{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه ...

ادامه ...


میگفت شاید بیمارستان خصوصي هم نتونه به هوش بيارتش ولي حداقل تحت نظارت و مراقبت بيشتري بود.. این مراقبت دقیق حق مامان بود..حق زحمتایی که برام کشیده بود. دیگه به هوش نمیومد.
به زنگ ها نگاه کردم و بعد به گوشیم و ادرس طبقه ٤ واحد ١٦..
خيلي دودل بودم.. قلبم.. واقعاً داشت از جا در میومد..
لرزون دستمو به گردنم کشیدم و یه قدم عقب اومدم.. دارم با زندگي لعنتیم چیکار میکنم؟ چشمامو بستم و باز قدمي جلو رفتم و زنگ رو با دستي یخ فشردم و بعد دستمو مشت کردم تا شاید کمی گرم بشه..
حس داشتم. مثل فاحشه اي بودم که داشت میرفت سراغ مشتریش.. همونقدر نکبت بار و شرم آور در بدون هیچ حرف و برداشتن ایفون باز شد.
رفتم داخل. تمام تنم داشت میلرزید. مني
دیدگاه ها (۲)

True Love①⑤این وسط عوضی خیانکار منم... سرم خیلی درد میکرد نم...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part7ترسیدم رفتم سمتش من:خوبی؟یهو سرشو آورد ب...

~~~~~(عشق ممنوعه)~~~~~~ ...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۳"☆ویو هانا☆تهیونگ چند قدم دور شد.اما حرف‌هاش......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط