P
P⁴³
فلش بک به ۴۰ دقیقه پیش:
ا.ت و لونا از گیت رد شدن.
ا.ت کارت پروازشو پشت گوشیش نگه داشته بود و به صفحه گوشیش نگاه میکرد.
+لونا..
×جونم
تو چشاش نگاه کرد.
×گریه کردییی؟
+وقتی داشتم خدافظی میکردم..
×خببببببب
+بهش گفتم دوست دارم(خندید و اشکاش جاری شدن.)
لونا با دهن باز بهش نگاه میکرد.
×چی!؟
+اوهوم..
×ایول...اون چی گفتتت؟
+گفت "منم خیلی..دوست دارم"
لونا ا.ت رو بغل کرد.
هر دوشون خیلییی ذوق کرده بودن.
×اههههههههههه
ا.ت رنگ لبو شده بود.
×جمع کن خودتوووو
+بم گفت خیلی دوست دارممممممممم
[عر بزن فرزندم.طوری نیست عر بزن.
خودم اون چند روزی که اینارو مینوشتم:نثلبماینیدثجبهیدتزنلیوریمیار🔪]
...
...
...
-پیام بدم بهش؟نه..کلا یه ساعته رفته
÷بگو..چمیدونم بگو میخواستم ببینم همه چیز اوکیه یا نه..
-خیلی یجوریه.
🐥:بش بگو مثلا:رسیدی بهم بگو..
-بد نیست؟
÷خوبه بابا.
گوشیشو روشن کرد.
"Arelin"
-ا.ت..رسیدی بهم خبر بده..پرواز خوبی داشته باشی🙂
...
...
...
هواپیما هنوز روی زمین بود.چراغ کمربند روشن بود و لونا خوابش برده بود.
ولی ا.ت سرشو به شیشه تکیه داده بود و به سالن اصلی فرودگاه نگاه میکرد.
همون جایی که تهیونگ چند دقیقه پیش بهش گفته بود "خیلی دوست دارم."
نفسشو بیرون داد.
انگشتشو گاز گرفت.
گوشیشو روی حالت هواپیما گذاشته بود.
+(دوست دارم؟...زیاده روی کردم.گند زدم.)
چشماشو بست.
اشک از گوشه چشمش جاری شد.
سریع پاکش کرد.
+(یعنی الان..چی فکر میکنه؟)
+(میدونی چقدر..دلم برات تنگ شده؟)
گلی که تهیونگ داده بودو روی پاش گذاشت و انگشتاشو توی هم قفل کرد.
به انگشتاش نگاه کرد.
همونایی بودن که صبح توی انگشتای تهیونگ قفل شده بودن.
خندید.خندش عصبی بود.
+ چیکار کردم؟(آروم)
...
...
...
__________________________________
..:هر کاریم کنم..
نمیتونم دلتنگت نشم..
بتونم فراموشت کنم؟..
فلش بک به ۴۰ دقیقه پیش:
ا.ت و لونا از گیت رد شدن.
ا.ت کارت پروازشو پشت گوشیش نگه داشته بود و به صفحه گوشیش نگاه میکرد.
+لونا..
×جونم
تو چشاش نگاه کرد.
×گریه کردییی؟
+وقتی داشتم خدافظی میکردم..
×خببببببب
+بهش گفتم دوست دارم(خندید و اشکاش جاری شدن.)
لونا با دهن باز بهش نگاه میکرد.
×چی!؟
+اوهوم..
×ایول...اون چی گفتتت؟
+گفت "منم خیلی..دوست دارم"
لونا ا.ت رو بغل کرد.
هر دوشون خیلییی ذوق کرده بودن.
×اههههههههههه
ا.ت رنگ لبو شده بود.
×جمع کن خودتوووو
+بم گفت خیلی دوست دارممممممممم
[عر بزن فرزندم.طوری نیست عر بزن.
خودم اون چند روزی که اینارو مینوشتم:نثلبماینیدثجبهیدتزنلیوریمیار🔪]
...
...
...
-پیام بدم بهش؟نه..کلا یه ساعته رفته
÷بگو..چمیدونم بگو میخواستم ببینم همه چیز اوکیه یا نه..
-خیلی یجوریه.
🐥:بش بگو مثلا:رسیدی بهم بگو..
-بد نیست؟
÷خوبه بابا.
گوشیشو روشن کرد.
"Arelin"
-ا.ت..رسیدی بهم خبر بده..پرواز خوبی داشته باشی🙂
...
...
...
هواپیما هنوز روی زمین بود.چراغ کمربند روشن بود و لونا خوابش برده بود.
ولی ا.ت سرشو به شیشه تکیه داده بود و به سالن اصلی فرودگاه نگاه میکرد.
همون جایی که تهیونگ چند دقیقه پیش بهش گفته بود "خیلی دوست دارم."
نفسشو بیرون داد.
انگشتشو گاز گرفت.
گوشیشو روی حالت هواپیما گذاشته بود.
+(دوست دارم؟...زیاده روی کردم.گند زدم.)
چشماشو بست.
اشک از گوشه چشمش جاری شد.
سریع پاکش کرد.
+(یعنی الان..چی فکر میکنه؟)
+(میدونی چقدر..دلم برات تنگ شده؟)
گلی که تهیونگ داده بودو روی پاش گذاشت و انگشتاشو توی هم قفل کرد.
به انگشتاش نگاه کرد.
همونایی بودن که صبح توی انگشتای تهیونگ قفل شده بودن.
خندید.خندش عصبی بود.
+ چیکار کردم؟(آروم)
...
...
...
__________________________________
..:هر کاریم کنم..
نمیتونم دلتنگت نشم..
بتونم فراموشت کنم؟..
- ۶.۴k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط