همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 2.
"ویو پارک دوین"
نفسم بند اومده بود..
دستاش دو طرفم قرار گرفته بودن..
چشمام از شوک گرد شده بود..
نه بخاطر اینکه ترسیده باشم..
بخاطر اینکه اصلا نمیفهمیدم این مرد کیه و چرا وسط خونه من وایساده..
_«تو...»
صدام گیر کرد..
_«تو کی هستی؟»
اخماش بیشتر توی هم رفت..
_«اول تو بگو کی هستی.»
باورم نمیشد..
+«ببخشید؟»
_«شنیدی چی گفتم.»
+«تو اومدی تو خونه من بعد داری از من سوال میپرسی؟»
_«خونه تو؟»
+«اره خونه من!»
_«جالبه چون این خونه مال منه.»
چند ثانیه فقط نگاش کردم..
بعد...
+«احمقی؟»
_«چی؟»
+«گفتم احمقی؟»
_«منو احمق صدا زدی؟»
+«تو خونه مردم اومدی بعد انتظار داری گلت بندازم گردنت؟»
_«خونه مردم؟»
+«اره!»
_«خانوم من سند دارم.»
+«منم دارم.»
_«عالیه.»
+«عالیه؟»
_«اره عالیه.»
+«کجاش عالیه؟»
_«نمیدونم.»
هردومون ساکت شدیم..
اعصابم داشت خرد میشد..
از صبح هوا گرم بود..
رئیس جدید قرار بود بیاد..
منم هنوز وسط اتاق حوله پیچ بودم و داشتم با یه غریبه دعوا میکردم..
واقعا روز مزخرفی بود..
با تمام زورم هلش دادم..
اینبار عقب رفت..
سریع سمت کشو رفتم..
پوشه آبی رنگ سند رو بیرون کشیدم..
برگشتم سمتش..
+«بفرما.»
پوشه رو جلوی صورتش گرفتم..
_«اینو ببین.»
نگاهش روی برگه ها افتاد..
بعد بدون اینکه حرفی بزنه کیفش رو باز کرد..
یه پوشه مشکی درآورد..
جلوی من گرفت..
_«تو هم اینو ببین.»
اخمام جمع شد..
برگه ها رو گرفتم..
یه لحظه..
دو لحظه..
سه لحظه..
شماره ملک..
آدرس..
مشخصات خونه..
همه چی یکی بود..
همه چی..
همه چی دقیقا یکی بود..
رنگ از صورتم پرید..
+«نه...»
_«لعنتی...»
سرمو بالا آوردم..
اونم داشت بهم نگاه میکرد..
+«این چه مزخرفیه؟»
_«نمیدونم.»
+«یعنی چی نمیدونم؟»
_«یعنی نمیدونم.»
+«تو کلا هرچی میپرسم میگی نمیدونم؟»
_«چون واقعا نمیدونم.»
+«من برای این خونه پول دادم.»
_«منم دادم.»
+«من سند دارم.»
_«منم دارم.»
+«من کل هفته وسایل اوردم.»
_«منم امروز کل وسایلمو آوردم.»
چشمام گرد شد..
+«چی؟»
_«گفتم وسایلمو آوردم.»
+«کجا؟»
_«اینجا.»
+«اینجا؟!»
_«اره اینجا.»
همون لحظه نگاهم افتاد به چندتا چمدون بزرگ کنار ورودی..
که تا اون لحظه ندیده بودمشون..
خدایا..
یعنی این مرد راست میگفت؟
نه..
غیر ممکن بود..
گوشیم زنگ خورد..
ملیس..
دستم رو صورتم کشیدم..
تماس رو جواب دادم..
_«پارک دوین!»
گوشمو از گوشی فاصله دادم..
_«چرا جیغ میزنی؟»
_«چون نیم ساعت دیگه باید شرکت باشی!»
_«میدونم.»
_«پس چرا هنوز نرسیدی؟»
+«یه مشکل کوچیک پیش اومده.»
_«چه مشکلی؟»
نگاهم روی مرد روبه روم افتاد..
+«یه مرد غریبه تو خونمه.»
چند ثانیه سکوت شد..
بعد...
_«چیییییییییییییی؟!»
گوشم تیر کشید..
_«ملیس!»
_«دوین زنده ای؟»
+«اره!»
_«پلیس زنگ زدی؟»
+«نه!»
_«چرا؟!»
+«چون میگه خونه مال اونه.»
_«چی؟»
+«منم نمیدونم.»
ملیس چند ثانیه چیزی نگفت..
بعد...
_«من مطمئنم دیوونه شدی.»
+«مرسی.»
_«خواهش میکنم.»
همون لحظه صدای سوآ اومد..
_«رسیدیم جلوی شرکت.»
_«دوین کجاست؟»
_«خونه.»
_«باز خواب مونده؟»
+«نه!»
_«پس؟»
+«یه مرد تو خونمه.»
اینبار سوآ جیغ کشید..
خدایا..
چرا دوستای من اینقدر جیغ جیغو بودن؟
_«دوین فرار کن!»
+«کجا فرار کنم؟»
_«نمیدونم.»
_«از پنجره بپر!»
+«سوآ من طبقه دومم.»
_«اوه...»
_«پس نپر.»
چشمامو بستم..
نفسی عمیق کشیدم..
_«بعدا توضیح میدم.»
تماس رو قطع کردم..
و دوباره به مرد روبه روم نگاه کردم..
اونم داشت نگاهم میکرد..
+«خب.»
_«خب.»
+«حالا چی؟»
_«باید بفهمیم کدوم احمقی این خونه رو دوبار فروخته.»
+«موافقم.»
_«ولی الان باید برم شرکت.»
اخماش بالا رفت..
_«شرکت؟»
+«اره شرکت.»
_«کدوم شرکت؟»
اسم شرکت رو گفتم..
و برای اولین بار..
واقعا برای اولین بار..
رنگ صورتش عوض شد..
یه جوری نگام کرد که انگار چیز عجیبی شنیده..
+«چیه؟»
_«اونجا کار میکنی؟»
+«اره.»
_«از کی؟»
+«سه ساله.»
_«سمتت؟»
+«مدیر طراحی پروژه.»
چند لحظه ساکت موند..
بعد خیلی آروم گفت:
_«جالبه.»
+«چی جالبه؟»
_«هیچی.»
+«نه بگو.»
_«گفتم هیچی.»
+«اعصابمو خورد نکن.»
_«فعلا نمیشه.»
+«چرا؟»
_«چون دیرت شده.»
یه نگاه به ساعت انداختم..
و...
+«لعنتی!»
هشت و بیست دقیقه..
هشت و بیست دقیقه؟!
جلسه ساعت نه بود..
+«لعنت! لعنت! لعنت!»
سمت کمد دویدم..
لباسامو برداشتم..
بعد یادم افتاد...
هنوز حوله تنمه..
آهسته برگشتم..
مرد هنوز اونجا وایساده بود
و داشت نگاهم میکرد..
+«بیرون.»
_«چی؟»
+«گفتم بیرون!»
_«این خونه مال منه.»
+«فعلا اتاق منه!»
_«...»
+«بیرونننننن!»
_«باشه خانوم وحشی.»
+«وحشی خودتی!»
پارت 2.
"ویو پارک دوین"
نفسم بند اومده بود..
دستاش دو طرفم قرار گرفته بودن..
چشمام از شوک گرد شده بود..
نه بخاطر اینکه ترسیده باشم..
بخاطر اینکه اصلا نمیفهمیدم این مرد کیه و چرا وسط خونه من وایساده..
_«تو...»
صدام گیر کرد..
_«تو کی هستی؟»
اخماش بیشتر توی هم رفت..
_«اول تو بگو کی هستی.»
باورم نمیشد..
+«ببخشید؟»
_«شنیدی چی گفتم.»
+«تو اومدی تو خونه من بعد داری از من سوال میپرسی؟»
_«خونه تو؟»
+«اره خونه من!»
_«جالبه چون این خونه مال منه.»
چند ثانیه فقط نگاش کردم..
بعد...
+«احمقی؟»
_«چی؟»
+«گفتم احمقی؟»
_«منو احمق صدا زدی؟»
+«تو خونه مردم اومدی بعد انتظار داری گلت بندازم گردنت؟»
_«خونه مردم؟»
+«اره!»
_«خانوم من سند دارم.»
+«منم دارم.»
_«عالیه.»
+«عالیه؟»
_«اره عالیه.»
+«کجاش عالیه؟»
_«نمیدونم.»
هردومون ساکت شدیم..
اعصابم داشت خرد میشد..
از صبح هوا گرم بود..
رئیس جدید قرار بود بیاد..
منم هنوز وسط اتاق حوله پیچ بودم و داشتم با یه غریبه دعوا میکردم..
واقعا روز مزخرفی بود..
با تمام زورم هلش دادم..
اینبار عقب رفت..
سریع سمت کشو رفتم..
پوشه آبی رنگ سند رو بیرون کشیدم..
برگشتم سمتش..
+«بفرما.»
پوشه رو جلوی صورتش گرفتم..
_«اینو ببین.»
نگاهش روی برگه ها افتاد..
بعد بدون اینکه حرفی بزنه کیفش رو باز کرد..
یه پوشه مشکی درآورد..
جلوی من گرفت..
_«تو هم اینو ببین.»
اخمام جمع شد..
برگه ها رو گرفتم..
یه لحظه..
دو لحظه..
سه لحظه..
شماره ملک..
آدرس..
مشخصات خونه..
همه چی یکی بود..
همه چی..
همه چی دقیقا یکی بود..
رنگ از صورتم پرید..
+«نه...»
_«لعنتی...»
سرمو بالا آوردم..
اونم داشت بهم نگاه میکرد..
+«این چه مزخرفیه؟»
_«نمیدونم.»
+«یعنی چی نمیدونم؟»
_«یعنی نمیدونم.»
+«تو کلا هرچی میپرسم میگی نمیدونم؟»
_«چون واقعا نمیدونم.»
+«من برای این خونه پول دادم.»
_«منم دادم.»
+«من سند دارم.»
_«منم دارم.»
+«من کل هفته وسایل اوردم.»
_«منم امروز کل وسایلمو آوردم.»
چشمام گرد شد..
+«چی؟»
_«گفتم وسایلمو آوردم.»
+«کجا؟»
_«اینجا.»
+«اینجا؟!»
_«اره اینجا.»
همون لحظه نگاهم افتاد به چندتا چمدون بزرگ کنار ورودی..
که تا اون لحظه ندیده بودمشون..
خدایا..
یعنی این مرد راست میگفت؟
نه..
غیر ممکن بود..
گوشیم زنگ خورد..
ملیس..
دستم رو صورتم کشیدم..
تماس رو جواب دادم..
_«پارک دوین!»
گوشمو از گوشی فاصله دادم..
_«چرا جیغ میزنی؟»
_«چون نیم ساعت دیگه باید شرکت باشی!»
_«میدونم.»
_«پس چرا هنوز نرسیدی؟»
+«یه مشکل کوچیک پیش اومده.»
_«چه مشکلی؟»
نگاهم روی مرد روبه روم افتاد..
+«یه مرد غریبه تو خونمه.»
چند ثانیه سکوت شد..
بعد...
_«چیییییییییییییی؟!»
گوشم تیر کشید..
_«ملیس!»
_«دوین زنده ای؟»
+«اره!»
_«پلیس زنگ زدی؟»
+«نه!»
_«چرا؟!»
+«چون میگه خونه مال اونه.»
_«چی؟»
+«منم نمیدونم.»
ملیس چند ثانیه چیزی نگفت..
بعد...
_«من مطمئنم دیوونه شدی.»
+«مرسی.»
_«خواهش میکنم.»
همون لحظه صدای سوآ اومد..
_«رسیدیم جلوی شرکت.»
_«دوین کجاست؟»
_«خونه.»
_«باز خواب مونده؟»
+«نه!»
_«پس؟»
+«یه مرد تو خونمه.»
اینبار سوآ جیغ کشید..
خدایا..
چرا دوستای من اینقدر جیغ جیغو بودن؟
_«دوین فرار کن!»
+«کجا فرار کنم؟»
_«نمیدونم.»
_«از پنجره بپر!»
+«سوآ من طبقه دومم.»
_«اوه...»
_«پس نپر.»
چشمامو بستم..
نفسی عمیق کشیدم..
_«بعدا توضیح میدم.»
تماس رو قطع کردم..
و دوباره به مرد روبه روم نگاه کردم..
اونم داشت نگاهم میکرد..
+«خب.»
_«خب.»
+«حالا چی؟»
_«باید بفهمیم کدوم احمقی این خونه رو دوبار فروخته.»
+«موافقم.»
_«ولی الان باید برم شرکت.»
اخماش بالا رفت..
_«شرکت؟»
+«اره شرکت.»
_«کدوم شرکت؟»
اسم شرکت رو گفتم..
و برای اولین بار..
واقعا برای اولین بار..
رنگ صورتش عوض شد..
یه جوری نگام کرد که انگار چیز عجیبی شنیده..
+«چیه؟»
_«اونجا کار میکنی؟»
+«اره.»
_«از کی؟»
+«سه ساله.»
_«سمتت؟»
+«مدیر طراحی پروژه.»
چند لحظه ساکت موند..
بعد خیلی آروم گفت:
_«جالبه.»
+«چی جالبه؟»
_«هیچی.»
+«نه بگو.»
_«گفتم هیچی.»
+«اعصابمو خورد نکن.»
_«فعلا نمیشه.»
+«چرا؟»
_«چون دیرت شده.»
یه نگاه به ساعت انداختم..
و...
+«لعنتی!»
هشت و بیست دقیقه..
هشت و بیست دقیقه؟!
جلسه ساعت نه بود..
+«لعنت! لعنت! لعنت!»
سمت کمد دویدم..
لباسامو برداشتم..
بعد یادم افتاد...
هنوز حوله تنمه..
آهسته برگشتم..
مرد هنوز اونجا وایساده بود
و داشت نگاهم میکرد..
+«بیرون.»
_«چی؟»
+«گفتم بیرون!»
_«این خونه مال منه.»
+«فعلا اتاق منه!»
_«...»
+«بیرونننننن!»
_«باشه خانوم وحشی.»
+«وحشی خودتی!»
- ۴.۹k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط