{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 59

از زبان جونگکوک:

نیم ساعت بعد...
همگی داخل یه رستوران نشسته بودیم.

البته وقتی میگم همگی یعنی من ات جیمین تهیونگ جین و همسرهای اون سه تا که با شنیدن خبر رابطه من و ات با سرعت نور خودشونو رسونده بودن..

جیمین با ذوق به ات نگاه کرد..
جیمین:«خوب خانوم ویون ات چه حسی داره بالاخره تونستی این یخچال متحرک رو رام کنی؟»
جونگکوک:«جیمین.»
جیمین:«هوم؟»
جونگکوک:«خفه شو بی زحمت.»

همه زدن زیر خنده ات هم با خنده گفت..
ات:«راستش کار سختی بود.»

تهیونگ با خنده زد زیر میز..
تهیونگ:«دیدی؟ خودشم قبول داره.»

جین سری تکون داد..
جین:«من هنوز باورم نمیشه این همون جونگکوکیه که سه سال پیش میگفت "من دیگه عاشق نمیشم".»

ات با شیطنت نگام کرد..
ات:«واقعا همچین حرفی زده بودی؟»

جیمین سریع جواب داد..
جیمین:«آره! هر شب مثل پیرمردا کنار پنجره وایمیستاد و به ماه نگاه میکرد.»
جونگکوک:«داشتی از خودت حرف میزدی؟»
تهیونگ:«نه جدی، یه بار داشت آهنگ غمگین گوش میداد نزدیک بود گریه اش بگیره.»
جونگکوک:«تهیونگ.»
تهیونگ:«بله؟»
جونگکوک:«امشب زنده از اینجا بیرون نمیری.»

همه دوباره خندیدن ات که هنوز داشت میخندید آروم دستمو زیر میز گرفت..
نگاهش کردم ات فقط لبخند زد.

لعنتی...این دختر زیادی روی من تاثیر داشت بعد از شام همه از رستوران بیرون اومدیم هوا خنک شده بود جیمین کش و قوسی به بدنش داد.

جیمین:«خب عشقا ما مزاحمتون نمیشیم.»
تهیونگ:«آره، شما برید قرار عاشقانه.»
جین:«و لطفا این بار فرار نکن جونگکوک.»
جونگکوک:«همتون برین گمشین بی زحمت.»
جیمین:«عهههه ببین هنوزم خجالت میکشه.»

ات خندید چند دقیقه بعد همه رفتن و فقط من و ات موندیم آروم کنار رودخونه قدم میزدیم.

ات:«حس عجیبیه...»
جونگکوک:«چی؟»
ات:«اینکه بالاخره همه چیز تموم شده.»
سرمو تکون دادم..
جونگکوک:«آره.»

ات چند لحظه ساکت شد بعد آروم گفت..

ات:«جونگکوک...»
جونگکوک:«هوم؟»
ات:«از این به بعد میخوای چیکار کنی؟»
چند ثانیه فکر کردم...
جونگکوک:«راستش... میخوام دوباره تدریس کنم.»

ات لبخند زد..
ات:«تو معلم خوبی میشی.»
پوزخند زدم.
جونگکوک:«من الانم معلم خوبیم😌.»
ات:«نه، منظورم اینه که این بار بدون دردسر.»
جونگکوک:«با وجود تو بعید میدونم.»

ات با ناراحتی ساختگی گفت..
ات:«یعنی من دردسرم؟»
جونگکوک:«بزرگترینش.»

ات اخماشو تو هم کشید و خواست چیزی بگه که گوشیش زنگ خورد به صفحه نگاه کرد و لبخندش محو شد.

ات:«رئیسه...»
جونگکوک:«مشکلیه؟»

ات تماس رو جواب داد چند ثانیه فقط گوش داد اما هرچی بیشتر میگذشت رنگ صورتش بیشتر میپرید.

ات:«چی؟!»
فورا تماس قطع شد..
جونگکوک:«چی شده؟»
ات آروم نگام کرد..
ات:«یه پرونده جدید باز شده...»
جونگکوک:«خب؟»

ات نفس عمیقی کشید..
ات:«و ظاهرا... به مدرسه قبلیمون مربوط میشه.»
اخم کردم..
جونگکوک:«مگه همه چیز تموم نشده بود؟»

ات آروم گفت..
ات:«نه... ظاهرا هنوز یه نفر هست که دنبال بقایای گنج میگرده.»
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 60از زبان جونگکوک:چن...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 58از زبان جونگکوک:ات...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 57از زبان جونگکوک:با...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 52از زبان جیمین:من ت...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 44ات که تا الان ساکت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط