{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نسیم خنک جسورانه از بین پنجره بیرون میخزید

نسیم خنک جسورانه از بین پنجره بیرون میخزید.
بازی با پرده ای رقصان که او را فرا میخواند.
پرده ای به لطیفی ابر هایی که اکنون در دریای بیکران آسمان ، در کنار خورشید رنگ باخته بودند.
خورشید باری دیگر در پشت کوه های سربه فلک کشیده به خواب میرفت..
پرتو های گرم او از میان پرده سرک میکشیدند و اثری طلایی از دستان ماهر خود به جا می‌گذاشتند.
انعکاس تصویرت در آینه به زلالی چشمه ای در دل کوه بود..
و حریر زیبا و سفید رنگ پیراهنت با هر حرکت کوچک پوستت را نوازش میکرد.. با چین های ریز و درشت به دور کمرت..
سر انگشتانت مو های آراسته ات را لمس میکرد و راه خود را به روی مو های لطیفت پیدا میکرد..
چرخش کوتاهت باعث می‌شد پیراهنت با بازیگوشی تاب بخورد.
باری دیگر چشم هایت خود را در آینه یافتند؛ نظاره گر حرکات ظریف خود بودی.. و آن ضربان قلب و احساست بود که از چشم آینه به دور بود.
تا صدای گام های بلندی بر زمین فرود آمد، پیکری ورزیده که در کت و شلواری مشکی آرام گرفته بود.
نگاهش در بین اجزای صورتت چرخید..
_به چی نگاه میکنی آقای هوانگ؟
لبخندی کوچک و بی پروا گوشه های لبش را از آن خود کرد.
_به همسرم
پژواک صدای خنده ات در گوش هایش پیچید، صدایی که برای او از خورشید گرم تر بود.
_فکر نمیکنی هنوز برای این حرف زوده؟
___________






واقعا نمیدونم.. شاید برای گفتنش دیر باشه اما این قرار بود بخشی از همکاری من و گلی باشه..:)
دیدگاه ها (۸)

Investing with family | سرمایه گزاری با خانواده Part sixدایی...

towards freedom..

پارت اول: پاریس، شهری که همیشه عطر قهوه تازه و صدای قدم های ...

متاسفانه بقیه اش جا نمیشد..p1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط