همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 1.
"ویو راوی"
همخونه های اجباری..
داستان از اونجایی شروع شد که پسرک داستان تصمیم به برگشتن، به زادگاهش کرد.دلیل تصمیمش چی بود؟
چی میتونست باشه؟ خوانواده؟ عشق زندگیش؟ یا گذشته؟ شاید هم سرنوشت اون رو به سئول برگردونده بود..
زمانی که از هواپیمای ترکیه به سئول پیاده شد همچی براش تازه بود..
بوی شهر بچگیش..
خیابون ها و ساختمون ها.
همچی جدید بود..
همچی فرق کرده بود.
در ماشینش رو بست و نفسی عمیق کشید..
اماده بود؟ برای اینکه با ماجرا های مسخره سر و کله بزنه؟
اقای جئون جونگ کوک؟
به سمت خونه بچگی اش راه افتاد غافل از اینکه اونجا تنها خونه ی خودش نیست..
"ویو پارک دوین"
هوا امروز زیادی گرم بود..
توی خونه با اینکه کولر زده بودم هوا گرم بود..
زیر لب غر غری کردمو به حیاط رفتم تا به'بم' غذا بدم..
غذا رو توی ظرف گذاشتم و یکم موهای سرشو نوازش کردم..
امروز رئیس جدید شرکت قرار بود معرفی بشه..
اول خیال کردیم بوراکه اما گفت که من نیستم و دور از شرکته..
هوفی کشیدمو از پله ها بالا رفتم..
وارد اتاق شدمو شروع به انتخاب لباس کردم..
تا اومدم کیف رو انتخاب کنم گوشیم زنگ خورد..
تماس گروهی از طرف ملیس و سوآ..
تماسمو جواب دادم و روی میز گذاشتم..
_«شوخی میکنی دوین هنوز اماده نشدی؟»
ملیس با غر گفت و سوآ هوفی کشید:
_«قراره امروز رئیسو ببینیم و تو با ارامش داری لباس انتخاب میکنی؟ یه ساعت دیگه باید شرکت باشی.»
هینی کشیدم:
+«غر غراتون بزارین برا بعد..
قطع میکنم باید برم حموم فعلا دخترااا.»
و قبل اینکه چیزی بگن قطع کردم..
حوله رو برداشتم..
و وارد حموم شدم، بعد از روتین حموم. حوله دور خودم پیچوندمـ
از حموم که بیرون اومدم...
با مردی روبه رو شدم که داشت به سمت اتاقم میرفت..
توی شوک بودم..
تا اینکه به ذهنم رسید با جارو بزنم تو سرش..
چون نزدیک بود برداشتمش و با یه حرکت توی سرش زدمش..
اخی گفتو تعادل رو از دست داد..
سرشو برگردوند و با دیدن من چشماش گرد شده..
بهش زل زده بودم..
به چشماش..
به صورتش..
تا به دیوار پشت سرم کوبیده شدمـ
دستاشو دو طرفمو به حصار گرفته بود..
نفسم بند اومده بود..
پارت 1.
"ویو راوی"
همخونه های اجباری..
داستان از اونجایی شروع شد که پسرک داستان تصمیم به برگشتن، به زادگاهش کرد.دلیل تصمیمش چی بود؟
چی میتونست باشه؟ خوانواده؟ عشق زندگیش؟ یا گذشته؟ شاید هم سرنوشت اون رو به سئول برگردونده بود..
زمانی که از هواپیمای ترکیه به سئول پیاده شد همچی براش تازه بود..
بوی شهر بچگیش..
خیابون ها و ساختمون ها.
همچی جدید بود..
همچی فرق کرده بود.
در ماشینش رو بست و نفسی عمیق کشید..
اماده بود؟ برای اینکه با ماجرا های مسخره سر و کله بزنه؟
اقای جئون جونگ کوک؟
به سمت خونه بچگی اش راه افتاد غافل از اینکه اونجا تنها خونه ی خودش نیست..
"ویو پارک دوین"
هوا امروز زیادی گرم بود..
توی خونه با اینکه کولر زده بودم هوا گرم بود..
زیر لب غر غری کردمو به حیاط رفتم تا به'بم' غذا بدم..
غذا رو توی ظرف گذاشتم و یکم موهای سرشو نوازش کردم..
امروز رئیس جدید شرکت قرار بود معرفی بشه..
اول خیال کردیم بوراکه اما گفت که من نیستم و دور از شرکته..
هوفی کشیدمو از پله ها بالا رفتم..
وارد اتاق شدمو شروع به انتخاب لباس کردم..
تا اومدم کیف رو انتخاب کنم گوشیم زنگ خورد..
تماس گروهی از طرف ملیس و سوآ..
تماسمو جواب دادم و روی میز گذاشتم..
_«شوخی میکنی دوین هنوز اماده نشدی؟»
ملیس با غر گفت و سوآ هوفی کشید:
_«قراره امروز رئیسو ببینیم و تو با ارامش داری لباس انتخاب میکنی؟ یه ساعت دیگه باید شرکت باشی.»
هینی کشیدم:
+«غر غراتون بزارین برا بعد..
قطع میکنم باید برم حموم فعلا دخترااا.»
و قبل اینکه چیزی بگن قطع کردم..
حوله رو برداشتم..
و وارد حموم شدم، بعد از روتین حموم. حوله دور خودم پیچوندمـ
از حموم که بیرون اومدم...
با مردی روبه رو شدم که داشت به سمت اتاقم میرفت..
توی شوک بودم..
تا اینکه به ذهنم رسید با جارو بزنم تو سرش..
چون نزدیک بود برداشتمش و با یه حرکت توی سرش زدمش..
اخی گفتو تعادل رو از دست داد..
سرشو برگردوند و با دیدن من چشماش گرد شده..
بهش زل زده بودم..
به چشماش..
به صورتش..
تا به دیوار پشت سرم کوبیده شدمـ
دستاشو دو طرفمو به حصار گرفته بود..
نفسم بند اومده بود..
- ۸.۹k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط