{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 57

از زبان جونگکوک:

بالاخره بعد از چند ساعت بازجویی، همه چیز تموم شده بود...

من، ات، جین، جیمین و تهیونگ جلوی اداره پلیس ایستاده بودیم.

هوا کم کم داشت روشن میشد جیمین خمیازه ای کشید.

جیمین:«من دیگه پیر شدم... سه بار نزدیک بود بمیرم چهار بار فرار کردم پنج بارم گشنم شد.»
تهیونگ:«تو توی همه مأموریتا فقط گشنه میشی.»
جیمین:«چون آدم با شکم خالی نمیتونه قهرمان باشه.»

جین پوفی کشید.
جین:«خدایا اینا رو از من بگیر.»

ات آروم خندید برای چند لحظه فقط بهش نگاه کردم...سه سال پیش فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمش.

ولی الان کنارم ایستاده بود در همین لحظه یکی از افسرها از ساختمان بیرون اومد.

افسر:«آقای جئون؟»
جونگکوک:«بله؟»

افسر لبخند زد..
افسر:«فردا ساعت 9 صبح برای جلسه نهایی باید تشریف بیارید.»

سر تکون دادم.
جونگکوک:«حتما.»
بعد افسر سمت ات برگشت..
افسر:«مامور ویون ات، رئیس هم خواستن شما رو ببینن.»

ات:«متوجه شدم.»
جیمین سریع با شیطنت گفت.
جیمین:«عهههه خانوم جاسوس معروف.»

ات خندید.
ات:«خفه شو جیمین.»
تهیونگ:«نه ولی جدا هنوزم باورم نمیشه تو ۲۵ سالته.»
جیمین:«من سه سال پیش میخواستم برات عروسک بخرم!»
ات:«خب که چی؟ الانم میتونی بخری.»

همه خندیدن تنها کسی که نخندید من بودم...چون هنوز یه سوال توی ذهنم بود.

وقتی همه داشتن حرف میزدن آروم به ات نزدیک شدم.

جونگکوک:«بعدا باید باهم حرف بزنیم.»
ات نگام کرد..

ات:«در مورد چی؟»
جونگکوک:«خواهی دانست.»

ات ساکت شد بعد آروم سرشو تکون داد.
ات:«باشه.»

[فردای اون روز]

از زبان جونگکوک:

جلسه دادگاه خیلی طول نکشید.

نامجون به خاطر فرار از زندان آدم ربایی تهدید حمل سلاح و چندین جرم دیگه به زندانی فوق امنیتی در خارج از سئول منتقل شد.

وقتی حکم رو شنید فقط خندید انگار دیگه چیزی براش مهم نبود.

وقتی از دادگاه بیرون اومدم ات بیرون ساختمان منتظرم بود همین که منو دید آروم گفت..

ات:«میشه باهم قدم بزنیم؟»
چند ثانیه ساکت موندم بعد گفتم..
جونگکوک:«باشه.»

توی پارک نزدیک رودخونه هان قدم میزدیم هردومون ساکت بودیم آخرش ات سکوت رو شکست.

ات:«هنوزم ازم ناراحتی؟»
نفس عمیقی کشیدم..
جونگکوک:«دیگه نه.»

ات متعجب نگام کرد..
جونگکوک:«از دستت ناراحت نیستم... فقط از اینکه سه سال از دست دادیم ناراحتم.»

ات سرشو پایین انداخت..
ات:«متاسفم.»
جونگکوک:«میدونم.»

چند ثانیه سکوت شد بعد ایستادم ات هم ایستاد.

جونگکوک:«ات.»
ات:«هوم؟»
جونگکوک:«اون شب توی اردو... حرفات هنوزم اعتبار داره؟»

ات چند ثانیه مات نگام کرد...
ات:«کدوم حرف؟»
جونگکوک:«اینکه دوستم داری.»
صورت ات کم کم قرمز شد..
ات:«آره... هنوزم دوستت دارم.»
لبخند کمرنگی زدم..

جونگکوک:«خوبه.»
ات:«چرا؟»

یه قدم بهش نزدیک شدم..
جونگکوک:«چون منم دوستت دارم.»

چشم های ات گرد شد..
جونگکوک:«و این دفعه دیگه نمیذارم ازم دور شی.»

اشک توی چشم های ات جمع شد اما این بار از خوشحالی بود ات آروم گفت..

ات:«پس... این یعنی باهمیم؟»
لبخند زدم..
جونگکوک:«فکر کنم از سه سال پیش باهم بودیم فقط خودمون نمیدونستیم.»

ات خندید و آروم بغلم کرد و برای اولین بار...

هیچ ترسی بینمون نبود.
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 58از زبان جونگکوک:ات...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 59از زبان جونگکوک:نی...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 56از زبان جونگکوک:ات...

تولدکوکی2026پروژه‌ای به مناسبت تولد کوکی خوشگله در شانگهای ،...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 45از زبان جونگکوک:در...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 42حدود نیم ساعت بعد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط