{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت حقیقت پشت نقاب

---

پارت ۶: حقیقت پشت نقاب

ایزانا کنار پنجره ایستاده بود، نور خورشید بعدازظهر روی صورتش می‌افتاد و سایه‌ای از غم و سکوت در چشمانش موج می‌زد. او همیشه سعی می‌کرد فاصله‌اش را با دیگران حفظ کند، اما امروز… امروز چیزی در نگاهش تغییر کرده بود.

قهرمان داستان، با دلی پر از دلشوره، به آرامی به اتاق آمد و گفت:
«ایزانا… تو امروز خیلی ساکتی. چیزی شده؟»

ایزانا لحظه‌ای سکوت کرد. نفسش را عمیق کشید و سپس با لحنی آرام و خسته گفت:
«گاهی… بعضی حقیقت‌ها را نمی‌توان با کلمات گفت. فقط باید احساس کرد.»

قهرمان، با کنجکاوی و در عین حال دلسوزی، قدمی به جلو برداشت و دستش را روی دست ایزانا گذاشت.
«پس اجازه بده من اون حس‌ها رو بفهمم… کنارتم، حتی اگر حرف نزنی.»

ایزانا برای لحظه‌ای چشمانش را بست و حس کرد دیوارهایی که سال‌ها دورش کشیده بود، کم‌کم فرو می‌ریزند.
«تو… نمی‌دونی چقدر این حس برای من جدیده… و ترسناک… اما… خوبه که تو هستی.»

در همین لحظه، صدای خنده‌ای آرام از بیرون اتاق آمد. دوستانشان بی‌خبر از اتفاقات درونی، شادی‌های کوچک زندگی را با هم تقسیم می‌کردند. اما برای ایزانا و قهرمان، جهان لحظه‌ای ایستاده بود. این لحظه، لحظه‌ای از اعتماد و آغاز پیوندی بود که شاید روزی تمام زخم‌ها را التیام می‌داد.


---
دیدگاه ها (۰)

---پارت ۷: طوفان احساساتایزانا بعد از لحظه‌ای که با قهرمان ت...

---پارت ۸: سایه‌های گذشتهصبح بود و ایزانا بی‌حوصله روی تختش ...

---پارت ۵: سایه‌های گذشتهصبح بود، اما ایزانا هنوز خواب شب ر...

---پارت ۴: سایه‌ی یک رازشب شده بود و چراغ‌های خیابان، مسیر خ...

fallible love(عشق خطا پذیر)چند پارتی

"فروپاشی قلب سرد سرا؟؟"کیونگ در اتاقی سفید و بیصدا بستری بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط