{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خسته ام ز شب های تنهایی

خسته ام ز شب های تنهایی
منتظرم که شایدروزی توبیایی
دل خسته و حیرانم ز چرخه روزگار
که برما چگونه برگرداندلوحه رسوایی
فراغ یار در این دنیای دوار
بپا کرد در این دل چه بلوایی
برای زخم این قلب شکسته
نمیدانم گذارم چه دوایی
نمیدانم چه کنم با این دنیای بی رحم
که هردم میزند برما نوای تنهایی
دل آمد برمزار عاشقی
که تازه کند داغ روزهای شیرین شیدایی
روزی که عشق فرمان روای دلها بود
ولی اکنون مانده فقط غم جدایی
و زان روزها فقط مانده
بر دلم رد پایی
تورا یار این دل تنها میدانستم
ندانستم که تونیز مثل این روز گار برمایی
تو که با این دل نماندی
مانده اما این دل به پای شیدایی
دیدگاه ها (۱)

روز و شب نامت را صدا کردم هرچه بود و نبود را رها کردمخواستم ...

مانده ام حیران که چه باید کرد توراچگونه فراموش باید کرد از ی...

یادم آمد اولین روز آشناییبه من گفتی که با من میایی؟به تو گفت...

بسی امروز نالانم و غمینیاد او کرد امروز دل مسکینگذشت از کنج ...

خسته ام ز شب های تنهاییمنتظرم که شایدروزی توبیایی دل خسته و ...

خسته ام ز شب های تنهاییمنتظرم که شایدروزی توبیایی دل خسته و ...

خسته ام ز شب های تنهاییمنتظرم که شایدروزی توبیایی دل خسته و ...

شبهای تنهایی خسته ام ز شب های تنهاییمنتظرم که شایدروزی توبیا...

***شبهای تنهایی*** خسته ام ز شب های تنهاییمنتظرم که شایدروزی...

اگر چه دور از تو شوم، یار وفادار توامجدا ز تو و همسفر، عشق ش...

خداوندا نمیدانم در این دنیای وانفسا کدامین تکیه گه را تکیه گ...

شبی تاریک و ظلمانیکشیدم در بغل زانوبه آسمان نظر کردمبه دنیای...

عاشقانه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط