◦•●◉✿ پارت هفدهم✿◉●•◦
◦•●◉✿ پارت هفدهم✿◉●•◦
آنیا افتاد روی جان....
آنیا : اوه واقعا ببخشید 😁
بکی : اوه خدای من 🥹 ( داخل ذهنش)
جان پاشد و خودشو تکوند...
جان : ایرادی نداره خانم زیبا ☺
آنیا : 🤯😤
بکی : وااای خدای من باورم نمیشه 🤩 ( داخل ذهنش)
در همون جا پسر وزیر کریس همونی که از بکی در جشن درخواست رقص کرده بود هم اونجا بود..
کریستوف کریس : اوه سلام خانم زیبا ☺
بکی : این دوتا چرا تیکه کلاماشون شبیه همه 😰 ( داخل ذهنش )
اونا رفتن....
آنیا : اوه چقدر جنتلمن بودن( با صدای بلند )
بکی : آنیا ساکت 🫣
همه ی بچه ها چشاشون سمت آنیا بود 😶🌫️
آنیا داشت تک تک به بچه ها نگاه میکرد، تا رسید به دامیان، به دقیقه هنگ کرده بود نمیدونست چرا دامیان قیافش اینجوری شده 😲
دامیان سریع برگشت...
آنیا تا اومد بره سمتش، آقای هندرسون صداشون زد که برن تو حیاط....
آنیا افتاد روی جان....
آنیا : اوه واقعا ببخشید 😁
بکی : اوه خدای من 🥹 ( داخل ذهنش)
جان پاشد و خودشو تکوند...
جان : ایرادی نداره خانم زیبا ☺
آنیا : 🤯😤
بکی : وااای خدای من باورم نمیشه 🤩 ( داخل ذهنش)
در همون جا پسر وزیر کریس همونی که از بکی در جشن درخواست رقص کرده بود هم اونجا بود..
کریستوف کریس : اوه سلام خانم زیبا ☺
بکی : این دوتا چرا تیکه کلاماشون شبیه همه 😰 ( داخل ذهنش )
اونا رفتن....
آنیا : اوه چقدر جنتلمن بودن( با صدای بلند )
بکی : آنیا ساکت 🫣
همه ی بچه ها چشاشون سمت آنیا بود 😶🌫️
آنیا داشت تک تک به بچه ها نگاه میکرد، تا رسید به دامیان، به دقیقه هنگ کرده بود نمیدونست چرا دامیان قیافش اینجوری شده 😲
دامیان سریع برگشت...
آنیا تا اومد بره سمتش، آقای هندرسون صداشون زد که برن تو حیاط....
- ۲۱۵
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط