پارت سیزدهم
پارت سیزدهم
"ویو نیلسو"
*رفتم داخل عمارت ولی تمام راه فقط به حرف آخرش فکر میکردم... "اما..." اون "اما" چی بود؟ اگه فقط بخاطر اینکه پسرخالمه نگرانمه پس چرا نتونست حرفشو کامل کنه؟ هووففف... دارم زیادی فکر میکنم. کیفمو روی مبل پرت کردم و رفتم سمت آشپزخونه. مامان مشغول درست کردن شام بود*
اجوما: سلام دخترمم!
نیلسو: سلام مامان...
اجوما: چیزی شده؟ چرا قیافت گرفتست؟
نیلسو: هیچی... فقط خستهام
*مامان یه نگاه مشکوک بهم انداخت ولی چیزی نگفت*
اجوما: برو لباساتو عوض کن. شام تا ده دقیقه دیگه آمادست.
نیلسو: باشه...
*رفتم بالا و لباسامو عوض کردم. صورتمو شستم و موهامو با یه کلیپس جمع کردم (اسلاید اخر)
"ویو جیمین"
*هنوز جلوی عمارت توی ماشین نشسته بودم. سرمو به فرمون تکیه دادم..احمق...چرا خواستم اون "اما" رو بگم؟ نزدیک بود همه چی خراب بشه. گوشیم زنگ خورد. تهیونگ بود*
جیمین: الو؟
تهیونگ: کجایی؟
جیمین: جلوی عمارتم
تهیونگ: اونجا چیکار میکنی؟
جیمین: رفتم دانشگاه دنبال نیلسو اوردمش خونه..
تهیونگ: داداش... تو هر روز یه بهونه پیدا میکنی دور و برش باشی.. دیشب که زدی اون پسره ی بنده خدا رو به هفت روش سامورایی کتک زدی، به نامجون می بهش سر کلاسا سخت نگیره، بوسیدیش باهاش عکس گرفتی بعدشم رفتی یواشکی عکسه رو برای خودت فرستادی رو بک گراندته بعد میخوای جوری رفتار کنی که دوستش نداری.. خودت از حالت خندهات نمیگیره؟
جیمین: خفه شو..
تهیونگ: اعتراف کن راحت شی دیگه..
جیمین: به چی؟
تهیونگ: عاشقش شدی..
جیمین: من عاشقش نیستم..یعنی نمیدونم هستم یا نه
تهیونگ: همین که گفتی "نمیدونم" یعنی شدی..
جیمین: فقط... نمیخوام دوباره یکیو از دست بدم..
تهیونگ: جیمین... نیلسو یونا نیست.
جیمین: میدونم ولی..حس میکنم نحسم..عاشق هرکی میشم بلایی سرش میاد
تهیونگ: بهش فکر نکن..تو فعلا فقط مثل سگ هار با دختره رفتار نکن اعتراف پیشکش..شب یه سر بیا اینجا یه نوشیدنی بزنیم
جیمین: باشه میام..
"ویو نیلسو"
*موقع شام حرف نزدم زیاد.. بابا طبق معمول درباره یه معامله جدید حرف میزد و مامان هم هی برام غذا میکشید*
اجوشی: فردا کلاس نداری درسته؟
نیلسو: اره..
اجوشی: خوبه... به جیمین میگم ببرتت بازم باهات تیر اندازی کار کنه
نیلسو: باشه بابا ولی من یاد گرفتم
اجوشی: باید حرفه ای تر بشی دخترم!
*همون موقع جیمین اومد از پله ها پایین*
اجوما: جیمینا بیا شام بخور!
جیمین: میل ندارم خاله..
اجوما: باز کجا داری میری؟
جیمین: میرم پیش تهیونگ و نامی..
اجوما: باشه برو ولی زود برگردا
جیمین: چشم خاله..
"ویو نیلسو"
بعد شام.. داشتم برای خواب آماده میشدم که گوشیم ویبره رفت. کای پیام داده بود*
"مامان جدیدت میدونه با خواهر زادش ریختی رو هم؟ اگه این عکسو ببینه به نظرت ریکشنش چیه؟ یا برام پول میاری یا این عکسو میفرستم برای بابا و مامان جدیدت! ساعت ۲ صبح بیا به این ادرس...."
*وای نه...استرس کل وجودمو گرفت..نمیخواستم رابطم با مامانم خراب بشه بخاطر چیزی که واقعی نبوده..من به این بشر باج نمیدم.. اسلحه ام رو از کمدم برداشتم و رفتم سمت ادرس..*
شرطای پارت بعد:
لایک: ۳۸
کامنت: ۶۰
بازنشر: ۱۵
حمایت کنید و شرطا رو برسونید قلبای منن🎀
#فیکشن #فیک #سناریو #وانشات #تکپارتی #چندپارتی #اسمات #bts #Jimin #Taehyung #Namjoon
"ویو نیلسو"
*رفتم داخل عمارت ولی تمام راه فقط به حرف آخرش فکر میکردم... "اما..." اون "اما" چی بود؟ اگه فقط بخاطر اینکه پسرخالمه نگرانمه پس چرا نتونست حرفشو کامل کنه؟ هووففف... دارم زیادی فکر میکنم. کیفمو روی مبل پرت کردم و رفتم سمت آشپزخونه. مامان مشغول درست کردن شام بود*
اجوما: سلام دخترمم!
نیلسو: سلام مامان...
اجوما: چیزی شده؟ چرا قیافت گرفتست؟
نیلسو: هیچی... فقط خستهام
*مامان یه نگاه مشکوک بهم انداخت ولی چیزی نگفت*
اجوما: برو لباساتو عوض کن. شام تا ده دقیقه دیگه آمادست.
نیلسو: باشه...
*رفتم بالا و لباسامو عوض کردم. صورتمو شستم و موهامو با یه کلیپس جمع کردم (اسلاید اخر)
"ویو جیمین"
*هنوز جلوی عمارت توی ماشین نشسته بودم. سرمو به فرمون تکیه دادم..احمق...چرا خواستم اون "اما" رو بگم؟ نزدیک بود همه چی خراب بشه. گوشیم زنگ خورد. تهیونگ بود*
جیمین: الو؟
تهیونگ: کجایی؟
جیمین: جلوی عمارتم
تهیونگ: اونجا چیکار میکنی؟
جیمین: رفتم دانشگاه دنبال نیلسو اوردمش خونه..
تهیونگ: داداش... تو هر روز یه بهونه پیدا میکنی دور و برش باشی.. دیشب که زدی اون پسره ی بنده خدا رو به هفت روش سامورایی کتک زدی، به نامجون می بهش سر کلاسا سخت نگیره، بوسیدیش باهاش عکس گرفتی بعدشم رفتی یواشکی عکسه رو برای خودت فرستادی رو بک گراندته بعد میخوای جوری رفتار کنی که دوستش نداری.. خودت از حالت خندهات نمیگیره؟
جیمین: خفه شو..
تهیونگ: اعتراف کن راحت شی دیگه..
جیمین: به چی؟
تهیونگ: عاشقش شدی..
جیمین: من عاشقش نیستم..یعنی نمیدونم هستم یا نه
تهیونگ: همین که گفتی "نمیدونم" یعنی شدی..
جیمین: فقط... نمیخوام دوباره یکیو از دست بدم..
تهیونگ: جیمین... نیلسو یونا نیست.
جیمین: میدونم ولی..حس میکنم نحسم..عاشق هرکی میشم بلایی سرش میاد
تهیونگ: بهش فکر نکن..تو فعلا فقط مثل سگ هار با دختره رفتار نکن اعتراف پیشکش..شب یه سر بیا اینجا یه نوشیدنی بزنیم
جیمین: باشه میام..
"ویو نیلسو"
*موقع شام حرف نزدم زیاد.. بابا طبق معمول درباره یه معامله جدید حرف میزد و مامان هم هی برام غذا میکشید*
اجوشی: فردا کلاس نداری درسته؟
نیلسو: اره..
اجوشی: خوبه... به جیمین میگم ببرتت بازم باهات تیر اندازی کار کنه
نیلسو: باشه بابا ولی من یاد گرفتم
اجوشی: باید حرفه ای تر بشی دخترم!
*همون موقع جیمین اومد از پله ها پایین*
اجوما: جیمینا بیا شام بخور!
جیمین: میل ندارم خاله..
اجوما: باز کجا داری میری؟
جیمین: میرم پیش تهیونگ و نامی..
اجوما: باشه برو ولی زود برگردا
جیمین: چشم خاله..
"ویو نیلسو"
بعد شام.. داشتم برای خواب آماده میشدم که گوشیم ویبره رفت. کای پیام داده بود*
"مامان جدیدت میدونه با خواهر زادش ریختی رو هم؟ اگه این عکسو ببینه به نظرت ریکشنش چیه؟ یا برام پول میاری یا این عکسو میفرستم برای بابا و مامان جدیدت! ساعت ۲ صبح بیا به این ادرس...."
*وای نه...استرس کل وجودمو گرفت..نمیخواستم رابطم با مامانم خراب بشه بخاطر چیزی که واقعی نبوده..من به این بشر باج نمیدم.. اسلحه ام رو از کمدم برداشتم و رفتم سمت ادرس..*
شرطای پارت بعد:
لایک: ۳۸
کامنت: ۶۰
بازنشر: ۱۵
حمایت کنید و شرطا رو برسونید قلبای منن🎀
#فیکشن #فیک #سناریو #وانشات #تکپارتی #چندپارتی #اسمات #bts #Jimin #Taehyung #Namjoon
- ۳۲۸
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط