{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدر ومادر می گفتند بچه ای و نمی ذاشتن برم جبهه.

پدر ومادر می گفتند بچه ای و نمی ذاشتن برم جبهه.

یه روز که شنیدم بسیج اعزام نیرو داره لباس های «صغری» خواهرم را روی لباس هایم

پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه آوردن آب از چشمه زدم بیرون.

پدرم گوسفندها را از صحرا می آورد داد زد: «صغری کجا؟»

برای اینکه نفهمه سیف الله هستم سطل آب را بلند کردم که یعنی می رو آب بیارم.

خلاصه رفتم از جبهه لباس های خواهرمو پست کردم.

یه بار پدرم اومده بود و از شهر به پادگان تلفن کرد. از پشت تلفن به من گفت:

« بنی صدر! وای به حالت! مگه دستم بهت نرسه.»
دیدگاه ها (۳)

𝐀 𝐕𝐨𝐰 𝐁𝐞𝐧𝐞𝐚𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝 𝐌𝐨𝐨𝐧Season¹PART⁴(چه‌رین+)(تهیونگ–)(ی...

جدایی

قسمت سوم: آتشچند روز به همین منوال می رفتم مدرسه ... پدرم هر...

قسمت سوم: آتشچند روز به همین منوال می رفتم مدرسه ... پدرم هر...

عاشقانه های پاک#بدون_تو_هرگزقسمت سوم: آتشچند روز به همین منو...

نام:سرزمین گرگینه هاپارت۵ وقتی حمامش تمام شد لباس هایش را پو...

تو متعلق به منیپارت ۲۶ (یک ماه بعد)ویو ات تو این‌ یک ماه خیل...

بنام خداازامشب داستان واقعی زندگی هانیه روبانام.. بدون تو هر...

#اشک حسرت #پارت ۱۲۷سعید: با لبخند حلقه ای من رو برداشتپانیذ:...

تهیونگ اومد پیشمته:لیدی افتخار میدیدات:اومنایون:هنننننایون:ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط