part
part 15
آت.. خب واسه برگشتن یه همچین جیگری حتما باید جشن بگیریم بعدشم فقط منم که میتونم حال بابابزرگ مو خوب کنم پس به زنگ بزن بگو پاشن بیان عمارت
بعدشم بابا من ده دقیقه بیشتر نیست اومدم توی این عمارت افسرده شدم آخه این چه تم و رنگیه بابا بزرگمم در نازک اخخخ قربونش بشمم من
بورام.. پس اینو نمیدونی که بابابزرگ باید تا یه هفته بیمارستان بمونه و من و تو تنهاییم
ا/ت.. یه هفتههههه(تعجب و بغض)
بورام.. اره باید بمونن و ماهم میتونم ترتیب جشن برای ی جیگری و بدیم(خنده)
ا/ت.. برای همین چیزاته که عاشقتم من میرم لباس عوض کنم اومدم غذا اماده باشه که زیر میگیرمتااااا ولم نمیکنم زود دست به کار شو که خیلی خستم .... اتاقم همون قبلیه دیگه؟
بورام.. منم عاشقتم بچه اره همون قبلیه برو نفس
ویو ادمین
ا/ت پله هارو با بغض و ماتم بالا میرفت باورش نمیشد که بالاخره بعد چند سال برگشته عمارت همون عمارتی که کلی شادی و خوشی گذشت اما هیچ کدوم از اون روزای خوب توی ذهن دخترک نمونده بود و فقط یک غم روی دلش سنگینی میکرد مخصوصا که عمارت دوباره برگشته به تم قبلی باورش برای اون سخت بود که برگشته و دوباره باید قیافه نحص اون عوضی و میدید . دخترک هیچ وقت اونو نبخشید اون همه بلا اون همه رنج و سختی اون همه اشک هایی که برای اون ادم بی ارزش ریخته بود و اون همه قریب بودن توی یک کشور و اون بلاهایی که توی کره سرش اومد و فراموش نکرد و همه چیز برای ابد و یک دقیقه یادش میمونه
فلش بک به چهار سال پیش=>
پایان
آت.. خب واسه برگشتن یه همچین جیگری حتما باید جشن بگیریم بعدشم فقط منم که میتونم حال بابابزرگ مو خوب کنم پس به زنگ بزن بگو پاشن بیان عمارت
بعدشم بابا من ده دقیقه بیشتر نیست اومدم توی این عمارت افسرده شدم آخه این چه تم و رنگیه بابا بزرگمم در نازک اخخخ قربونش بشمم من
بورام.. پس اینو نمیدونی که بابابزرگ باید تا یه هفته بیمارستان بمونه و من و تو تنهاییم
ا/ت.. یه هفتههههه(تعجب و بغض)
بورام.. اره باید بمونن و ماهم میتونم ترتیب جشن برای ی جیگری و بدیم(خنده)
ا/ت.. برای همین چیزاته که عاشقتم من میرم لباس عوض کنم اومدم غذا اماده باشه که زیر میگیرمتااااا ولم نمیکنم زود دست به کار شو که خیلی خستم .... اتاقم همون قبلیه دیگه؟
بورام.. منم عاشقتم بچه اره همون قبلیه برو نفس
ویو ادمین
ا/ت پله هارو با بغض و ماتم بالا میرفت باورش نمیشد که بالاخره بعد چند سال برگشته عمارت همون عمارتی که کلی شادی و خوشی گذشت اما هیچ کدوم از اون روزای خوب توی ذهن دخترک نمونده بود و فقط یک غم روی دلش سنگینی میکرد مخصوصا که عمارت دوباره برگشته به تم قبلی باورش برای اون سخت بود که برگشته و دوباره باید قیافه نحص اون عوضی و میدید . دخترک هیچ وقت اونو نبخشید اون همه بلا اون همه رنج و سختی اون همه اشک هایی که برای اون ادم بی ارزش ریخته بود و اون همه قریب بودن توی یک کشور و اون بلاهایی که توی کره سرش اومد و فراموش نکرد و همه چیز برای ابد و یک دقیقه یادش میمونه
فلش بک به چهار سال پیش=>
پایان
- ۱.۳k
- ۰۸ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط