{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۲۵)

🔹 #او_را ... (۲۵)




رسیدم خونه عرشیا و رفتم داخل .


😈 یه نگاه شیطنت آمیز به سرتا پام انداخت و محکم بغلم کرد :

- خوش اومدی بانوی من 😍



دوست داشتم زودتر ولم کنه

دیگه از آغوش هیچ مردی لذت نمیبردم .



- ممنون ، لهم کردی عرشیا !!



- ببخشید 😂 😂

از بس دوستت دارم ...

خب خانومی بیا بشین ببینم ...

کم پیدا شدی ....



اون روز هرچی عرشیا زبون میریخت و خودشو لوس میکرد با بی محلی میزدم تو ذوقش ! 😕



آخر کلافه شد و نشست کنارم و دستامو گرفت تو دستش

💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-بیست-و-پنجم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۴۰)با صدای گوشی چشمامو باز کردم،مرجان بود !سع...

🔹 #او_را ... (۴۳)تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبودامّا از عصر ز...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

🔹 #او_را ... (۲۰)یه چیز خوردم و راه افتادم سمت آدرسی که عرش...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

🔹 #او_را ... (۱۶)صبحونمو خوردم و به اتاق برگشتمسه تماس از د...

🔹 #او_را ... (۳۵)عرشیا واقعا سورپرایزم کرده بود !تا چنددقیق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط