{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سایهی یک راز

---

پارت ۴: سایه‌ی یک راز

شب شده بود و چراغ‌های خیابان، مسیر خیابان‌های خیس را مثل رودخانه‌ای از نور طلایی روشن می‌کردند. ایزانا و دختر کنار یک نیمکت در پارک نشسته بودند. سکوتی آرام و دلنشین بینشان جریان داشت، سکوتی که گاهی پر از کلمات ناگفته بود.

دختر، با نگاه به برگ‌های پاییزی که زیر پایشان خش‌خش می‌کرد، گفت:
«می‌دونی… همیشه یه چیزایی هست که آدم نمی‌تونه راحت بگه. بعضی چیزا… خیلی شخصیه.»

ایزانا سرش را کمی به عقب خم کرد و با دقت به او نگاه کرد. حس کرد که این جمله، نه فقط حرف معمولی، بلکه چیزی شبیه به یک هشدار ملایم است.
«می‌خوای بگی؟» پرسید، اما نه با اصرار، بلکه با آرامشی که نشان می‌داد می‌تواند گوش دهد.

دختر لبخند کوتاهی زد، نگاهی پر از راز و گرما، و گفت:
«شاید یه روز… وقتی آماده شدی. الان فقط می‌خوام بدونی که بعضی زخم‌ها رو نمی‌شه با حرف درست کرد، ولی می‌شه با حضور کسی که واقعا اهمیت می‌ده، سبک‌ترش کرد.»

ایزانا نفس عمیقی کشید و احساس کرد که دلش کمی آرام‌تر شده. حضور این دختر، حتی بدون گفتن همه‌ی رازها، حس امنیت و آرامش را به او منتقل می‌کرد.

سپس، ناگهان، باد سردی وزید و برگ‌ها را به اطراف پراکند. ایزانا چتر کوچکی که در کیف داشت باز کرد و آن را روی دو نفر انداخت. دختر نگاهی به او انداخت و لبخند زد:
«تو همیشه اینقدر مراقب هستی؟»

ایزانا شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
«فقط وقتی مهم باشه… بعضی چیزا ارزش داشتن توجه رو دارن.»

و همان لحظه، زیر نور کم‌رنگ چراغ‌های پارک، دو نفر با فاصله‌ی کم، اما قلب‌های نزدیک، لبخند زدند. حس کردند که یک پیوند نامرئی در حال شکل گرفتن است، پیوندی که شاید بتواند زخم‌های گذشته را التیام دهد و به آن‌ها امید دوباره بدهد.

باران شب قبل شاید تمام شده بود، اما حس حضور و آرامش، تازه و زنده، در دل ایزانا باقی مانده بود.


---
دیدگاه ها (۰)

---پارت ۵: سایه‌های گذشتهصبح بود، اما ایزانا هنوز خواب شب ر...

---پارت ۶: حقیقت پشت نقابایزانا کنار پنجره ایستاده بود، نور ...

---پارت ۳: نسیم آرامکافه‌ای کوچک و دنج، با پنجره‌های بزرگ که...

---پارت ۲: اولین گفتگوصبح زود بود و خیابان‌ها هنوز در خواب ب...

stranger vibe

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط