش (برادر وحشی است):"دیگه دیره، باید از قبل فکرشو میکردی."
هاشیراما همانطور که مادارا داشت لباس هایش را در میاورد داشت سعی میکرد نگاه نکند، تا بناگوش سرخ شد:"چ..چمیدونستم اعصاب نداری خب."
مادارا کمربندش را باز کرد. هاشیراما چشم هایش را بست:"یا علی، یا امام، یا خدا"
M:"همچین میگی انگار میخوای بزایی. بهت خوش میگذره نگران نباش."
و لباس های هاشیراما را از تنش دراورد، یک نگاه انداخت:"به به باشگاه میری؟"
هاشیراما تیکه انداخت:"نه گلم خدادادی عضله دارم."
مادارا مچ های هاشیراما را بالا نگه داشت و صورتش را نزدیک گردن او کرد، برای یک نفس عمیق:"پس خوش شانسم."
و بعد گردن هاشیراما را بوسید، تا بالا زیر فکش. هاشیراما اول چشم هایش را محکم بست، ولی بعد دید که عه...نه انگار خیلی هم بد نیست. داشت عادت میکرد و تازه میخواست بگوید که چقد خوب که مادارا گازش گرفت.
H:"عععععع وحشیییی درد داشت."
M:" چقد تو حساسی. یه گاز بود فقط."
و نقاط بیشتری را گاز گرفت، هاشیراما ملحفه ی تخت را توی مشتش فشار داد. با اینکه عادت نداشت و یجورایی اولین بارش هم حساب میشد، به هر حال ان حس هیجان توی دلش پیچید، از نوع خاص. پس چشم هایش را بست و سعی کرد جریان لذت امیخته با درد را حس کند. مادارا روی پوست او پوزخند زد:"حال میده؟"
H:"نه دارم سعی میکنم با روانی بودنت کنار بیام."
مادارا زیر زانوهای هاشیراما را گفت و پاهایش را خم کرد کنار بدنش:"پس بذار ببینیم تا کجا میتونی کنار بیای."
هاشیراما که یکم دیر قصد مادارا را فهمید سعی کرد در برود:"نهههه وایسا وایسا وایسا."
ولی خیلی دیر شده بود، وقتی خیلی واضح حسش کرد که میرود داخل فقط دادش درامد و بیشتر پارچه ها را فشار داد.
دکتر و پرستار بیرون از بخش به هم نگاه کردند وقتی داد هاشیراما عملا تا دفتر دکتر رسید:"داره کتکش میزنه؟"
پرستار شانه بالا انداخت:"به ما چه. لابد باز دعواشون شده."
H:"وایسا، تکونش ندیا، اصلا تکون نخور. وای خیلی درد داشت."
مادارا چشم هایش را چرخاند و اه کشید:"ینی سوسول تر از تو ندیدم هاشیراما. یکم که بگذره درست میشی نگران نباش."
و سعی کرد اولین بار را یواش شروع کند چون مشخص بود هاشیراما واقعا کمی دردش گرفته و بدنش لرز خفیفی داشت.
هاشیراما نفس راحتی کشید و داشت سعی میکرد که بهش عادت کند که مادارا تصمیم گرفت دقیقا همان وسط مرض بریزد و تندترش کرد.
H:"اای نه نکنن، اینجوری نه مادارا واااای."
مادارا خم شد:"خیلی جیغ و داد میکنی، ساکت باش اینجا بیمارستانه."
و هاشیراما را بوسید که خفه اش کند، تا حد امکان محکم. و باز هم تند ترش کرد که هاشیراما مجبور شد موهای مادارا را جای ملحفه ها بگیرد.
بعد از چند دقیقه هاشیراما حس کرد عادت کرده و دیگر ان حس درد قبلی را نداشت و کم کم داشت جایش را به خوشی میداد، پس حالا مثل قبل هم بدنش تنش نداشت و شل تر شده بود. انگار دیگر کم کم میخواست همه چیز را بسپرد به مادارا و عشق قاطی شده با ان را حس کند.
همه چیز خیلی اوکی داشت پیش میرفت و هر دو طرف راضی بودند تا اینکه زرت...توبیراما و ایزونا رسیدند دم در و شروع کردند در زدن:"بچه ها؟"
چشم های مادارا تا ته گشاد شد و سریع جدا شد، اول فکر کرد توهم زده ولی ایزونا و توبیراما دقیقا پشت در بودند. هاشیراما دستش را گذاشت روی دهانش:"بدبخت شدیم."
M:"وااای باید سریع جمعش کنیم پاشو."
و سعی کرد یواش از هاشیراما بکشد بیرون ولی انجوری که ایزونا در میزد نمیشد تمرکز کرد:"الان میام."
هاشیراما ولو شد روی تخت و از درد پشتش بدبخت حتی نمیتوانست تکان بخورد پس مادارا خیلی شل و ول فقط لباس های بیمارستانش را تنش کرد و سعی کرد گردن او را بپوشاند.
خودش هم لباس هایش را پوشید، ولی چون یهویی وسطش قطعش کرده بودند اصلا حوصله احوالپرسی و اینها را نداشت و فقط میخواست دوباره تنها شوند تا ادامه دهد.
در را باز کرد:"به به چه خبر، بفرمایین."
________
اینم سگی ترین هنتای قرن تقدیم به شما که یه تنوعی هم داشته باشیم، از نوع بد یوهاهاها
(پارت خاک تو سری، از همین اول هشدار میدم که شاید تر زده باشم توش چون خودم همینجوری نوشتم)
فلش بک میزنم به همون موقعی که دکتر گم شد بیرون، بسم الله:
H:"مادارا جاش اینجا نیست بخدا، من شکر خوردم."
و سعی کرد از روی تخت در برود. مادارا او را دوباره کوباند سر جایش (برادر وحشی است):"دیگه دیره، باید از قبل فکرشو میکردی."
هاشیراما همانطور که مادارا داشت لباس هایش را در میاورد داشت سعی میکرد نگاه نکند، تا بناگوش سرخ شد:"چ..چمیدونستم اعصاب نداری خب."
مادارا کمربندش را باز کرد. هاشیراما چشم هایش را بست:"یا علی، یا امام، یا خدا"
M:"همچین میگی انگار میخوای بزایی. بهت خوش میگذره نگران نباش."
و لباس های هاشیراما را از تنش دراورد، یک نگاه انداخت:"به به باشگاه میری؟"
هاشیراما تیکه انداخت:"نه گلم خدادادی عضله دارم."
مادارا مچ های هاشیراما را بالا نگه داشت و صورتش را نزدیک گردن او کرد، برای یک نفس عمیق:"پس خوش شانسم."
و بعد گردن هاشیراما را بوسید، تا بالا زیر فکش. هاشیراما اول چشم هایش را محکم بست، ولی بعد دید که عه...نه انگار خیلی هم بد نیست. داشت عادت میکرد و تازه میخواست بگوید که چقد خوب که مادارا گازش گرفت.
H:"عععععع وحشیییی درد داشت."
M:" چقد تو حساسی. یه گاز بود فقط."
و نقاط بیشتری را گاز گرفت، هاشیراما ملحفه ی تخت را توی مشتش فشار داد. با اینکه عادت نداشت و یجورایی اولین بارش هم حساب میشد، به هر حال ان حس هیجان توی دلش پیچید، از نوع خاص. پس چشم هایش را بست و سعی کرد جریان لذت امیخته با درد را حس کند. مادارا روی پوست او پوزخند زد:"حال میده؟"
H:"نه دارم سعی میکنم با روانی بودنت کنار بیام."
مادارا زیر زانوهای هاشیراما را گفت و پاهایش را خم کرد کنار بدنش:"پس بذار ببینیم تا کجا میتونی کنار بیای."
هاشیراما که یکم دیر قصد مادارا را فهمید سعی کرد در برود:"نهههه وایسا وایسا وایسا."
ولی خیلی دیر شده بود، وقتی خیلی واضح حسش کرد که میرود داخل فقط دادش درامد و بیشتر پارچه ها را فشار داد.
دکتر و پرستار بیرون از بخش به هم نگاه کردند وقتی داد هاشیراما عملا تا دفتر دکتر رسید:"داره کتکش میزنه؟"
پرستار شانه بالا انداخت:"به ما چه. لابد باز دعواشون شده."
H:"وایسا، تکونش ندیا، اصلا تکون نخور. وای خیلی درد داشت."
مادارا چشم هایش را چرخاند و اه کشید:"ینی سوسول تر از تو ندیدم هاشیراما. یکم که بگذره درست میشی نگران نباش."
و سعی کرد اولین بار را یواش شروع کند چون مشخص بود هاشیراما واقعا کمی دردش گرفته و بدنش لرز خفیفی داشت.
هاشیراما نفس راحتی کشید و داشت سعی میکرد که بهش عادت کند که مادارا تصمیم گرفت دقیقا همان وسط مرض بریزد و تندترش کرد.
H:"اای نه نکنن، اینجوری نه مادارا واااای."
مادارا خم شد:"خیلی جیغ و داد میکنی، ساکت باش اینجا بیمارستانه."
و هاشیراما را بوسید که خفه اش کند، تا حد امکان محکم. و باز هم تند ترش کرد که هاشیراما مجبور شد موهای مادارا را جای ملحفه ها بگیرد.
بعد از چند دقیقه هاشیراما حس کرد عادت کرده و دیگر ان حس درد قبلی را نداشت و کم کم داشت جایش را به خوشی میداد، پس حالا مثل قبل هم بدنش تنش نداشت و شل تر شده بود. انگار دیگر کم کم میخواست همه چیز را بسپرد به مادارا و عشق قاطی شده با ان را حس کند.
همه چیز خیلی اوکی داشت پیش میرفت و هر دو طرف راضی بودند تا اینکه زرت...توبیراما و ایزونا رسیدند دم در و شروع کردند در زدن:"بچه ها؟"
چشم های مادارا تا ته گشاد شد و سریع جدا شد، اول فکر کرد توهم زده ولی ایزونا و توبیراما دقیقا پشت در بودند. هاشیراما دستش را گذاشت روی دهانش:"بدبخت شدیم."
M:"وااای باید سریع جمعش کنیم پاشو."
و سعی کرد یواش از هاشیراما بکشد بیرون ولی انجوری که ایزونا در میزد نمیشد تمرکز کرد:"الان میام."
هاشیراما ولو شد روی تخت و از درد پشتش بدبخت حتی نمیتوانست تکان بخورد پس مادارا خیلی شل و ول فقط لباس های بیمارستانش را تنش کرد و سعی کرد گردن او را بپوشاند.
خودش هم لباس هایش را پوشید، ولی چون یهویی وسطش قطعش کرده بودند اصلا حوصله احوالپرسی و اینها را نداشت و فقط میخواست دوباره تنها شوند تا ادامه دهد.
در را باز کرد:"به به چه خبر، بفرمایین."
________
اینم سگی ترین هنتای قرن تقدیم به شما که یه تنوعی هم داشته باشیم، از نوع بد یوهاهاها
- ۵۵۹
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط