{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۹

پارت ۹

کاکاشی یک نفس عمیق کشید و سینه اش را داد جلو. سیس آرتیست ها را گرفت و نشست پشت میز تحریرش. قلنج دست هایش را شکاند.
K:"خببب بریم که هر چی از قیافش دیدیمو بکشیم.
وسایل لازم برای کشیدن ریخت اون یارو:
کاغذ
خودکار
خط کش
مداد رنگی
مداد شمعی
کلی خرت و پرت دیگه
حالا میشینیم مث سگ میکشیم." (با این لحن جو بده ایا بخونین)

K:"و میرینیم."

کاکاشی به کج و کوله ترین نقاشی ای که از اوبیتوی با ماسک کشیده بود نگاه کرد. بیشتر شبیه یک هویج جوییده شده بود تا اوبیتو. اه کشید:"ای خدا. ولی همینم کارو در میاره."
بعد نقاشی را چپاند توی کیفش و راه افتاد مدرسه. توی راه انقدر حواسش به در و دیوار بود که نفهمید اوبیتو دارد دقیقا پشت سرش میاید.
وارد کلاس شد و اولین کاری که کرد این بود که اوبیتو را صدا کند:"اهای، دلقک. کوشی؟"
کلاس خالی بود، صبح زود امده بود و کسی توی کلاس نبود. بعد...
O:"به به طبق معمول تو صبح زود سگی اومدیا‌."
کاکاشی سریع برگشت و با اوبیتو پشت سرش روبرو شد. چشم هایش را تنگ کرد:"پیدات کردم."
کاکاشی یقه اوبیتو را گرفت و شوتش کرد روی صندلی معلم، انگشتش را صاف گرفت سمت او:"به کمکت نیاز دارم."
اوبیتو که اولش کلا برگ برایش نمانده بود، پوزخند زد و دستش را گذاشت زیر چانه اش:"خورشید از کدوم ور درومده که تو از من کمک میخوای؟"
کاکاشی سریع توی کیفش را گشت و نقاشی خورد خاکشیر شده اش را اورد بیرون، ان را گرفت جلوی صورت اوبیتو:"میخوام بفهمم این یارو کیه. تو عکاسی باید یچیزایی بدونی."
فک اوبیتو اندازه تونل باز شد وقتی ان نقاشی را دید، کلا از زندگی نامید شد:"ای...این..."
کاکاشی پشت گردنش را مالید:"نقاشیم بده؟"
اوبیتو که گزینه لفت د زندگی توی چشم هایش موج بندرعباسی میزد لبخند تلخی زد:"نه...خیلی...خ-خوشگله...هق"

O:"تو زندگیت کنن اوبیتو."
اوبیتو توی توالت داشت سرش را میکوبید به دیوار. به کاکاشی گفته بود توی کتابخانه منتظرش بماند. دوباره سرش را کوبید به سرامیک های دیوار:"یعنی انقد کج بنظر میرسم؟"
به خودش توی اینه توالت نگاه کرد بعد زد تو سر خودش:"اخه اون چه سگی بود کشیده بود از من بدبختتت؟ شبیه پله های معبد آمون کشیده بود منو."
موهایش را کشید و با غلیظ ترین اه ممکن ولو شد روی دیوار:"اونوقت منو بگو فکر میکردم خوشتیپ بنظر میرسم."

کاکاشی شروع کرد به توضیح دادن چیز هایی که اوبیتو خودش از همه بهتر میدانست:"اره یارو اومد برام صبحونه درست کرد دیگه مثل چی فضولیم گرفته. باید بفهمیم کیه بایددددد."
اوبیتو داشت سعی میکرد تابلو نکند، ولی نیشش تا بناگوش باز شده بود:"صبحونه شو دوست داشتی؟"
کاکاشی اخم کرد:"این چه نگاهیه؟"
پوزخند اوبیتو داشت نور بالا میداد:"چه نگاهی؟"
K:"منو مسخره خودت کردی؟"
اوبیتو سریع خودش را جمع و جور کرد و گلویش را صاف کرد:"نه بابا شما بفرما. گفتی دیگه چی شد؟"
K:"اره داشتم میگفتم. الان یادم اومد اونشب منو ورداشت برد خونه، قشنگ حواسش بود. اقا نمیدونی ."چی میگم ولی الان دیگه اونقدرا حس بدی نمیده
و داشت تعریف میکرد ولی توی ذهن اوبیتو خبر ها فرق داشت. قلبش محکم میکوبید و حس موفقیت به شدت زیادی توی رگ هایش میچیده بود که میخواست همانجا منفجر شود. هر چقدر لب پایینش را گاز گرفت نتوانست جلوی پوزخندش را بگیرد:"چقد...رمانتیک."
کاکاشی یقه ی اوبیتو را گرفت و شروع کرد تکانش دادن:"مردک مگه من مسخره تو ام؟! دارم میگم استخدامت میکنم ازش عکس بگیری."
و ایندفعه، چشم های اوبیتو با بازیگوشی برق زد:"از خودم عکس بگیرم واست؟ چه ژستی دوست داری؟"
دوزاری کاکاشی اولش نیفتاد، ولی بعدش تازه متوجه شد. با چشم های گشاد شده به اوبیتو نگاه کرد، انگار تمام حدس های قبلی اش درست از اب درامده بودند‌. چنگش روی یقه ی اوبیتو شل تر شد:"چی؟..."
اوبیتو کمی نزدیک تر شد، انگار میخواست با چشم هایش کاکاشی را قورت بدهد:"پشمات ریخت؟"
دیدگاه ها (۶)

پارت ۹N:"اره مامان لباسامو میشورم بخدا. نه این چه حرفیه سوزو...

محتوای عادی ترین خوابم:

پارت ۲۹ کاکاشی یواشکی دستش را دراز کرد، حرکتی تقریبا ناخوداگ...

پارت ۳۱عصر وقتی بالاخره دست از مسخره بازی برداشتند، هر دو از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط