{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۱

ایتاچی رفت مدرسه، ولی بدون شیسویی واقعا غیرقابل تحمل بود‌. انگار همانطور که از بین بچه ها رد میشد تا برود سمت کمدش و کتاب هایش را بردارد، انرژی منفی ازش حس میشد و چند تا از بچه ها بهش نگاه کردند.
"ایتاچی امروز یجوری شده. کم حرف بود ولی الان انگار..."
"انگار زنده نیست، فقط داره راه میره."
چند تا از بچه ها به هم پچ پچ کردند، ولی ایتاچی واقعا اهمیتی نمیداد، دیگر نه.
او زد به سیم اخر، انروز همه ی ان کارهایی را که شیسویی همیشه برایش انجام میداد تا توی دردسر نیفتد را، خودش انجام داد. مثلا...زدن کیلیان.
Ki:"به به، ببین کی اینجاست. امروز مثل جنازه شده بودی."
I:"اگه تو نبودی راحت تر بودیم. اگه واسه ی اون دانزوی سگ کار نمیکردی، راحت تر بودیم."
کیلیان که هیچی یادش نمیامد مسخره کرد:"زده به سرت؟ دانزو کیه؟"
و ایتاچی چنان مشت محکمی خواباند توی دهان کیلیان که ان روز را کلا توی دفتر بود و حتی برای کیلیان اورژانس گرفتند چون دندان های جلویی اش کامل خورد شده بود.
ولی این چیز ها برای ایتاچی اهمیت نداشت، به هر حال امروز روز اخر او بود.

او یک بوسه ی کوچک روی پیشانی ساسکه که راحت توی تختش خوابیده بود گذاشت، برای اخرین بار موهای برادر کوچکش را نوازش کرد:"ساسکه، من واقعا خیلی دلم برات تنگ میشه. ولی برمیگردم پیشت، ما همدیگه رو میبینیم."
ساسکه نشنید، ولی لبخند کوچکی توی خواب روی لب هایش نشست.
میکوتو رفته بود خرید و فوگاکو هنوز سر کار بود. ایتاچی یک کاغذ برداشت و رویش نامه نوشت، نامه ای که دیدار ها را مشخص میکرد: تقدیم به مادر و پدرم
من، به عنوان فرزند اولتون، به عنوان ایتاچی اوچیها، سعی کردم تا جای ممکن شما رو سربلند نگه دارم. اگه کم کاری کردم یا باعث ناراحتیتون شدم، از صمیم قلبم عذر میخوام.
مامان، بابا، من یه اشتباهی کردم. دلمو دادم دست یکی که از اولشم میدونستم نمیشه باهاش باشم. اینو از شما پنهون کردم و بابتش خیلی شرمسارم. میرم یه سفر طولانی که اونو ببینم، واقعا دیگه نمیتونم. شاید نشه دیگه همدیگه رو ببینیم، پس چیزایی رو که همیشه میخواستم بگم میگم
بابا، متاسفم که نمیتونم جانشین بعدی شرکتت بشم. مامان، عذر میخوام اگه اونجوری که باید زحماتتو جبران نکردم.
دوستتون دارم، ایتاچی.

و نامه را چسباند روی یخچال.

پایین پل پر از ماشین هایی بود که با سرعت رد میشدند. ایتاچی روی پل راه میرفت تا به وسط ان برسد. هر کسی که از کنار او رد میشد، از هدف واقعی او خبر نداشت. هیچکس...واقعا فکرش را نمیکرد.
ایتاچی جلوی نرده ایستاد. چند لحظه مکث کرد، نفس عمیقی کشید. بعد رفت روی نرده ایستاد، استرس توی دلش میجوشید. حتی فکرش هم وحشتناک بود، ولی جایی ته قلبش...چیزی مانع او نشد.
I:"شیسویی یادته با هم پرواز کردیم؟ الان میخوام منم پرواز کنم."
و وقتی چند نفر از پشت سرش صدایش زدند که از نرده بیاید پایین، ایتاچی گوش کرد. از نرده امد پایین، ولی نه طرفی که بقیه بودند، طرفی که ماشین ها بودند.

"تسلیت میگم به مردم شهر عزیزمون. امروز، در تاریخ فلان فلان فلان، نوجوانی از بین ما کم شد. این نوجوان ۱۹ ساله که بنظر میرسید حال خوشی نداشته، با پرت کردن خود به پایین پل، خودکشی کرد.
متاسفانه دکتر ها و اورژانس، توانایی نجات او را نداشتند. ما از طرف مردم شهر، به خانواده ی این پسر از صمیم قلب تسلیت میگیم."
تلوزیون روشن، اخباری که خبر مرگ را میداد. خانه ای که خالی بود و ساسکه ای که خواب بود. و اتاق ایتاچی، اتاقی که از اول هم یک اتاق عادی نبود و حالا صاحبش ان را ترک کرده بود.
دیدگاه ها (۴)

اصلا از اینکه اونو نوشتم حس خوبی به خودم ندارم😀

پارت ۲۳(پارت خاک تو سری، از همین اول هشدار میدم که شاید تر ز...

پارت ۵سر زنگ ناهار، همه توی سالن غذاخوری با کسانی که میشناخت...

پارت ۴بالاخره بعد از کلی بدبختی سر اینکه شیسویی مثل چراغ خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط