{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی مرگ و عشق

بازی مرگ و عشق...🫧
پارت ۲۶

جیمین یونگی و به جک سپرد و جک یونگی رو برد به بیمارستان...جیمین از شدت خشم هیچی حالیش نمیشد و فقط میخواست ویکتوریا رو بکشه...هیچی جز این نمیخواست...با سرعت ۲۱۰ سمت جایی که بادیگارد گفت ویکتوریا رو برد رفت....پیاده شد و با قدم های ترسناک رفت سمت اون عمارت کثیف...عمارت با خون شسته شده بود...

دید جیمین:
ویکتوریا ی عوضی...یه کاری میکنم مرغ های آسمون به حالت گریه کنن....رفتم سمت انباری...هه..ویکتوریا با یه حال داغون و به چوب بسته بودن...هیچ چیزی جز کشتن این زن نمیخواستم...هیچ چیز‌..

جیمین: آخی ویکتوریا جون ببخشید یکم باهات بد رفتاری کردن...اوخی● پوزخند●
ویکتوریا: رقت انگیزه ...چطور جرعت کردین منو به چوب ببندین عوضیا..
جیمین: همونطور که تو جرعت کردی همچین بلایی سر یونگی من بیاری ○داد○
ویکتوریا: کاری با من کنی بد میبینی...
جیمین: آخی میخوای بگی داداش جونت بیاد نجاتت بده؟ نه نگران نباش تا اون برسه من تورو تا حد مرگ میبرم....

اینم از پارت ۲۶ امیدوارم دوسش داشته باشین💞
دیدگاه ها (۰)

بازی مرگ و عشق...🫧پارت ۲۷جیمین با حرف های ویکتوریا بدجور جوش...

بازی مرگ و عشق...🫧پارت ۲۵جک: اوه قرباننن شما زنده اید! •داد•...

اگه قبول نداری برو بمیر💋😃

پارت 7ویو نویسندهتهیونگ تلفن رو قطع کرد و خشمگین و آشفته به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط