{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آواره بودم، مردم لگدم می‌زدنند

آواره بودم، مردم لگدم می‌زدنند

مریم دوباره تک‌وتنها شده بود و شب‌وروز آواره خیابان‌ها و بیابان‌های تهران. جایی را نداشت، اما تصمیمش برای روبراه کردن خودش جدی بود. راهی بهشت زهرا شد: «من سه ماه و ۱۰ روز توی بهشت زهرا افتاده بودم. می‌خواستم ترک کنم. بدون اینکه کمپ بروم، خودم به تنهایی ترک کردم و سرحال شدم. در آن سه ماه خیلی سختی و گرسنگی کشیدم. آنجا فقط یک پیرمرد بود که کمکم کرد و برایم غذا و لباس می‌آورد، اما بهم پول نمی‌داد. چون می‌دانست اگر پول داشته باشم وسوسه می‌شوم و دوباره به سمت مواد می‌روم. ولی بقیه مردم لگدم می‌زندند، بد و بیراه می‌گفتند، همه می‌گفتند اَه این هزارتا بیماری دارد. حتی از کنارم رد هم نمی‌شدند و اگر هم رد می‌شدند لگدم می‌زدند. بعد از سه ماه همان پیرمرد برایم لباس نو آورد. رفتم حمام کردم. وقتی بیرون آمدم و خودم را در آیینه نگاه کردم، دیدم که انگار عوض شدم و انگار کس دیگری شدم. »
آغازی جدید برای زندگی

او تغییر کرده بود، اما هنوز خیلی چیزها را باید تجربه می‌کرد. مهم‌ترین کار پول درآوردن بود. پس دنبال کار گشت: «از بهشت زهرا آمدم بیرون تا دنبال کار بگردم، اما هیچکس به من کاری نمی‌داد. چون هنوز قیافه‌ام جای خودش را نگرفته بود. فقط ۲۱ سال داشتم. چند ماه دیگر هم گذشت. صبح‌ها دنبال کار می‌گشتم و شب‌ها به گرمخانه می‌رفتم. صبح‌ها توی خیابان‌ها پرسه می‌زدم و دیگر حتی سیگار هم نمی‌کشیدم تا اینکه آگهی یک رستوران را دیدم که نوشته بود به یک تمیزکار نیازمندیم. به آنجا رفتم و گفتم من معتاد بودم، اما الان شش ماه است که پاکم و می‌خواهم کار کنم. گفتند می‌توانی اینجا کار کنی. باید کف رستوران را تمیز کنی و سیب‌زمینی و پیاز پوست بکنی. یک مدت گذشت که کارم را شروع کردم. روزها کار می‌کردم و شب‌ها به گرمخانه می‌رفتم. سرکار با شوهر دومم آشنا شدم. شوهرم پیک بود و بعد از مدتی باهم ازدواج کردیم. »
دام ایدز

مریم فکر می‌کرد که دیگر بخش سخت زندگی را شکست داده و حالا می‌تواند با آرامش در کنار مردی که دوستش دارد زندگی کند، اما زندگی هنوز همه پیچ‌وخمش‌هایش را به او نشان نداده بود. «مدتی بعد از ازدواج دیدم حالم بد است. جلوی شوهرم چیزی بروز نمی‌دادم، اما حالم خیلی بد می‌شد. رفتم آزمایش دادم به من گفتند اچ‌آی‌وی داری. اول درست نمی‌دانستم اچ‌آی‌وی یعنی چی. فکر می‌کردم یک بیماری معمولی است و به مرور زمان خوب می‌شوم، اما مرا پیش مشاور فرستادند و مشاور به من گفت تو اچ‌آی‌وی داری یعنی همان ایدز. وقتی فهمیدم مثل دیوانه‌ها شدم. تا مدت‌ها با کسی صحبت نمی‌کردم. »

شوهر دوم مریم قبل از ازدواج با او اعتیاد تزریقی داشته و با اینکه ترک کرده بود، گرفتار ایدز شده بود بی‌آنکه بداند. در نتیجه بعد از ازدواج مریم هم از طریق او مبتلا شده است. خودش می‌گوید: «اولش اصلا نمی‌توانستم با این بیماری کنار بیایم. فکر می‌کردم می‌میرم. دو بار از ناراحتی خودکشی کردم. می‌زدم توی اینترنت و چیزهای عجیب و غریبی درباره ایدز می‌آمد.»
دیدگاه ها (۱)

ستاره دنباله دار پارت:۳۱

#خورشیدوماه 🌙☀️part=27(فصل2)ماهان: خوبی؟ ایرانا: قربونت ، بز...

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

سلام دوستان می‌خوام محتویات خوابم در مورد نیما بگم چند روز ...

وقتی دعوا میکنید و بچتون میترسه

#ایران #ایران_گرد #ایران_گردی#عجیب #عجایب #جالب#شنیدنی #پیر_...

تک پارتی از جونگکوک.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط