P
P⁴⁵
*چند ماه گذشته بود.
ا.ت و تهیونگ خیلی بیشتر باهم صمیمی شده بودن.
دیگه از گرم صحبت کردن باهم خجالت نمیکشیدن..
البته
جونگکوک هم طاقت نیاورد و بالاخره به لونا اعتراف کرد.کار سختی هم نبود.چون لونا و ا.ت خیلی به هم نزدیک بودن.پس...
²⁴ سپتامبر ²⁰²² ، ساعت ۱۱ شب به وقت سئول:
(وایب ویدئو کالشونو توی اسلاید دوم ببینین)
ویدئو کال ا.ت و تهیونگ:
تهیونگ با موهاش ور میرفت.
-خودمونیما..خیلی بههم میان.
+کیا؟
-جونگکوک و لونا(چشمک زد)
+اون که بعله.همون روز فن ساین مشخص بود.
-جدی؟(خنده)
+آره.(خندید)
-من از کی مشخص بودم؟
+از همون اول.که دستمو گرفتی.فکر کردی میخوام فرار کنم
-وای خدای من(قرمز شد)اصن نمیدونم چرا اینکارو کردم.
+منم تو شوک بودم اینطوری بودم که:کیم تهیونگ دستمو گرفته اههههههههههه
-دیگه(پوزخند زد)هه هه
-خوابت نمیاد؟
+ساعت یکه اینجا.خیلیم زود نیست.(خندید)
*ا.ت داشت موهاشو شونه میکرد*
×نمیخواین بخوابین؟
+باااااشه
تهیونگ غرق نگاه کردن به ا.ت شده بود.
+فردا باید زود پاشم.
-خب پس برو بخوابببب.پوستت خراب میشه.
+فردا کلی کار دارم باید زود پاشم.خوابم میاد
*تهیونگ گوشیشو یهجایی ثابت کرد.ولی افتاد*
-شییییب..
-ببخشید.میگفتی.
ا.ت خندید.
+همین دیگه.
-پس دیگه باید بری تو تختت کوچولو.کیش کیش
+ایش(نفسشو داد بیرون)
×شماها خواب ندارین؟(لونا دست به کمر و با پیژامه پشت سر ا.ت وایساده بود)
تهیونگ خندید.
ا.ت هم خندید.
+باشههههههه(داد)
وقتی که ا.ت داشت میخندید تهیونگ محو نگاه کردن بهش شده بود.
-خب دیگه برین بگیرین بخوابین.
+باشه.(لبخند زد)
-امیدوارم برنامه هات خوب پیش برن(لبخند زد.)
+مرسییییی
-بایییییی
+بایییییی
...
...
...
تهیونگ به چمدوناش نگاه کرد.
پوزخندی زد.
آروم گفت:
-کوچولو؟
...
...
...
امروز دانشگاه بودم.
بعد از مدتها.
با اینکه ولم کرده بود،بازم ته دلم دوسش داشتم.
هر لحظه بهش فکر میکنم.در صورتی که باید فراموشش میکردم.
ازش متنفر شدم.ولی خب دلیل نمیشه دوسش نداشته باشم.
نسبت به وقتی که عاشقانه همو دوست داشتیم حالم خیلی بدتره.
از دانشگاه یه سر رفتم پیش تراپیستم.بعدشم رفتم دکتر.دیگه چیز عادی ای واسم شده بود.
قبل از اینکه در خونه رو باز کنم نفس عمیق کشیدم.
لبخند زدم.
+(همه چیو همینجا رها میکنی..فهمیدی ا.ت؟)
کلیدو توی در چرخوندم و درو باز کردم.
+سلاممممممم
هیچ صدایی از لونا در نیومد؟
اصن خونهست؟
خودش گفت میاد خونه.
کوله پشتیمو رو زمین گذاشتم و کلیدو روش پرت کردم.رفتم سمت آشپزخونه و چیزی که دیدم باعث شد از درون بعد از مدتها گرم بشم و لبخند بزنم.
×سوپرایزززز(خنده)
÷سوپرایزززز
+عهههه سلامممم.کی اومدی؟
*به جونگکوک دست داد*
÷حدودای ساعت ۳ و اینا رسیدیم.
+رسیدیم؟ینی چ...
لونا و جونگکوک اول به هم نگاه کردن و بعد با یه نگاه نگران تر به ا.ت خیره شدن.
+چرا اونطوری نگام میکنین؟(ترسید.)
لونا اومد و شونه های ا.ت رو گرفت.
×ا.ت..تهیونگ اومده تا باهات حرف بزنه..تو اتاقت منتظرته.
ا.ت پوزخند زد.پوزخندی از روی تمسخر و عصبی بودن.
+هه..منو ببینه؟(تمسخروار)
از پله ها پایین رفت.
ساعتو نگاه کرد.
4:16':53"
نفس عمیق کشیدو در اتاقشو باز کرد..
عیدیتون(پارت دوم)
حقیقتا قرار نبود این قسمت از داستان بخوره به عید..ولی خب شد..حالا به بزرگی خودتون ببخشین✨️🫠
حمایت؟🥲
*چند ماه گذشته بود.
ا.ت و تهیونگ خیلی بیشتر باهم صمیمی شده بودن.
دیگه از گرم صحبت کردن باهم خجالت نمیکشیدن..
البته
جونگکوک هم طاقت نیاورد و بالاخره به لونا اعتراف کرد.کار سختی هم نبود.چون لونا و ا.ت خیلی به هم نزدیک بودن.پس...
²⁴ سپتامبر ²⁰²² ، ساعت ۱۱ شب به وقت سئول:
(وایب ویدئو کالشونو توی اسلاید دوم ببینین)
ویدئو کال ا.ت و تهیونگ:
تهیونگ با موهاش ور میرفت.
-خودمونیما..خیلی بههم میان.
+کیا؟
-جونگکوک و لونا(چشمک زد)
+اون که بعله.همون روز فن ساین مشخص بود.
-جدی؟(خنده)
+آره.(خندید)
-من از کی مشخص بودم؟
+از همون اول.که دستمو گرفتی.فکر کردی میخوام فرار کنم
-وای خدای من(قرمز شد)اصن نمیدونم چرا اینکارو کردم.
+منم تو شوک بودم اینطوری بودم که:کیم تهیونگ دستمو گرفته اههههههههههه
-دیگه(پوزخند زد)هه هه
-خوابت نمیاد؟
+ساعت یکه اینجا.خیلیم زود نیست.(خندید)
*ا.ت داشت موهاشو شونه میکرد*
×نمیخواین بخوابین؟
+باااااشه
تهیونگ غرق نگاه کردن به ا.ت شده بود.
+فردا باید زود پاشم.
-خب پس برو بخوابببب.پوستت خراب میشه.
+فردا کلی کار دارم باید زود پاشم.خوابم میاد
*تهیونگ گوشیشو یهجایی ثابت کرد.ولی افتاد*
-شییییب..
-ببخشید.میگفتی.
ا.ت خندید.
+همین دیگه.
-پس دیگه باید بری تو تختت کوچولو.کیش کیش
+ایش(نفسشو داد بیرون)
×شماها خواب ندارین؟(لونا دست به کمر و با پیژامه پشت سر ا.ت وایساده بود)
تهیونگ خندید.
ا.ت هم خندید.
+باشههههههه(داد)
وقتی که ا.ت داشت میخندید تهیونگ محو نگاه کردن بهش شده بود.
-خب دیگه برین بگیرین بخوابین.
+باشه.(لبخند زد)
-امیدوارم برنامه هات خوب پیش برن(لبخند زد.)
+مرسییییی
-بایییییی
+بایییییی
...
...
...
تهیونگ به چمدوناش نگاه کرد.
پوزخندی زد.
آروم گفت:
-کوچولو؟
...
...
...
امروز دانشگاه بودم.
بعد از مدتها.
با اینکه ولم کرده بود،بازم ته دلم دوسش داشتم.
هر لحظه بهش فکر میکنم.در صورتی که باید فراموشش میکردم.
ازش متنفر شدم.ولی خب دلیل نمیشه دوسش نداشته باشم.
نسبت به وقتی که عاشقانه همو دوست داشتیم حالم خیلی بدتره.
از دانشگاه یه سر رفتم پیش تراپیستم.بعدشم رفتم دکتر.دیگه چیز عادی ای واسم شده بود.
قبل از اینکه در خونه رو باز کنم نفس عمیق کشیدم.
لبخند زدم.
+(همه چیو همینجا رها میکنی..فهمیدی ا.ت؟)
کلیدو توی در چرخوندم و درو باز کردم.
+سلاممممممم
هیچ صدایی از لونا در نیومد؟
اصن خونهست؟
خودش گفت میاد خونه.
کوله پشتیمو رو زمین گذاشتم و کلیدو روش پرت کردم.رفتم سمت آشپزخونه و چیزی که دیدم باعث شد از درون بعد از مدتها گرم بشم و لبخند بزنم.
×سوپرایزززز(خنده)
÷سوپرایزززز
+عهههه سلامممم.کی اومدی؟
*به جونگکوک دست داد*
÷حدودای ساعت ۳ و اینا رسیدیم.
+رسیدیم؟ینی چ...
لونا و جونگکوک اول به هم نگاه کردن و بعد با یه نگاه نگران تر به ا.ت خیره شدن.
+چرا اونطوری نگام میکنین؟(ترسید.)
لونا اومد و شونه های ا.ت رو گرفت.
×ا.ت..تهیونگ اومده تا باهات حرف بزنه..تو اتاقت منتظرته.
ا.ت پوزخند زد.پوزخندی از روی تمسخر و عصبی بودن.
+هه..منو ببینه؟(تمسخروار)
از پله ها پایین رفت.
ساعتو نگاه کرد.
4:16':53"
نفس عمیق کشیدو در اتاقشو باز کرد..
عیدیتون(پارت دوم)
حقیقتا قرار نبود این قسمت از داستان بخوره به عید..ولی خب شد..حالا به بزرگی خودتون ببخشین✨️🫠
حمایت؟🥲
- ۶.۳k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط