{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۰

پارت ۱۰


M:"ای لعنتی، چرا شانس ندارم من؟"
هاشیراما که جا خورده بود اینجا چه خبر است حسابی هول کرده بود و نمیدانست باید چیکار کند. پای توبیراما هم که گلوله خورده بود و مدام خون میامد.
T:"اونا اومدن دزدی هاشیراما، اونا قاتل و دزدن. میخواست منو بکشه."
مادارا دست هایش را گرفت بالا:"خالی میبنده به ولله."
ولی تفنگ توی دست هایش چیز دیگری میگفت.
هاشیراما که حرصی شده بود آستین هایش را زد بالا:"داداش منو میزنی مادارا؟ حالتو جا میارم."
و شروع کرد با مادارا درگیر شدن، ولی خب مادارا قاتل حرفه ای بود.
M:"بخواب بابا، گند زدی تو کل نقشه م."
و لوله ی تفنگش را گذاشت روی پیشانی هاشیراما. هاشیراما خشکش زد:"واقعا مادارا؟ اینهمه مدت تو..."
M:"اره میدونم. من ادم بدیم، خب که چی؟"
ولی نمیتوانست ماشه را روی هاشیراما بکشد، به طرز افتضاحی انگشت هایش یخ کرده بودند.
T:"بیا اینور هاشیراماا، الان میکشتت."
Iz:"داد نزن داره ازت خون میره."
توبیراما رنگش حسابی از درد پایش پریده بود، ایزونا او را صاف نگه داشته بود. هاشیراما که هنوز نتوانسته بود اتفاق را هضم کند همانطور زل زده بود به مادارا:"میدونستی خیلی عنی؟"
M:"الان چه وقت این حرفاس اخه؟"
H:"پس چرا شلیک نمیکنی؟"
M:"خیلی دلت میخواد بمیری نه؟"
و ماشه را کشید، ولی هر کاری کرد نتوانست هاشیراما را بکشد. با همان تفنگ، خیلی ها را کشته بود ولی از چشم های این یک نفر نتوانست بگذرد:"اَاااهه، پدسگ. ببین تو چه دردسری انداختیم."
و سریع یکی محکم زد توی گردن هاشیراما تا بیهوشش کند، او را انداخت روی دوشش.
M:"بدو بریم ایزونا، توبیراما رو وردار بیا. الان پلیس میاد"
ایزونا داشت زور میزد توبیراما را بلند کند:"خیلی سنگینهههه!"
مادارا اه کشید:"بدش به من. بیا بریم فقط."
و توبیراما را هم انداخت روی شانه ی دیگرش و اولین کاری که کردند این بود که از خانه بزنند بیرون.

مادارا سوئیچ یکی از ماشین های هاشیراما را قاپید. رفتند توی پارکینگ.
ایزونا نشست و مادارا توبیراما را گذاشت کنار او تا پایش را ببندد.
هاشیراما را با هزار بدبختی چپاند توی صندلی جلو و خودش نشست پشت فرمان:"اگه ایندفعه شانس داشته باشیم از لای در دروازه رد شیم خیلی خوبه."
و با ته زور ماشین گاز داد تا از عمارت بزنند بیرون.
Iz:"یواش تر برو نمیتونم ببندم پاشو."
M:"نمیشه پلیس کوفتی دنبالمونه. یجوری باید بپیچونمش."
و پیچید توی یک کوچه. ایزونای بنده خدا داشت پشت صندلی حالت تهوع میگرفت، توبیراما هم که بیهوش شده بود هی میخورد به در و دیوار.
ولی مادارا با یک دستش هاشیراما را صاف کرد و کمربندش را بست تا تکان نخورد‌. (میخواستی بکشیش که، چی شد؟)
مادارا یک نگاه به آینه بغل انداخت و تک خنده ای زد:"گممون کردن. پلیسا رو خیلی راحت میشه گول زد."

M:"چرا پا نمیشن؟ من انقدرا محکم نزدم."
مادارا ایستاده بود جلوی تخت خانه اش که هاشیراما و توبیراما را خوابانده بودند. الان حدود یک ساعتی از بیهوش بودنشان میگذشت. ایزونا مسخره کرد:"محکم نزدی؟ گردنش کبوده."
مادارا دستی به صورتش کشید:"نمیشد کاری کرد بخدا. ولش میکردم به پلیس میگفت."
Iz:"اینهمه زحمت کشیدیم اخرش فقط مریض افتاد رو دستمون، عالیه."
و خم شد تا پتو را رویشان صاف کند:"خوب میشن، فقط باید منتظر بمونیم."
دیدگاه ها (۱۶)

پارت ۹ صد دور پاک کردم چون عکساش مرتب نمیومد

پارت ۱۱صبح هاشیراما بلند شد. چشم هایش شده بود دوتا کاسه خون ...

پارت ۹شب وقتی مادارا و ایزونا برگشتند خانه، یک ثانیه هم معطل...

پارت ۸هرچی بیشتر میگذشت، اتفاقات عجیب غریب داخل خانه ی سنجو ...

پارت ۲۱Iz:"اینجا خیلی غیر آشناسا، مطمعنی درست اومدیم؟"ایزونا...

پارت ۲۲مادارا تاجایی که میتوانست دویده بود، هاشیراما توی بغل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط