part
part:34
name: عشق و جدایی
ویو بورا
بعد از اتمام کتاب بلند شدم و به سمت پنجره رفتم هوا تاریک شده بود...به سمت اشپز خونه رفتم توی راه بودم که جیمین رو دیدم می خواستم برم پیشش که دیدم داره با یکی حرف میزنه گوشه ای که می تونستم غیر قابل دید باشم رفتم....اون پشتش بهم بود قیافش رو نمی تونستم ببینم...یکم مسیر دیدم رو عوض کردم تا بتونم اون فرد رو ببینم....اون...جئون...بود..پدر کوک...ولی چرا ایجا بود..؟نگاهی به قیافه جیمین کردم ناراحت بود...بعد از رفتم جئون جیمین بدون درنگی از در عمارت رفت بیرون...خیلی دلم می خواست باهاش برم.....بهش بگم چرا حالت بده؟...،چرا داری میری..؟،یا بغلش کنم....ولی نمی تونستم انگار چیزی جلوم رو گرفته بود...حرکاتم دست خودم نبود..نه از روی احساساتم...به خاطر ترسی که از این عمارت داشتم بود...
ویو جیمین
بعد از اون حرف هایی که پدر کوک زد حس خیلی عجیبی داشتم یه جورایی شبیه کینه بود...نه از حرفاش...از کاری که می خواست بکنه بیشتر...من نمی تونستم جلوی این کار رو بگیرم جئون خیلی قوی تر از چیزی بود که من بخوام جلوش مقاومت کنم...ولی بورا....
ویو بورا
بعد از اون اتفاق رفته بودم توی اتاق...شام هم حتی نخوردم حالم خیلی بد بود....اجوما چند دقیقه یک بار میومد و ازم خواهش می کرد که غذا بخورم...تمام چراغ های اتاق خاموش بود و فقط نور ماه به اتاق نفوذ می کرد..روی تخت ولو شده بودم درست مثل کسی که بی هدف بود...ساعت نزدیکای نیمه شب بود..باد پرده رو به رقص در اورد...باد خنکی بود قشنگ می شد روی پوستم حسش کنم اروم به سمت بالکن قدم برداشتم و اروم روی لبه ی نرده نشستم...پاهام رو آویزان نرده کردم باد به داخل دامن نفوذ می کرد و به حرکت در می اوردش.....امشب ماه کامل بود....واقعا قشنگ بود درست مثل یه قرص بود.....
name: عشق و جدایی
ویو بورا
بعد از اتمام کتاب بلند شدم و به سمت پنجره رفتم هوا تاریک شده بود...به سمت اشپز خونه رفتم توی راه بودم که جیمین رو دیدم می خواستم برم پیشش که دیدم داره با یکی حرف میزنه گوشه ای که می تونستم غیر قابل دید باشم رفتم....اون پشتش بهم بود قیافش رو نمی تونستم ببینم...یکم مسیر دیدم رو عوض کردم تا بتونم اون فرد رو ببینم....اون...جئون...بود..پدر کوک...ولی چرا ایجا بود..؟نگاهی به قیافه جیمین کردم ناراحت بود...بعد از رفتم جئون جیمین بدون درنگی از در عمارت رفت بیرون...خیلی دلم می خواست باهاش برم.....بهش بگم چرا حالت بده؟...،چرا داری میری..؟،یا بغلش کنم....ولی نمی تونستم انگار چیزی جلوم رو گرفته بود...حرکاتم دست خودم نبود..نه از روی احساساتم...به خاطر ترسی که از این عمارت داشتم بود...
ویو جیمین
بعد از اون حرف هایی که پدر کوک زد حس خیلی عجیبی داشتم یه جورایی شبیه کینه بود...نه از حرفاش...از کاری که می خواست بکنه بیشتر...من نمی تونستم جلوی این کار رو بگیرم جئون خیلی قوی تر از چیزی بود که من بخوام جلوش مقاومت کنم...ولی بورا....
ویو بورا
بعد از اون اتفاق رفته بودم توی اتاق...شام هم حتی نخوردم حالم خیلی بد بود....اجوما چند دقیقه یک بار میومد و ازم خواهش می کرد که غذا بخورم...تمام چراغ های اتاق خاموش بود و فقط نور ماه به اتاق نفوذ می کرد..روی تخت ولو شده بودم درست مثل کسی که بی هدف بود...ساعت نزدیکای نیمه شب بود..باد پرده رو به رقص در اورد...باد خنکی بود قشنگ می شد روی پوستم حسش کنم اروم به سمت بالکن قدم برداشتم و اروم روی لبه ی نرده نشستم...پاهام رو آویزان نرده کردم باد به داخل دامن نفوذ می کرد و به حرکت در می اوردش.....امشب ماه کامل بود....واقعا قشنگ بود درست مثل یه قرص بود.....
- ۱۲.۶k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط