{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 3.

"ویو پارک دوین"

هوفی کشیدم..

وارد اتاق لباس شدم..

واقعا وقت دعوا کردن با یه مرد غریبه رو نداشتم..

اونم اول صبحی..

اونم روزی که رئیس جدید قرار بود بیاد..

لباس سفید و کرمی رنگم رو پوشیدم..

موهامو خشک کردم..

کمی آرایش کردم..

و کیفم رو برداشتم..

قبل بیرون رفتن یه نگاه به خودم توی آینه انداختم..

+«عالی دوین...»

+«روزتو با یه دزد شروع کردی.»

+«قطعا قراره بهتر بشه.»

چند ثانیه به خودم خیره موندم..

بعد زدم زیر خنده..

واقعا اگه این ماجرا رو برای کسی تعریف میکردم باور نمیکرد..

از اتاق بیرون رفتم..

پله ها رو پایین اومدم..

نگاهم کل خونه رو گشت..

سکوت..

هیچکس نبود..

ابرویی بالا انداختم..

+«هی؟»

جوابی نیومد..

+«اقای دزد؟»

بازم هیچ جوابی نیومد..

سمت پذیرایی رفتم..

بعد آشپزخونه..

بعد حیاط..

اما خبری ازش نبود..

انگار غیبش زده باشن..

+«عجب...»

اما چیزی که باعث شد اخمام جمع بشه..

چندتا چمدون بزرگ کنار دیوار بود..

همون چمدون هایی که صبح آورده بود..

واقعا وسایلش رو گذاشته بود..

یعنی برمیگشت؟

دستم رو روی پیشونیم گذاشتم..

+«نه...»

+«نه نه نه...»

+«فقط همین مونده بود.»

گوشیم دوباره زنگ خورد..

ملیس..

تماس رو جواب دادم..

_«کجایی؟»

+«خونه.»

_«هنوز؟»

+«دارم میرم.»

_«دوین من قسم میخورم یه روز بخاطر این دیر رسیدن هات اخراج میشی.»

+«فعلا که نشدم.»

_«فعلا.»

+«غر نزن.»

_«اون مرده چی شد؟»

+«نمیدونم.»

_«نمیدونی؟»

+«نیست.»

_«یعنی چی نیست؟»

+«رفته.»

_«فرار کرده؟»

+«ملیس...»

_«خب چی؟»

+«نمیدونم.»

صدای سوآ از اون طرف خط اومد..

_«من هنوز باورم نمیشه.»

_«منم.»

_«پلیس زنگ بزن.»

+«اول باید بفهمم جریان چیه.»

_«دوین.»

+«جانم؟»

_«یه وقت باهاش زیر یه سقف زندگی نکنی.»

چند ثانیه ساکت موندم..

بعد به چمدون های کنار دیوار نگاه کردم..

و حس بدی گرفتم..

خیلی بد..

+«اره...»

+«بعید میدونم همچین اتفاقی بیفته.»

کاش میدونستم قراره دقیقا همچین اتفاقی بیفته..
تماس رو قطع کردم..
کلید ماشینم رو برداشتم..

به غذا دادم..

و از خونه بیرون زدم..
هوا گرم بود..
خیلی گرم..

وقتی سوار ماشین شدم کولر رو روشن کردم..

و نفسی عمیق کشیدم..

امروز زیادی عجیب شروع شده بود..

اول اون مرد..

بعد سند..

بعد دعوا..

بعد دیر شدن..

و حالا هم جلسه معرفی رئیس جدید..

ماشین رو روشن کردم..

و از محله خارج شدم..

توی مسیر چندبار چراغ قرمز خوردم..

که بیشتر اعصابمو خرد کرد..

روی فرمون ضرب گرفته بودم..

و زیر لب غر میزدم..

+«فقط امیدوارم رئیس جدید ادم خوبی باشه.»

+«فقط همین.»

+«فقط همین یه دونه.»

گوشیم ویبره خورد..

پیام از طرف گروه شرکت..

بازش کردم..

یونا:

_«همه سریع خودشونو برسونن سالن کنفرانس.»

سوآ:

_«دوین کجایی؟»

ملیس:

_«احتمالا توی یه دردسر جدید.»

سوآ:

_«منم همین فکر رو میکنم.»

+«خیلی دوستون دارم.»

ملیس:

_«برس بعد دوست داشتن رو نشونمون بده.»

چشمامو چرخوندم..

و گوشی رو کنار گذاشتم..

چند دقیقه بعد..

ساختمان بزرگ شرکت مقابلم ظاهر شد..

همون ساختمونی که سه سال توش کار کرده بودم..

همون جایی که نصف عمرمو توش گذرونده بودم..

ماشین رو داخل پارکینگ بردم..

و سریع پیاده شدم..

ساعت نه و پنج دقیقه..

عالی..

دیر کرده بودم..

دوباره..

با عجله وارد ساختمان شدم..

و مستقیم سمت آسانسور رفتم..

اما درست قبل اینکه سوار بشم..

صدایی آشنا شنیدم..

_«بالاخره تشریف آوردی.»

سرمو چرخوندم..

ملیس دست به سینه کنار دیوار وایساده بود..

سوآ هم کنارش بود..

+«سلام.»

_«سلام؟»

+«صبح بخیر؟»

_«صبح بخیر؟!»

+«دوستت دارم؟»

_«پارک دوین!»

خندم گرفت..

سوآ زد زیر خنده..

_«بیخیالش شو ملیس.»

_«نمیشه.»

+«میشه.»

_«نمیشه.»

+«میشه.»

_«نمیشه.»

سوآ بینمون اومد..

_«بسه بچه ها.»

_«جلسه شروع شده.»

همزمان ساکت شدیم..

و سمت آسانسور رفتیم..

چند ثانیه بعد..

در آسانسور باز شد..

و هرسه وارد شدیم..

قلبم کمی تندتر میزد..

نمیدونستم چرا..

اما حس عجیبی داشتم..

انگار قرار بود اتفاقی بیفته..

اتفاقی که اصلا انتظارشو نداشتم..

و دقیقا همون لحظه..

چیزی که انتظارشو نداشتم..

داشت چند طبقه بالاتر..

داخل دفتر مدیرعامل..

منتظر من میموند...
دیدگاه ها (۸)

همخونه اجباری... پارت 4."ویو پارک دوین"در آسانسور باز شد..من...

همخونه اجباری... پارت 5."ویو پارک دوین"همه کم کم از سالن خار...

همخونه اجباری.. پارت 2."ویو پارک دوین"نفسم بند اومده بود..دس...

همخونه اجباری... پارت 1."ویو راوی" همخونه های اجباری.. داستا...

همخونه اجباری.. پارت 7."ویو پارک دوین"جلسه طراحی بالاخره تمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط