پارت سایههای گذشته
---
پارت ۵: سایههای گذشته
صبح بود، اما ایزانا هنوز خواب شب را کاملاً پشت سر نگذاشته بود. وقتی به خیابان رفت، صدای شلوغی و بوی قهوه تازه باعث شد کمی به واقعیت برگردد، اما ذهنش همچنان در گذشته پرسه میزد.
تصاویری از روزهای خشونت و درگیریهای گذشته، چهرههای دوستان و دشمنان، و تصمیماتی که به درد و پشیمانی ختم شده بود، جلوی چشمانش رژه میرفتند. ایزانا دستهایش را روی صورتش گذاشت و نفس عمیقی کشید، اما حس کرد که هنوز این زخمها همراه او هستند، حتی اگر در ظاهر آرام به نظر برسد.
در همان لحظه، پیام کوتاهی از دختر آمد:
"امروز میخوای با هم قدم بزنیم؟ میخوام یه جایی نشونت بدم."
ایزانا کمی مکث کرد. قلبش هنوز با گذشته گره خورده بود، اما چیزی در صدای دختر، حتی در پیام کوتاه، باعث شد سرانجام لبخند کوتاهی بزند و پاسخ دهد:
"باشه… منتظرتم."
هنگامی که به محل قرار رسید، دختر با همان لبخند همیشگی منتظر بود. ایزانا حس کرد که در حضور او، گذشتهی سنگین کمی سبکتر میشود. دختر بدون پرسیدن جزئیات دردناک، فقط دست ایزانا را گرفت و گفت:
«میدونی، بعضی وقتا مهم نیست چی گذشته… مهم اینه که الان هستیم، کنار هم.»
ایزانا نگاهش را به دستهایشان دوخت؛ دستهایش که قبلاً برای جنگ و دفاع از خودش به کار رفته بود، حالا آرام گرفته و در دست دیگری آرامش پیدا کرده بود.
«شاید… حق با تو باشه.»
و همان لحظه، نسیمی ملایم میان برگهای پاییزی پیچید و برگها را به آرامی روی زمین پراکند، گویی طبیعت هم میخواست پیام امید و شروع تازه را برای او بیاورد.
ایزانا فهمید که شاید زمان آن رسیده باشد که گذشته را به آرامی رها کند و اجازه دهد قلبش دوباره زندگی و عشق را تجربه کند.
---
پارت ۵: سایههای گذشته
صبح بود، اما ایزانا هنوز خواب شب را کاملاً پشت سر نگذاشته بود. وقتی به خیابان رفت، صدای شلوغی و بوی قهوه تازه باعث شد کمی به واقعیت برگردد، اما ذهنش همچنان در گذشته پرسه میزد.
تصاویری از روزهای خشونت و درگیریهای گذشته، چهرههای دوستان و دشمنان، و تصمیماتی که به درد و پشیمانی ختم شده بود، جلوی چشمانش رژه میرفتند. ایزانا دستهایش را روی صورتش گذاشت و نفس عمیقی کشید، اما حس کرد که هنوز این زخمها همراه او هستند، حتی اگر در ظاهر آرام به نظر برسد.
در همان لحظه، پیام کوتاهی از دختر آمد:
"امروز میخوای با هم قدم بزنیم؟ میخوام یه جایی نشونت بدم."
ایزانا کمی مکث کرد. قلبش هنوز با گذشته گره خورده بود، اما چیزی در صدای دختر، حتی در پیام کوتاه، باعث شد سرانجام لبخند کوتاهی بزند و پاسخ دهد:
"باشه… منتظرتم."
هنگامی که به محل قرار رسید، دختر با همان لبخند همیشگی منتظر بود. ایزانا حس کرد که در حضور او، گذشتهی سنگین کمی سبکتر میشود. دختر بدون پرسیدن جزئیات دردناک، فقط دست ایزانا را گرفت و گفت:
«میدونی، بعضی وقتا مهم نیست چی گذشته… مهم اینه که الان هستیم، کنار هم.»
ایزانا نگاهش را به دستهایشان دوخت؛ دستهایش که قبلاً برای جنگ و دفاع از خودش به کار رفته بود، حالا آرام گرفته و در دست دیگری آرامش پیدا کرده بود.
«شاید… حق با تو باشه.»
و همان لحظه، نسیمی ملایم میان برگهای پاییزی پیچید و برگها را به آرامی روی زمین پراکند، گویی طبیعت هم میخواست پیام امید و شروع تازه را برای او بیاورد.
ایزانا فهمید که شاید زمان آن رسیده باشد که گذشته را به آرامی رها کند و اجازه دهد قلبش دوباره زندگی و عشق را تجربه کند.
---
- ۳.۹k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط