P
P⁴⁴
ساعت ۱۰ صبح ، ا.ت:
صدای ماشینی که آژیرش بلند بود بیدارم کرد.
به دور و برم نگاه کردم.
توی هتل نبودم.
دوباره یادم افتاد که دیگه سئول نیستم.
گوشیمو روشن کردم.
هنوز روی حالت هواپیماست؟!
نوتیفیکیشن زیادی نیومد.
البته برای ا.ت فقط یکیشون به چشم میومد.
"Tea"
-ا.ت..رسیدی بهم خبر بده..پرواز خوبی داشته باشی🙂 ⁰²:⁵⁴
لعنتی.پیامشو دیر دیدم.چرا نگرانم که نگران شده باشه؟
...
...
...
سئول ساعت ۹ صبح:
-(چرا جواب نداده؟چرا اصن سین نزده؟ساعت ۶ باید میرسید خونه.نکنه..اه خفه شو ته چی میگی.)
...
...
...
ویو ا.ت:
+سلام ته.رسیدم اصن بیهوش شدم یادم رفت.ببخشید.🥲
...
-(ته؟من ته ام؟)
-عههه سلاممم.کی رسیدی؟
+آم..فکر کنم حدود ۶ و نیم اینا بود.
-پروازت چطور بود؟
+تقریبا خواب بودم همهشو.
-حق داری.خیلی تایم بدی بود.
+کلا هیچوقت حس خوبی نسبت به پروازای سئول ندارم.
-منم حس خوبی..نسبت به اینکه..از اینجا بری ندارم..
+(چیییییییی...)
انگشتش رفت سمت کیبورد ولی نمیتونست چیزی تایپ کنه.
تهیونگ همچنان منتظر بود که به جای دیدن sent ،ببینه که پایین اسمش typing زده.
ولی نمیدید.
-(چرا همچین چیزی گفتم؟..الان چی داره فکر میکنه..زیادی بود.)
یه نفس عمیق کشید ولی انگشتاش هنوزم یخ کرده بودن.
-(این سکوتش..داره دیوونم میکنه)
...
...
...
ا.ت بالاخره تایپ کرد.
+ته..
ولی نفرستاد.
پاک کرد.
دوباره نوشت.
+منم..
پاکش کرد.
+(چرا نمیتونم درست حرفمو بزنم؟چرا خجالت میکشم بگم دلم برات تنگ شده؟مگه نگفتم..دوسش دارم؟پس چرا؟)
یه لحظه اشک تو چشاش حلقه زد.
نه درحد جاری شدن یا گریه.
فقط دلتنگی.همین.
یه نفس عمیق کشید و بالاخره تایپ کرد:
+نسبت به چی حس خوبی نداری؟
سوالی پرسید که خودش جوابشو میدونست ولی خب.
+(دختره کله شق..وقتی میدونی چرا میخوای از زبون خودش بشنوی؟کرم داری؟)
-(واییی چی بگم..)
《واضح بگو تهیونگ..نیمه واقعی بگو》
-نسبت به اینکه..ازم دور شی
گوشیو کنارش گذاشتو ناخنشو میجوید.
-(تموم شد.گفتم.لعنت بهم)
ا.ت همون لحظه پیامو دید.
انگار یکی با مشت زد تو قلبش.
لبشو گاز گرفت و چشاش گرد شده بود.
+(چرا کاری میکنی دلم بیشتر تنگ شه؟)
انگشتاش میلرزیدن.
+من..مگه ازت دور شدم؟
فرستاد.
نمیدونست داره چی میگه.
+شاید فیزیکی دور باشم..
-(یااااااااا)
+ولی خب به هر حال..
+الان که نزدیکیم
گوشیشو پرت کردو بالششو بغل کردو جیغ زد
[عررررررررررر]
تهیونگ خشکش زده بود.
اول گوشاش قرمز شدن
بعد گردنش
و بعد گونه هاش.
دوباره خوند.
《الان که نزدیکیم.》
-نزدیکیم؟
ا.ت نمیتونست نگه
اصن گیر کرده بود تو گلوش.
آروم تایپ کرد:
+آره..یجوریه که انگار کنارمی.
و فرستاد؟
بله.
فرستاد..
گوشیشو پرت کردو دوید سمت آشپزخونه.
تهیونگ نفسش بند اومده بود.
نمیدونست بشینه یا وایسه همینجا.
به قیافه یونتان خیره شده بود.
-(مستقیم نبود عزیزم؟..)
دوباره به گوشیش نگاه کرد.
ا.ت چیزی تایپ نمیکرد
《یه چیزی بگو مرد..نزار بره》
-حس قشنگیه..منم دارمش..
پوزخند زد.
-(چرا کاری میکنی دلم بیشتر واست بره؟)
...
عیدیتون(پارت اول)
ساعت ۱۰ صبح ، ا.ت:
صدای ماشینی که آژیرش بلند بود بیدارم کرد.
به دور و برم نگاه کردم.
توی هتل نبودم.
دوباره یادم افتاد که دیگه سئول نیستم.
گوشیمو روشن کردم.
هنوز روی حالت هواپیماست؟!
نوتیفیکیشن زیادی نیومد.
البته برای ا.ت فقط یکیشون به چشم میومد.
"Tea"
-ا.ت..رسیدی بهم خبر بده..پرواز خوبی داشته باشی🙂 ⁰²:⁵⁴
لعنتی.پیامشو دیر دیدم.چرا نگرانم که نگران شده باشه؟
...
...
...
سئول ساعت ۹ صبح:
-(چرا جواب نداده؟چرا اصن سین نزده؟ساعت ۶ باید میرسید خونه.نکنه..اه خفه شو ته چی میگی.)
...
...
...
ویو ا.ت:
+سلام ته.رسیدم اصن بیهوش شدم یادم رفت.ببخشید.🥲
...
-(ته؟من ته ام؟)
-عههه سلاممم.کی رسیدی؟
+آم..فکر کنم حدود ۶ و نیم اینا بود.
-پروازت چطور بود؟
+تقریبا خواب بودم همهشو.
-حق داری.خیلی تایم بدی بود.
+کلا هیچوقت حس خوبی نسبت به پروازای سئول ندارم.
-منم حس خوبی..نسبت به اینکه..از اینجا بری ندارم..
+(چیییییییی...)
انگشتش رفت سمت کیبورد ولی نمیتونست چیزی تایپ کنه.
تهیونگ همچنان منتظر بود که به جای دیدن sent ،ببینه که پایین اسمش typing زده.
ولی نمیدید.
-(چرا همچین چیزی گفتم؟..الان چی داره فکر میکنه..زیادی بود.)
یه نفس عمیق کشید ولی انگشتاش هنوزم یخ کرده بودن.
-(این سکوتش..داره دیوونم میکنه)
...
...
...
ا.ت بالاخره تایپ کرد.
+ته..
ولی نفرستاد.
پاک کرد.
دوباره نوشت.
+منم..
پاکش کرد.
+(چرا نمیتونم درست حرفمو بزنم؟چرا خجالت میکشم بگم دلم برات تنگ شده؟مگه نگفتم..دوسش دارم؟پس چرا؟)
یه لحظه اشک تو چشاش حلقه زد.
نه درحد جاری شدن یا گریه.
فقط دلتنگی.همین.
یه نفس عمیق کشید و بالاخره تایپ کرد:
+نسبت به چی حس خوبی نداری؟
سوالی پرسید که خودش جوابشو میدونست ولی خب.
+(دختره کله شق..وقتی میدونی چرا میخوای از زبون خودش بشنوی؟کرم داری؟)
-(واییی چی بگم..)
《واضح بگو تهیونگ..نیمه واقعی بگو》
-نسبت به اینکه..ازم دور شی
گوشیو کنارش گذاشتو ناخنشو میجوید.
-(تموم شد.گفتم.لعنت بهم)
ا.ت همون لحظه پیامو دید.
انگار یکی با مشت زد تو قلبش.
لبشو گاز گرفت و چشاش گرد شده بود.
+(چرا کاری میکنی دلم بیشتر تنگ شه؟)
انگشتاش میلرزیدن.
+من..مگه ازت دور شدم؟
فرستاد.
نمیدونست داره چی میگه.
+شاید فیزیکی دور باشم..
-(یااااااااا)
+ولی خب به هر حال..
+الان که نزدیکیم
گوشیشو پرت کردو بالششو بغل کردو جیغ زد
[عررررررررررر]
تهیونگ خشکش زده بود.
اول گوشاش قرمز شدن
بعد گردنش
و بعد گونه هاش.
دوباره خوند.
《الان که نزدیکیم.》
-نزدیکیم؟
ا.ت نمیتونست نگه
اصن گیر کرده بود تو گلوش.
آروم تایپ کرد:
+آره..یجوریه که انگار کنارمی.
و فرستاد؟
بله.
فرستاد..
گوشیشو پرت کردو دوید سمت آشپزخونه.
تهیونگ نفسش بند اومده بود.
نمیدونست بشینه یا وایسه همینجا.
به قیافه یونتان خیره شده بود.
-(مستقیم نبود عزیزم؟..)
دوباره به گوشیش نگاه کرد.
ا.ت چیزی تایپ نمیکرد
《یه چیزی بگو مرد..نزار بره》
-حس قشنگیه..منم دارمش..
پوزخند زد.
-(چرا کاری میکنی دلم بیشتر واست بره؟)
...
عیدیتون(پارت اول)
- ۴.۲k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط