{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۴۱


کیان : این سوالا از کجات در اومدن.

رزت : از مغزم

کیان : مگه تو مغز داری

رزت : هی!

کیان : بگذریم پدر من یه استیون به دنیا اومد خب که چی

رزت : یعنی پادشاه این سرزمین یه استیگماست

کیان : نه پدر واقعیم
که مرده

رزت : اوه متاسفم

کیان : نه مشکلی نیست

رزت : ولی تو چشمات خیلی ترسناکن

* برگشت و با اخم بهم نگاه کرد .... یه خورده ترسیدم و رفتم عقب *

رزت : عه چیزه ببخشید ...

کیان : این.... هیچ ولش من میرم

رزت : امم.. ناراحت شدی
ببخشید

کیان: نه.... میبینمت

رزت :.....

* روی تخت دراز کشیدم*

رزت : چرا کیان اینطوریه

* رفتم تو سالن شروع کردم به فکر کردن *

ابیل : به چی فکر میکنی

رزت : هیچی

کالیکس : هی نخودچی

رزت : هوم؟

کالیکس : بیا این برا تو

رزت : کتاب؟ برای چی؟

کالیکس : همیشه میری کتابخونه بیا اینو برات گرفتم

رزت : درمورد چیه؟

کالیکس : در مورد ارواح و استیگماها و جادو و طلسم و وسایل جادو مثل شمشیر خودت

رزت : هوم ممنون

* شاید چیز جدیدی راجب کیان کشف کردم *

* داشتم میرفتم کتاب خونه که
به کامیلان خوردم *
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴۲ رزت : ببخشید * داشتم رد میشدم مچ دستمو گرفت *کامیلان...

پارت ۴۰رزت : هی کیان کیان : چته؟ رزت : میخوام همیشه شمشیرم ه...

پارت ۳۹ * همینطوری داشتم با کالیکس و کامیلان و ابیل تو بازار...

پارت ۲۷ پرش زمانی **رزت : صبح بخیر کالیکس : صبح بخیر کامیلان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط