. ₗₒᵥₑ ₒf ₜₕₑ ₘₒₒₙ ₐₙd ₜₕₑ ₛᵤₙ
. ₗₒᵥₑ ₒf ₜₕₑ ₘₒₒₙ ₐₙd ₜₕₑ ₛᵤₙ
𝑷𝒂𝒓𝒕.⁵ .
.
گوشیش رنگ خورد یانگوم بود لبخند زر و جواب داد
_ عزیزم .
یانگوم : عشقم چطوری کجایی
_ زندگیم من کره جنوبی هستم برا همون ماموریت
یانگوم : جونگ کوکا من دلم برت تنگ شده میشه بیام پیشت
_ آره زندگیم بیا ولی باید بری پیش مامان و بابام
یانگوم: آشنایی با مادر شوهر و پدر شوهر آیندم خیلی برام خوبه
_ باشه عزیزم به جیهوپ میگم برات پرواز بگیره و بیارتت اینجا
یانگوم : باشه مرسی ددی
_ خواهش عشقم
بعد قطع کرد و دوباره برگشتم سمت مامورا و شروع به پیدا کردن سرنخ کرد و چندتا مورد و فرستاد برای آزمایشگاه FBI جونگ کوک رد های عجیبی رو پیدا کرده بود قاتل فرد حرفه ای بود معلوم بود و اولین قاتلی بود که ذهن جونگ کوک و انقدر درگیر کرده بود .
.
.
.
.
تهیونگ نفس تنگه گرفته بود تمام وجودش درد میکرد قلبش با بمب فرقی نداشت تنها دلیلش هم فقط یه نفر بود اونم جونگ کوک غرق در افکارش بود که جیمین صداش زد
×هی ته
+ چیشده
بومیگو اخم پنهانی کرد و گفت
♡ تهیونگ چیشده ها تو هیچ وقت اینجوری مغزت درگیر نمیشد
تهیونگ که فهمیده بود باید به صمیمی ترین رفیقاش همه چیزو میگفت دلشوره داشت و گفت
+ امشب بیایین خونه من تا همه چیزو تعریف کنم تا اون موقع آبرو ریزی دیگه ای جلوی فرمانده جعون نکنین .
بومگیو و جیمین که از قیافشون میبارید که نگرانن سری تکون دادن که ثانیه ای بعد گوشیه تهیونگ زنگ خورد حوصله گذاشتن گوشیش رو لب گوشش نداشت برای همین گوشیش و گذاشت روی میز و جواب داد
+ جانم اوما
م .ت : پسرم شب مهمون داریم عزیزم
+ کیه مامانی
مادر تهیونگ که از پشت گوشی به خاطر چیزیرکه قرار لود بگه استرش و دلشوره داشت خودش و جمع کرد و گفت
م .ت : دایی سونهو ، عمه یونا ، جونگ کوک و دوست پسر جونگ کوک قراره بیان
قلب تهیونگ مچاله شد دلش میخواست اشک بریزه جوری نابود شده بود که روحش تیکه تیکه شده بود ولی بازهم به روی خودش نیورد و خودش و جمع کرد و گفت
+ باشه مامان فقط قبل اینکه زنگ بزنی بومگیو و جیمین و دعوت کردم
م .ت : عزیزم جیمین بومگیو که دیگه جزو خانواده ما هستن .
بعد از اینکه با مامانش خداحافظی کرد زنگ خورد و رفتن سمت رختکن زنگ ورزش بود و اون بازهم نگران بود چون قتل داخل سالن ورزشی اتفاق افتاده بود و چون هوا سرد بود نمیتونستن برن زمین ورزش
𝑷𝒂𝒓𝒕.⁵ .
.
گوشیش رنگ خورد یانگوم بود لبخند زر و جواب داد
_ عزیزم .
یانگوم : عشقم چطوری کجایی
_ زندگیم من کره جنوبی هستم برا همون ماموریت
یانگوم : جونگ کوکا من دلم برت تنگ شده میشه بیام پیشت
_ آره زندگیم بیا ولی باید بری پیش مامان و بابام
یانگوم: آشنایی با مادر شوهر و پدر شوهر آیندم خیلی برام خوبه
_ باشه عزیزم به جیهوپ میگم برات پرواز بگیره و بیارتت اینجا
یانگوم : باشه مرسی ددی
_ خواهش عشقم
بعد قطع کرد و دوباره برگشتم سمت مامورا و شروع به پیدا کردن سرنخ کرد و چندتا مورد و فرستاد برای آزمایشگاه FBI جونگ کوک رد های عجیبی رو پیدا کرده بود قاتل فرد حرفه ای بود معلوم بود و اولین قاتلی بود که ذهن جونگ کوک و انقدر درگیر کرده بود .
.
.
.
.
تهیونگ نفس تنگه گرفته بود تمام وجودش درد میکرد قلبش با بمب فرقی نداشت تنها دلیلش هم فقط یه نفر بود اونم جونگ کوک غرق در افکارش بود که جیمین صداش زد
×هی ته
+ چیشده
بومیگو اخم پنهانی کرد و گفت
♡ تهیونگ چیشده ها تو هیچ وقت اینجوری مغزت درگیر نمیشد
تهیونگ که فهمیده بود باید به صمیمی ترین رفیقاش همه چیزو میگفت دلشوره داشت و گفت
+ امشب بیایین خونه من تا همه چیزو تعریف کنم تا اون موقع آبرو ریزی دیگه ای جلوی فرمانده جعون نکنین .
بومگیو و جیمین که از قیافشون میبارید که نگرانن سری تکون دادن که ثانیه ای بعد گوشیه تهیونگ زنگ خورد حوصله گذاشتن گوشیش رو لب گوشش نداشت برای همین گوشیش و گذاشت روی میز و جواب داد
+ جانم اوما
م .ت : پسرم شب مهمون داریم عزیزم
+ کیه مامانی
مادر تهیونگ که از پشت گوشی به خاطر چیزیرکه قرار لود بگه استرش و دلشوره داشت خودش و جمع کرد و گفت
م .ت : دایی سونهو ، عمه یونا ، جونگ کوک و دوست پسر جونگ کوک قراره بیان
قلب تهیونگ مچاله شد دلش میخواست اشک بریزه جوری نابود شده بود که روحش تیکه تیکه شده بود ولی بازهم به روی خودش نیورد و خودش و جمع کرد و گفت
+ باشه مامان فقط قبل اینکه زنگ بزنی بومگیو و جیمین و دعوت کردم
م .ت : عزیزم جیمین بومگیو که دیگه جزو خانواده ما هستن .
بعد از اینکه با مامانش خداحافظی کرد زنگ خورد و رفتن سمت رختکن زنگ ورزش بود و اون بازهم نگران بود چون قتل داخل سالن ورزشی اتفاق افتاده بود و چون هوا سرد بود نمیتونستن برن زمین ورزش
- ۲۳۴
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط