{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 58

از زبان جونگکوک:

ات هنوز بغلم کرده بود...باد آرومی میوزید و صدای آب رودخونه توی فضا پیچیده بود.

برای چند لحظه هیچکدوممون حرفی نزدیم...انگار هر دومون داشتیم سعی میکردیم باور کنیم که بالاخره همه چیز تموم شده آروم از بغلم فاصله گرفت.

ات:«پس دیگه قرار نیست ازم فرار کنی؟»
پوزخندی زدم..
جونگکوک:«قول نمیدم.»

ات اخماشو تو هم کشید.
ات:«جونگکوک!»
جونگکوک:«شوخی کردم.»

ات با ناراحتی ساختگی بازومو آروم زد..
ات:«سه سال منو عذاب دادی الانم شوخی میکنی؟»
جونگکوک:«سه سال؟ کسی که سه سال تمام حقیقتو ازم مخفی کرد تو بودی.»

ات چند لحظه ساکت شد...
ات:«هنوزم از اون موضوع ناراحتی؟»
آهی کشیدم..
جونگکوک:«نه... فقط دلم میخواست زودتر بهم اعتماد میکردی.»

ات آروم گفت..
ات:«اگر اون موقع حقیقتو میگفتم ممکن بود جونت به خطر بیفته...»

به چشم هاش نگاه کردم..
همه اون ترس ها، دروغ ها و سختی هایی که کشیده بود رو میشد توی چشم هاش دید دستم رو روی گونه اش گذاشتم.

جونگکوک:«دیگه گذشته.»
ات آروم لبخند زد..
ات:«پس... از این به بعد دیگه از هم چیزی پنهون نمیکنیم؟»

جونگکوک:«قول میدم.»

ات لبخندش عمیق تر شد چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم...بعد بدون اینکه چیزی بگم، آروم بهش نزدیک شدم ات با تعجب نگام کرد.

ات:«جئون جونگکوک...؟»
جونگکوک:«هوم؟»
ات:«داری منو میترسونی.»
خندم گرفت..
جونگکوک:«تو یه مامور دولتی از من میترسی؟»

ات خواست چیزی بگه اما حرفش نصفه موند آروم پیشونیش رو بوسیدم چشم هاش گرد شد.

ات:«ا... این بی انصافیه.»
جونگکوک:«چرا؟»
ات:«چون سه سال منتظر این بودم.»
خندیدم..

جونگکوک:«واقعا؟»
ات سرشو تکون داد.
چند لحظه بعد هردومون آروم همو بوسـ💋ـیدیم و این بار هیچ ترسی هیچ دروغی و هیچ فاصله ای بینمون نبود.

وقتی از هم فاصله گرفتیم ات کاملا سرخ شده بود.

ات:«اگر جیمین این صحنه رو ببینه تا آخر عمر ولمون نمیکنه.»
همون لحظه صدایی از پشت سرمون اومد.
جیمین:«دقیقا همین الان دیدمش!»

هردومون با شوک برگشتیم..
جیمین تهیونگ و جین چند متر اون طرف تر ایستاده بودن.

تهیونگ:«بالاخرههههه!»
جین:«من از همون اول میدونستم آخرش به اینجا میرسه.»

ات سریع صورتشو با دستاش پوشوند..
ات:«خدایا منو ببر.»

جیمین با ذوق گفت..
جیمین:«خیلی خب حالا که رسما باهمین، امشب همه شام مهمون جونگکوکن!»
جونگکوک:«چی؟ چرا من؟»
تهیونگ:«چون عاشق شدی.»
جین:«و عاشق ها باید خرج کنن.»
جونگکوک:«من با چه آدمایی دوستم...»

ات خندید و آروم دستمو گرفت..
ات:«بیا بریم استاد جذاب بی اعصاب.»

به دستمون نگاه کردم و لبخند زدم شاید برای اولین بار...واقعا خوشحال بودم.
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 59از زبان جونگکوک:نی...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 60از زبان جونگکوک:چن...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 57از زبان جونگکوک:با...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 56از زبان جونگکوک:ات...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 51از زبان جونگکوک:جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط