{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Investing with family سرمایه گزاری با خانواده

Investing with family | سرمایه گزاری با خانواده
Part seven

سئول ، خانه یانگ جونگین ، ۱۶ ژوئن

فریاد اسم خودم رو میشنوم.
صدای جیغ های چرخ ماشین.
نوری که چشم هایم را کور میکند.
صدای ضربان قلبم را میشنوم.
سرما وجودم رو پر کرده.
دوباره همون کابوس ؛
فقط امیدوارم بار آخر باشه.

__

«یانگ شی وول از افراد تاثیر گذار دوره معاصر است که با تاسیس شرکت سونگ وان..»
صدای تلویزیون رو کم میکنم تا حرف های هیون وو رو بهتر بشنوم.
_امروز با آقای سونگمین حرف زدم ، چیزی رو انکار نکرد ، گفت هیئت مدیره میخواد هرچه سریع تر کسی جای یانگ شی وول بیاد تا شرکت دوباره جون بگیره و از این حرف ها که شرکت دچار تزلزل میشه من در جواب بهشون تاریخ وصیت نامه رو گفتم که باید تا اون روز صبر کنیم که مشخص بشه چی به چیه اون موقع میتونیم تصمیم بگیرم مدیر عامل بعدی کیه.
همانطور که دکمه های سرآستینم رو میبیندم به آقای هان گوش میدم.
_فعلا میتونیم صبر کنیم تا ببینیم چی میشه ، تا اون موقع شرکت باید به کار خودش ادامه بده.

______

خانه یانگ شی وول ، اتاق مادربزرگ جین هه

_ خب پسر ، این کیف خوشگل تره یا قبلی؟
مادربزرگ جین هه کیف نسکافه ای رنگی را جلوی بدنش روبروی آینه گرفته و هرچند دقیقه ای یکبار از من سوال میکنه.
به هوجین نگاه میکنم که کمی دورتر از من ایستاده ، لبخند بزرگی روی صورتش نشسته و بی صدا لب میزند: " باید انتخاب کنی جونگین"
هوجین داره من رو مسخره میکنه؟ میتونم شرط ببندم این کیف ها هیچ فرقی باهم نداشتن.
با درموندگی شانه بالا می اندازم. " من نمیدونم، آخه اینا چه__ "
همون لحظه مادربزرگ برمیگرده و به من نگاه میکنه.
سریع خودم رو جمع میکنم و لبخند میزنم.
جین هه مو های حالت دارش رو به پشت شانه اش میفرستد.
_ زود باش انتخاب کن دیگه
_ ام.. مادر بزرگ.. فکر کنم همین خوبه.
دوباره میچرخد و جلوی آینه ژست میگیرد.
_ آره خوبه.. شایدم باید یکی دیگه انتخاب کنم.. جونگین باید توی انتخاب حرفه ای تر باشی..
چرا باید توی انتخاب کیف حرفه ای باشم؟
دوباره به هوجین نگاه میکنم.
داره بی صدا میخنده " بهتون خوش بگذره"
و خطاب به مادر بزرگ میگه : من رفتم مادر بزرگ ، بعدا میبنمتون.
چشمکی به من میزند.
به مادربزرگ نگاه میکنم که کیف را سرجای خودش میگذارد.
_ مادربزرگ شنیدم که تو فرانسه درگیر برند خودتون بودین.
_ آه آره الان هم که بخاطر پدربزرگتون ولش کردن و اومدم اینجا.
سر تکان میدم.
_ تو چکار میکنی توی اون شرکت، مدیر بازاریابی؟
_ بله ، این شغل منه.
_ نمیتونم هیچکس رو سرزنش کنم ، وقتی شی وول شروع به تأسیس این شرکت کرد فکر کردم همه چی خوب پیش میره اما اشتباه فکر میکردم. همه چیز تغییر کرد ، بچه هام رو طوری تربیت کردم که از خودشون محافظت کنن و حالا حتی نمیدونم کدوم کارم درست بوده ، پس سرزنشوت نمیکنم که همتون مهره ای از این شرکت باشین.
_ مادربزرگ..
مادربزرگ جین هه به من نگاه میکند و با دست اشاره میکند که برم کنارش.
_ بیا اینجا پسر جون من هنوز به یه عینک آفتابی خوب احتیاج دارم ، بهم نشون بده که مثل پدربزرگتون نیستین ، و تربیتون ول نشده.
فکر کنم ورژن قبلی مادربزرگ رو بیشتر دوست داشتم.




(اسلاید دو رو خیلی رندوم دیدم ، هوجین باشه؟)
دیدگاه ها (۰)

خانوم رئیس..

نسیم خنک جسورانه از بین پنجره بیرون میخزید.بازی با پرده ای ر...

Investing with family | سرمایه گزاری با خانواده Part sixدایی...

Investing with family | سرمایه گزاری با خانواده Part fiveلحظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط